هم‌انديشي در مورد « روحيات و خلق و خوي  ايرانيان »، جلسه نوزدهم

  Print



بنياد فرهنگی
مهندس مهدی‌بازرگان

متن تنقيح شده و ويرايش يافته‌ي جلسه‌ي نوزدهم
حسينيه ارشاد
28 دی 1387
 

اعضاي شركت‌كننده در جلسه‌ي هجدهم (به ترتيب حروف الفبا) خانم‌ها و آقايان:

 ياسمن آيت‌الله‌زاده، دكتر محمدنويد بازرگان، اكبر بديع‌زادگان، دكتر محمدحسين بني‌اسدي، مهندس محمد توسلي، دكتر محمدرضا جوادي يگانه، مهندس شهرام حلاج، مصيب دواني، عباس سپاسي، ابراهيم شاكري، محمدرضا صافي، مهندس ناصر طالبي، محمود فاضلي بيرجندي، دكتر ابراهيم فيوضات، دكتر مقصود فراستخواه، علي قاسمي، مرتضي كاظميان، مهندس رضا گل احمر، مهندس اميرسعيد موسوي حجازي.

 

 

طرح بحث توسط دكتر مقصود فراستخواه

  بسم‌الله الرحمن الرحيم. خدمت همه‌ي خواهران و برادران سلام عرض مي‌كنم. موضوع جلسه‌ي گذشته ما تئوري بازي‌ها بود. بحث شد كه تئوري بازي‌ها يكي از نظريات پايه براي تبيين و توضيح رفتارهاي بشري است؛ به‌طور مختصر، بازي را فعاليتي تعريف كرديم كه ميان دو و چند نفر صورت مي‌گيرد؛ طرف‌هاي بازي راهبردهايي دارند و در راستاي اين راهبردها دست به انتخاب‌هايي مي‌زنند، تصميماتي مي‌گيرند و رفتارهايي مي‌كنند. بازي بر كنش و واكنش طرف‌هاي بازي مبتني است. چيزي كه در بازي مهم است انتخاب‌هاي عقلاني طرف‌هاي بازي است كه به نوعي با همديگر ارتباط متقابل دارد. اين انتخاب‌ها در واقع نوعي انتخاب‌هاي عقلاني از نوع راهبردي و استراتژيك است. نظريه‌ي بازي در واقع درصدد فهم رفتارها در موقعيت‌هاي راهبردي است. ما مي‌خواهيم در جلسه‌ي خود از اين نظريه براي درنگ در خلقيات اجتماعي ايرانيان بهره ببريم؛ اينكه در ايران چه نوع بازي‌هايي اجتماعي بيشتر محتمل است؛ بازي‌هاي ما در بازار، خانه، مناسبات اجتماعي، مدرسه، اداره، مديريت، نظام حكمراني و... از چه منطقي برخوردار است. چه نوع بازي‌هايي در زمينه‌ي(1) اجتماعي ما بيشتر مي‌گيرد و چه بازي‌هايي نمي‌گيرد. آيا بازي‌هاي ما بيشتر بازي‌هاي با مجموع صفراست يا با مجموع غيرصفر. آيا بازي‌هاي برنده- برنده در اين جامعه بيشتر رونق پيدا مي‌كند يا بازي‌هاي برنده- بازنده و يا بازي‌هاي ديگر، كه جلسه‌ي گذشته صحبت كرديم.

  در جلسه‌ي پيش، نمونه‌هايي از بازي‌ها را مرور كرديم؛ بازي معماي زنداني، بازي ترسوها، ومانند آن. نمونه‌هايي از پيچيده شدن بازي را در بازي‌هاي اجتماعي به‌دليل وجود طرف‌هاي متعدد بازی و چيزهاي ديگر مورد اشاره قرار داديم. براي مثال به بازي هم‌كنشي ميان شخصي تامس هاريس، براساس روان‌شناسي تحليل رفتار متقابل اريك برن پرداختیم.

  بحث شد كه زمينه‌هاي ايراني، براي برخی قواعد بازی مانند قاعده اعتماد چندان مساعد نبوده است و این عللی داشت. اعضاي پنل استحضار دارند كه ما در نوزدهمين جلسه هستيم و اين جلسات را با مدخل تاريخي شروع كرديم و الان در تاريخ بعد از انقلاب هستيم. يعني در بررسي سير تاريخ، به تاريخ بعد از انقلاب رسيده‌ايم و در اينجا مي‌خواهيم مكث بيشتري بكنيم، و با استفاده از نظريات مرجع و پايه‌هاي تئوريك، درنگ بيشتري در خلقيات اجتماعي- به‌ويژه در دوره‌ي بعد از انقلاب اسلامي بهمن 57- داشته باشيم. اکنون به تئوري بازي‌ها رسیده‌ایم. البته در پرتو این گونه نظريات مي‌خواهيم به‌واقعيت‌هاي اجتماعي كوچه و بازار عطف توجه بكنيم و آنها را تا جايي كه مي‌‌توانيم توضيح دهيم و از آنها نتايجي براي ارتقاء بخشيدن به «بازي‌ها» و اخلاقيات اجتماعي و خلقيات خودمان بهره بگيريم.

  بحث شد كه مثلاً مشكل‌سرمايه‌هاي اجتماعي در ايران چيست، چرا بي‌اعتمادي وجود دارد و چرا بازي اعتماد در ايران دشوار است. از اهميت زمينه‌هاي تاريخي  و وضعيت نهادي، ساختارها و فرهنگ بحث شد که بر بازي‌ها تأثير مي‌گذارد. بازي‌ها و منطق بازي‌ها خود به نوعي از زمينه‌ها و محيط اجتماعي، تاريخي، وضعيت نهادي، ساختارها و فرهنگ متأثر مي‌شود. براي مرور، اگر آن بازي ترسوها را به ياد داشته باشيد، در جلسه‌ي گذشته با اشاره به بازی ترسوها (دو راننده‌ در دو طرف پل) ملاحظه شد که تجربه‌هاي تاريخي و يادگيري اجتماعي(2) بسیاری از ما را به این سوق می‌دهد كه در اين سرزمين بايد گليم خويش را از آب كشيد. طبعاً و ناخودآگاه به‌ما القاء مي‌كند كه نبايد دير بجنبي، بايد اجازه ندهي كه راننده روبه‌رويي در رد شدن از پل جلو بزند؛ اينجا جاي گذشت نيست، اگر گذشت بكنی در واقع حماقت به خرج داده‌ای و منافع‌ات را از دست مي‌دهی. گذشت، حماقت است، و زرنگي عقلانيت؛ بايد زرنگي بكني و سريع از این  پل بروي؛ همان چيزي كه در رفتارهاي ترافيكي هر روز ما شواهد محسوسی از آن وجود دارد. راننده‌ها به اين نتيجه مي‌رسند كه زرنگي بكنند و اين را به‌عنوان عقلانيت و به‌عنوان راه طبيعي براي رسيدن به مطلوبيت‌ها تصور مي‌كنند. اينها نتيجه‌ي زمينه‌ها و سیستم‌هاي  نامساعد و ناکارآمد ما است. از اين مثال‌ها به اين نتيجه رسيديم كه بهبود بازي‌هاي اجتماعي و خلقيات اجتماعي به اصلاحات نهادی  و سیستمی  و تغييرات فرهنگي  نیاز دارد.

   هم اكنون در نظام آموزشي و تربيتي خانواده‌هاي ما، منطقي در حال اشاعه هست كه كودكان نسل فردا بايد زرنگ- به‌معناي رايج- باشند. شرايط به صورتي است كه بعضي از پدر و مادرها به بچه‌هايشان به نحوي القاء مي‌كنند كه گليم خودتان را بكشيد و جلو بزنید و زرنگي بكنيد. این جلو زدن و زرنگي، غیر از میل به موفقیت و پیشرفت و رقابت است بلکه زرنگي به‌شكل معيوب‌اش  است که منشأ بسياري از مشكلات اجتماعي ما و خلقيات اجتماعي ماست. اين نوع  قواعد بازی، در تربيت‌هاي خانوادگي و در كلاس‌هاي درسي ما  و آموزش‌های غیررسمی رواج پيدا مي‌كند و بازتوليد مي‌شود. بیم آن می‌رود که قواعد بازي نسل فردای ایرانی  با همين نظام اخلاقي عجين بشود.

   در جلسه‌ي پیش  به تأثير آموزش و مداخلات سيستمي تأكيد كرديم. وضع قوانين خيلي مهم است، ترتيبات نهادي خيلي مهم است، آموزش بسیار مهم است، اینها همه می‌توانند به‌تدریج منطق بازی‌های ما را بهبود ببخشد.  عاملان(3) اجتماعي مي‌توانند مداخله كنند و شرايطي ايجاد نمايند كه بازي‌ها بهبود پيدا كنند؛ مثال‌هايي مطرح شد، مثلاً گفتيم در بازی ترسوها اگر چراغ هوشمند در دو سوي پل بگذارند همان دو راننده با همان وضعيت اخلاقي خودشان يك جور ديگري بازي مي‌كنند. اگر مقررات و آموزش‌هايي باشد يا پليس مدرن آموزش ديده، قابل اعتماد و در خور احترامي حاضر باشد، يا ساير مداخلات صحیح بوده باشد، شرایط بازي و منطق و قواعد آن فرق خواهد كرد. ترتيبات نهادي و مديريتي مي‌تواند بازي‌هاي اجتماعي را ارتقا ببخشد.

  در ادامه‌ي بحث مي‌خواهم يادآوري كنم كه يكي از عناصر مركزي در ماهيت بازي ، مفهومي به نام تعادل است. تعادل از مفاهيم كليدي بازي‌هاست كه در سال در دهه‌ي 90  توسط جان نش(4) وديگران  مفهوم پردازی شد. توضیح این مفهوم کلیدی بود که نش و دونفر دیگر را برنده‌ي جايزه نوبل اقتصادکرد. از همین‌رو مفهوم تعادل به تعادل نش(5) شهرت یافت. (در سال‌هاي بعد نيز جايزه‌ي نوبل اقتصاد بیشتر  در حوزه‌ي  نظريه بازي تعلق گرفت. نمونه‌اش در سال 2005 بود كه مشترکاً برای توماس شلینگ و  رابرت آومن بود.)  تعادل نش در  ریاضیات به‌عنوان نقطه ثابتی از تابع مجموعه‌ي بهترین پاسخ‌های همه‌ي طرف‌های  بازی تعریف  می‌شود(6). این نقطه ممکن است متعدد باشد و به اصطلاح ما با  تعادل‌های چندگانه(7) در بازی‌های پیچیده‌ي انسانی مواجه بشویم.

  تعادل البته می‌تواند از نوع تعاونی یا رقابتی باشد و درنهایت به صورت سازنده یا مخرّب برقرار بشود و این چنان‌که پیشتر گفته شد- به زمینه‌ها و نهادها و نوع یادگیری اجتماعی و مداخلات سیستمی و آموزشی مربوط می‌شود. برای نمونه در تئوری دست نامرئی  آدام اسمیت، نوعی تعادل رقابتی کارآمدی توضیح داده می‌شود که برآمده از زمینه‌های نهادی و فرهنگ اسکاتلند آن دوره است و در آن، طرف‌های بازی به‌نوعی دست به انتخاب عقلانی می‌زنند ومنطق وراهبردهایی برای بازی اقتصاد درپیش می‌گیرند که منافع فردی آنها به میانجی‌گری منافع جمعی تعقیب وتأمین می‌شود، کالاهای فراوانی  با پائین‌ترین قیمت ممکن و با رقابت‌های کیفی به نفع مردم و مصرف‌کنندگان تولید می‌شود. آدام اسميت توضيح مي‌دهد اين‌كه قصابي گوشت خوب مي‌دهد، نه اين است كه مي‌خواهد ايثار كند، بلكه در واقع مي‌خواهد با قصاب‌هاي ديگر رقابت كند و مشتري بيشتري داشته باشد، و او در واقع به‌دنبال منافع فردي است، ولي منافع فردي قصاب با منافع مشترياني كه گوشت مي‌گيرند به يك نقطه‌ي تعادل مي‌رسد؛ اين همان تعادل است، منتهي تعادل كارآمدي(8) است و تعادل از نوع رقابتي است.  اما آلودگی محیط زیست ناشی از  نظام مرزناشناس سرمایه داری یا مسابقه‌ي تسلیحاتی ناشی از ساخت روابط بین‌الملل نمونه‌ای از تعادل رقابتی ناکارآمد هستند. مداخلات محیط زیستی ونیز خلع سلاح یا کنترل تسلیحات و انرژی اتمی از سوی سازمان‌های بین‌الملل و ترتیبات حقوقی مربوط به‌آن درصدداند که این تعادل‌های ناکارآمد

را به تعادل‌های کارآمد تبدیل کنند (دوئرتی و فالتر گراف؛ طیب و بزرگی، 1384).

  در واقع تعادلي كه الان با توجه به ساخت روابط بين‌الملل در جهان به‌وجود آمده،‌ است، يك نوع نقطه تعادل رقابتي ناكارآمد و مخرب به شکل مسابقات تسليحاتي یا يا آلودگي محيط زيست به وجود آورده است؛ نقطه‌ي تعادلي كه مجموعه‌ي اين مطلوبيت‌ها و منافع را با هم جمع كرده شده، تخريب محيط زيست را در پي دارد. اکنون عاملان تغییر در مقیاس جهانی و نهادهاي بين‌المللي، آژانس انرژي اتمي و مانند آن سعي مي‌كنند كه اين منطق بازی را تغيير دهند، مداخلات محيط زيستي،‌ مداخلات خلع سلاح، كنوانسيون‌ها و مقررات بين‌المللي؛ در واقع ترتيبات حقوقي و رژيم‌هاي حقوقي در سطح بين‌الملل است كه درصدد هستند تعادل‌هاي ناكارآمد را كارآمد كنند. پس مداخله مي‌تواند به بازي بهبود ببخشد و منطق بازي را ارتقا دهد.

  در اینجا باید تأکید بشود که تعادل كارآمد لزوماً از نوع رقابتي و فردگرايي كلاسيك آدام اسميتي و تئوري كلاسيك تعادل نش نيست؛ در يك زمينه‌ي فرهنگي و ساختاري و با نوعي يادگيري اجتماعي ممكن است طرف‌هاي بازي بيش از اينكه صرفاً منافع شخصي خودشان را دنبال كنند، ترجيح ‌بدهند ارزش‌ها و هنجارهاي مطلوب و مشترك جمعي و گروهي را مبناي رفتار خود قرار دهند. اين خيلي مهم است؛ لزومي ندارد كه حتماً تعادل‌ها،  از نوع رقابتي- به مفهوم فردگرايانه‌ي آدام اسميتي و كلاسيك- باشد؛ بلكه يك تئوري جديد به‌عرصه آمده كه استدلال گروهي است. استدلال گروهي يعني اينكه من وقتي بازي مي‌كنم بيش از اينكه منافع شخصي خاص روزمره‌ام را تعقيب‌ كنم، هنجارهاي گروهی و جماعتی خودم‌ را دنبال مي‌نمايم؛ ارزش‌هاي مشترك جامعه‌ و ملت و سرزمين و بشریت را پي مي‌گيرم. اين نوعي استدلال گروهي است كه يك بازي تعاوني به‌وجود مي‌آورد. استدلال گروهي مبتني بر اين است كه در مواردي مردم نه تنها براساس منافع شخصي بلكه در جهت هنجارها و استدلال‌هاي جماعتي و ترجيحات گروهي (مانند خانواده، گروه‌هاي نژادي، قومي، دینی و ملي) بازي مي‌كنند. البته ممكن است اين نوع  بازي‌ها، مخرب يا سازنده باشد. (Colman and et al,2008)

  به‌طور كلي رهيافت‌هاي اخير در نظريه‌ي بازي‌ها به‌عنوان يك طرح بحث كلي در جهت توسعه‌ي منطقي از بازي‌هاست ‌كه در آن دوگانه‌هایی مانند فرد و جماعت، رقابت و همكاري، و اختلاف و وفاق، با هم تلفيق مي‌شود. به نظر من، اين رهيافت براي ايران خيلي مهم است. بازي‌هايي كه در آن هم اختلافات وجود دارد و هم وفاق، بازي‌هايي كه در آن هم رقابت وجود دارد و هم همكاري، هم فرد اهمیت دارد و هم جماعت و جمع. توماس شلینگ، بازی‌هایی را نظریه‌پردازی می‌کند که در آنها طرف‌های بازی در عین داشتن اختلافات جدی، سعی می‌کنند به نقطه کانونی(9) یا به عبارت دیگر  آن نقطه از  بازی که برای همه‌ي طرف‌های بازی اهمیت دارد؛ هم توجه بکنند و هم توجه بدهند اين هم همان تئوري نقطه كانوني است؛ يعني يك نقطه‌ي كانوني وجود دارد كه در آنجا همه‌ي طرف‌هاي بازي با همه‌ي اختلافات‌شان مشترك مي‌شوند، يك نقطه‌ي كانون كه همه در آنجا مشترك مي‌شوند.

   بازي همسران كه شلینگ مطرح مي‌كند از اين نوع  است. زن و شوهري در فروشگاهي بزرگ همديگر را گم كرده‌اند و مي‌خواهند همديگر را پيدا كنند تا با هم برگردند. چون وضعيت و شرايط‌شان (ماشين‌شان، مسير رفتن‌شان، كيف پول‌شان و...) جوري است كه بايد همديگر را پيدا كنند. خوب، در اينجا نقطه‌ي كانوني خيلي مهم است. هر يك از طرف‌هاي بازي (همسران) با ژرف‌نگري در خاطرات و تجارب مشترك پيشين خودشان و شخصيت همديگر بايد بيانديشد كه طرف دوم، چه رفتاري در پيش مي‌گيرد. زن اولاً با خود بیاندیشدكه شوهر من چه رفتاري در پيش مي‌گيرد و بکوشد منطق بازي همسرش را بفهمد و ثانياً با خود فكر كند كه طرف ديگر (شوهرش) فكر مي‌كند كه او چه بازي را در پيش خواهد گرفت. اين همان نقطه‌ي كانوني است. مثلاً خانم مي‌گويد كه من  با شناختي كه از همسرم دارم مي‌دانم كه به احتمال زیاد اولاً اين طور فكر و عمل خواهد كرد و ثانیاً فكر خواهد كرد كه من هم اين جوري فكر و عمل مي‌كنم و در نتیجه  مثلاً كنار در خروجي خواهد ايستاد. در این نوع منطق از بازی، طرف‌های بازی می‌کوشند  انگیزه‌ها و مقاصد هم را بفهمند، همدیگر را در درک متقابل و نزدیک شدن به تعادل بهینه یاری برسانند، بازی همگرایی و هماهنگی(10) پیش بگیرند، بر سر منافع مشترک به چانه زنی بپردازند و  از فنای دوجانبه بپرهیزند. شلینگ این را مارپیچ تصاعدی انتظارت متقابل تعبیر می‌کند  (قدوسی، 1386 /  Dixit,2006 )

  برندنبرگر و نیل باف  بر اساس مفهوم مرکزی «شبکه‌ي ارزش»(11) به نظریه پردازی مدل  «همکاری در عین رقابت»(12) پرداخته‌اند (Brandenburger & Nalebuff, 1996) نمونه ای ساده شده از شبکه‌ي ارزش در نموداری به نقل از برندنبرگر و نیل باف(1996)  درج شده است که یک واحد تولید به‌عنوان طرفی از بازی به ارزش‌های همه‌ي دیگر طرف‌های بازی تولید (اعم از مشتریان، عرضه‌کنندگان، رقبا و «مکمل»ها(13)) توجه دارد؛ نکته‌ي مهم توجه به مفهوم مکمل است. یک واحد تولیدی دیگر در همان حال که رقیب من است در حوزه‌های خاص مرتبط با تولید، مکمل من هم هست و بدون همکاری با او کار من پیش نمی‌رود و در اینجاست که مفهوم  «همکاری درعین رقابت» موضوعیت می‌یابد.

             

 

 

  پرسش جلسه‌ي ما اين است كه زمينه‌هاي نهادي و فرهنگي در ايران تا چه حدي براي اين نوع بازي‌ها مساعد بوده و هست؟ آيا ما بازي تعادل رقابتي كارآمد داشته‌ايم يا مثلاً بازي‌های ما غالباً به بازی‌های غارتي سوق می‌یافت و یا  هر كس گليم خودش را از آب بيرون ‌كشيده است؟ ما چقدر بازي استدلال گروهي داشته‌ايم، چقدر به نقطه كانوني مشترك توجه داشته‌ايم؟ چقدر توجه به همه‌ي طرف‌هاي بازي و از جمله مكمل‌ها و رقبا و مخالفان توجه داشته‌ايم؟ در برخي از جوامع مثل اسكاتلند دوره‌ي اسميت، قواعد رقابتي كارآمد توسعه مي‌يافت و جامعه را جلو مي‌برد. در برخي جوامع ديگر مثل چين در سال‌هاي اخير، قواعد تعاوني كارآمدي گسترش پيدا كرده است. اما در ايران موانعي  برای هر دو منطق مذکور وجود داشته است؛ بر سر راه حادثه بودن، موقعيت‌هاي نامساعد و عوارض مخرب ديگر، سبب شده كه ما نه به آن شكل، به شكل پايداري بازي‌هاي رقابتي فردگرايانه‌ي كارآمدي داشته باشيم و نه ساز و كارهاي كافي و پايداري وجود داشته كه زمينه‌هاي موجود در اين جامعه براي بازي‌هاي تعاوني گروهي  به صورت ماندگار فراهم شود.  يعني نه فردگرايي نهادمند توسعه یافته است كه فردها به ميانجي‌گري منافع جمعي، منافع فردي‌شان را دنبال كنند و نه ارزش‌های جمعی و فرهنگ جماعتی و تعاونی نهادمند شده است. در واقع بسترها و موقعيت‌هاي‌مان مناسب نبوده كه اينها به شكل پايداري تداوم و توسعه پيدا كنند.

  بلی در آستانه و اوايل انقلاب انصافاً براي بازي‌هاي تعاوني فرصت‌هاي زيادي به‌وجود آمد، ولي چرا اين وضع ناپايدار و شكننده بود؟ اينها در اين پنل محل بحث است؛ چرا بازي‌هاي تعاوني در گرفت ولي نتوانست به‌گونه‌اي پايدار و در مقياس‌هاي كافي و رضايت‌بخش توسعه يابد. چرا نقطه‌ي كانوني مشترك ميان دولت و ملت، ميان گروه‌هاي سياسي، ميان عامل‌هاي مختلف اجتماعي در زندگي روزمره و كوچه و بازار، و حتي ميان زن و شوهر و پدران و پسران، فرزندان و پدر و مادرها، و... کمتر به صورت پایداری مشاهده مي‌شود.

  در بازی‌های ایرانی، یک مشکل این بوده که بهینه شدنِ نقطه‌ي تعادل در منافع طرف‌های بازی به دشواری صورت می‌گرفت؛ ملموس‌ترین شکل این عارضه را هر روز در ترافیک  می‌بینیم، آنگاه که رانندگان با توجه نکردن به آنچه در اینجا تحت عنوان «نقطه‌ي کانونی» از آن بحث شد و با عدم رعایت همدیگر، همه به نوعی دچار تنش می‌شوند. نقطه‌ي تعادل‌کارآمد در بازی ترافیک آنجاست‌که هر طرف بازی، پاسخی بهینه به‌ استراتژی بازی‌گران دیگر می‌دهد و در نتیجه همه از انحراف از این نقطه می‌پرهیزند. اما ترافیک ما پر از  نقاطی است که به آنها در بازی‌ها «نقطه‌ي خارج از تعادل (O.E.)»(14) گفته می‌شود و هر یک از رانندگان مي‌کوشند با زرنگی، از این O.E. ها در بروند و گلیم خود را بیرون بکشند، اما در مقیاس کلان زندگی شهری، همه قربانی همین نوع زرنگی‌های خودمان می‌شویم.

  یکی از خصایص بازی‌های اجتماعی این است که رفتارهای خرد(15) در رفتار سطح کلان(16) اختلال‌های عجیب ایجاد می‌کند. این موضوع در مباحث شلینگ  تشریح شده است. گروهی از افراد می‌خواهند مطالعه کنند. هر نفر 100 واحد نور لازم دارد است ولی  لامپ او فقط 60 واحد نور تولید می‌کند. اگر آنها دور هم بنشینند  هر یک 60 واحد نور از لامپ خود و 60 واحد دیگر از مجموع نور بغل دستی‌های چپ و راست خود دریافت می‌کند. بدین ترتیب تعادل تعاونی کارآمدی شکل می‌گیرد، اما اگر یکی از آنها هرچند نه با قصد اخلاقی بد، لامپ‌اش را خاموش بکند، دو نفر سمت راست و چپ او، چون از نور کافی برای مطالعه برخوردار نمی شوند، از مطالعه منصرف شده و لامپ‌شان را خاموش می‌کنند  و بازی از  تعادل کارآمد خارج می‌شود و یا اساساً تعادلی به‌صورت خاموشی همه‌ي لامپ‌ها شکل می‌گیرد (قدوسی،1386) فرصت‌هایی که برای فعالیت‌های تعاونی در آغاز انقلاب فراهم شده بود، به این صورت از دست رفت.

  سئوال اين است كه چرا در فرهنگ سياسي ما، اجماع و توافق و بازي‌هاي توافقي- با وجود اختلافات- يا بازي‌هاي منصفانه كم است؟ چرا اگر هم در موارد و مقاطعي اين بازي‌ها وجود دارد، نهادمند نمي‌شود و توسعه پيدا نمي‌كند؟ بررسی علمی این پرسش‌ها، می‌تواند به ما در فهم غوامض اخلاقیات اجتماعی خویش و خلق‌وخوی‌مان کمک بکند. از جناب آقای دکتر جوادی یگانه، مدرس دانشكده جامعه‌شناسي دانشگاه تهران دعوت کرده‌ایم که با توجه به تحقیقات‌شان در نظریه‌ي بازی‌ها، در این پنل  شرکت بکنند تا از بحث ایشان، حداکثر استفاده علمی در جهت غنای این هم‌اندیشی به عمل بیاید.

   

 

 

كاربرد نظريه بازي براي بررسي خلقيات ايرانيان

با نگاهي انتقادي به نظريه سازگاري ايراني مهندس بازرگان و پيشنهاد يك الگوي جايگزين * 

دكتر محمدرضا جوادي يگانه

1- تعريف و انواع نظريه بازي

نظريه‌ بازي(game theory) نظريه‌اي‌ برگرفته‌ از رهيافت‌ انتخاب‌ عقلاني‌ است‌. يك‌ تعريف‌ نسبتاً جامع‌ از نظريه‌ بازي‌ چنين‌ است‌: «در نظريه‌ بازي‌ كلاسيك، مجموعه‌اي‌ كنشگر، اعم‌ از فردي‌ وجمعي ، تحت‌ مجموعه‌اي‌ از قواعد معلوم، هريك‌ با مجموعه‌اي‌ از گزينه‌هاي‌كنشي‌ معين‌ و نتايج‌ مشخص‌ (يامحتمل‌)، جهت‌ به‌حداكثر رساندن‌ سود (نفع‌) فردي‌ خود به‌ تعامل‌ (بازي‌) با يكديگر مي‌پردازند. مفهوم‌ عقلانيت‌ دراين‌ بازي، محدود به‌ «عقلانيت‌ ابزاري‌ فردگرايانه‌» است‌ و آن‌ چيزي‌ نيست‌ جز «حداكثر كردن‌ سود» از سوي‌كنشگردر بازي‌.(چلبي‌، 1381‌: 38)

 

  مدل‌هاي‌ بازي‌ در اين‌موقعيت‌ها، شامل‌ موارد زير هستند:

       ـ يك‌ گروه‌ از تصميم‌گيرندگان‌ كه‌ بازيگر (player) ناميده‌ مي‌شوند؛

       ـ يك‌ تعداد از استراتژي‌هاي‌ِ (strategy) در دسترس‌ براي‌ هر بازيگر؛

       ـ يك‌گروه‌ از نتايج(outcome) كه‌ هركدام‌ حاصل‌  انتخاب‌ يك‌ استراتژي‌ خاص‌ توسط‌ هر بازيگر هستند؛ و

       ـ يك‌ گروه‌ از بازده‌ها (payoff) كه‌ براي‌ هر بازيگر از طريق‌ هر يك‌ از نتايج‌ انتخاب‌شده‌ بدست‌ مي‌آيد. (راپوپورت‌، 1974)

 

در يك‌ بازي‌ دونفره‌ (و البته‌ چندنفره‌)، مهمترين‌ استراتژي‌ هاي‌ در دسترس‌ يك‌ بازيگر عبارتند از:

       ـ همكاري‌ (cooperation) كه‌ فرد بايد به‌ دنبال‌ افزايش‌ سود دو نفره‌ (يا جمعي‌) باشد و از آن‌ طريق‌ به‌ دنبال‌ كسب‌سود خويش‌ باشد؛ و

       ـ عدم‌همكاري‌ (defection) كه‌ در آن‌ فرد به‌ دنبال‌ بيشينه‌ كردن‌ سود فردي‌ خويش‌ است‌ و اثرات‌ ناشي‌ از اين ‌رفتار غيرهميارانه‌ (defective) برايش‌ چندان‌ مهم‌ نيست‌.

       چنانچه‌ در يك‌ بازي‌، دو نفر با هم‌ روبرو باشند، مي‌توان‌ ترجيحات‌ رفتاري‌ بازيگر الف‌ را به‌ صورت‌ مندرج‌ درجدول‌ 1 رسم‌ كرد.

 

 

 

  در اين‌ جدول‌، چهار ترجيح‌ رفتاري‌ را مي‌توان‌ براي‌ بازيگر الف‌ در برابر بازيگر ب‌، متصور شد:

  1. وسوسه‌ (Tempetation): در اين‌ حالت‌، فرد عدم‌همكاري‌ دارد، ولي‌ ديگري‌ همكاري‌ مي‌كند. از ديدگاه‌ نفع‌فردي‌ و عقلانيت‌ اقتصادي‌، اين‌ گزينه‌، بهترين‌ گزينه‌ براي‌ فرد است‌، زيرا همكاري‌ نمي‌كند و از مزاياي‌ همكاري‌استفاده‌ مي‌كند و اين‌ همان‌ طفيلي‌گري‌(free-riding) است‌. چون‌ وسوسه‌ و اغوا براي‌ اين‌ رفتار همواره‌ وجود دارد،اين‌ ترجيح‌ را T يا DC (عدم‌ همكاري‌ ـ همكاري‌) مي‌نامند.

  2. پاداش‌ (Reward): در اين‌ حالت‌، هر دو بازيگر (خود و ديگري‌)، همكاري‌ مي‌كنند و لذا از پاداش‌ همكاري‌بهره‌مند مي‌شوند. نام‌ اين‌ گزينه‌ را نيز R يا CC (همكاري‌ ـ همكاري‌) گذاشته‌اند.

  3. مجازات‌ (Punishment): در اين‌ حالت‌، هيچ‌ يك‌ از دو بازيگر همكاري‌ نمي‌كنند و لذا هر دو از مزاياي‌ همكاري‌ محروم‌ مي‌شوند و به‌ نوعي‌ مجازات‌ مي‌شوند. نام‌ اين‌‌گونه‌ P يا DD (عدم‌‌همكاري‌- عدم‌همكاري‌) است‌.

  4. حماقت‌ (Sucker): در اين‌ حالت‌ فرد همكاري‌ مي‌كند، ولي‌ طرف‌ ديگر همكاري‌ نمي‌كند و از همكاري‌ بازيگر الف‌ سوء‌استفاده‌ مي‌كند. در اين‌ حالت‌ بازيگر الف‌ متهم‌ به‌ حماقت‌ و مورد سوءاستفاده‌ واقع‌ شدن‌، مي‌شود، لذا نام‌ اين‌گزينه‌، S يا CD (همكاري‌ ـ عدم‌ همكاري‌) است‌.

از ديد ماركوزي(2001) و ون‌لانگ‌ و ون‌وگت‌ و دو كرامر (2000)، نظريه‌ بازي‌ بر چهار صورت‌ غالب‌ رفتار تأكيد دارد: رفتار ايثارگرانه‌ (altruistic)، رفتار مبتني ‌بر همكاري (coopearative)، رفتار فردگرايانه ‌(individualistic)، و رفتار مبتني‌ بر رقابت‌ (competitive).

ايثارگري‌ به‌ معني‌ تلاش‌ براي‌ بيشينه‌ كردن‌ منافع‌ ديگران‌ است‌؛ همكاري‌ به‌معناي‌ تلاش‌ براي‌ بيشينه‌ كردن‌ منافع‌مشترك‌ است‌؛ فردگرايي‌ به‌دنبال‌ بيشينه‌ كردن‌ منافع‌ فردي‌ بدون‌ توجه‌ به‌ ديگران‌ است؛ و بالاخره‌ رفتار رقابتي‌ به‌معناي‌ تلاش‌ براي‌ بيشينه‌ كردن‌ تفاوت‌ منافع‌ بين‌ خود و ديگران‌ است‌.

علاوه‌ بر نظر ماركوزي‌ و ون‌لانگ‌ و ديگران‌، مي‌توان‌ صورت‌ پنجمي‌ را هم‌ براي‌ رفتار تصور كرد و آن‌ طفيلي‌گري‌است‌، به‌معناي‌ تلاش‌ براي‌ بيشينه‌ كردن‌ منافع‌ فردي‌ از طريق‌ نفع‌ بردن‌ از همكاري‌ ديگران‌. البته‌ فردگرايي‌ اين‌تفاوت‌ را با طفيلي‌گري‌ دارد كه‌ در طفيلي‌گري‌، اصل‌ بر چشمداشت‌ به‌ همكاري‌ ديگران‌ و سوء‌استفاده‌ از آن‌ است‌؛ درحالي‌كه‌ در فردگرايي‌، فرد بدون‌ توجه‌ به‌ رفتار ديگران‌ و همكاري‌ كردن‌ يا نكردن‌ آنها، به‌ دنبال‌ افزايش‌ منافع‌ فردي‌خويش‌ است‌. يعني‌ در فردگرايي‌، فرد چشم‌ طمع‌ به‌ همكاري‌ كردن‌ ديگران‌ و بهره‌ جستن‌ از آن‌ را ندارد، در حاليكه‌ درطفيلي‌گري‌، سود فردي‌ از طريق‌ نفع‌ جستن‌ از همكاري‌ ديگران‌ به‌ دست‌ مي‌آيد.

 

 

 

انواع بازي‌ها

بازي‌ها انواع‌ گوناگوني‌ دارد: بازي‌ سرجمع‌صفر و غيرِ سرجمع‌صفر، بازي‌ با استراتژي‌ غالب‌ و بدون‌ استراتژي‌ غالب‌ و با استراتژي‌ مخلوط‌، بازي‌ با نقطه‌ تعادل‌ و بدون‌ نقطه‌ تعادل‌، كه‌ هر كدام‌ مي‌تواند بخشي‌ از رفتار فاعلان‌ مختار را تبيين‌ كند. در بازي‌هاي‌ غير سرجمع‌صفر، بازي‌هايي‌ كه‌ بيش‌ از يك‌ بار تكرار مي‌شوند و بازي‌هايي‌ كه‌ بازيگران‌ همديگر را مي‌شناسند، احتمال‌ همكاري‌ و رفتارهاي‌ جمع‌گرايانه‌ بيشتر است‌.

  انواع‌ مختلفي‌ از بازي‌ها ساخته‌ شده‌ است‌. برخي‌ از انواع‌ عمده‌ بازي‌ها عبارتند از:

  ـ بازي‌ دوراهي‌ زنداني‌ (perisoner`s dilemma game)

  ـ بازي‌ بزدلانه‌ يا جوجه‌ مرغي‌(chicken game)

  - بازي‌ تضميني‌ (assurance game)، يا بازي‌ اعتماد(trust game)، عليرغم‌ برخي‌ تفاوت‌ها، در اصول‌ مشابه‌ هم ‌هستند.

  ـ بازي‌ همنوايي‌ يا هماهنگي‌  (coordination game)

  - بازي‌هاي‌ دوراهي‌ اجتماعي‌(social dilemma game) شامل‌ بازي‌كالاهاي‌ همگاني‌(public good game) و بازي‌ منابع‌ مشترك‌ (common resource game)

  ـ بازي‌ اولتيماتوم‌(ultimatum game)

  ـ بازي‌ ديكتاتور (dictator game)

 

 

بازي‌ دوراهي‌ زنداني‌

در سال‌ 1950، مريل‌ فلاد(Merrill Flood) و ملوين‌ درشر(Melvin Dresher) در شركت‌RAND درسانتامونيكا در كاليفرنيا، بازي‌اي‌ را طراحي‌‌كردند كه‌ فقط‌ شامل‌ دو نفر بود. رياضيداني‌ به‌‌‌نام‌ آلبرت‌ توكر (AlbertTucker) كه‌ هم‌دانشگاهي‌ آن‌ دو بود، يك‌ قصه‌ (يا سناريو) براي‌ اين‌ بازي‌ ساخت‌ كه‌ معروف‌ به‌ «دوراهي‌ زنداني‌» شد. (كولاك‌، 1998) يكي‌ از روايت‌هاي‌ اين‌ سناريو به‌ نقل‌ از ديكسيت‌ و اسكيت‌ (1999: 85) چنين‌ است‌:

  يك‌ زن‌ و شوهر به‌ اتهام‌ مشاركت‌ در قتل‌ يك‌ زن‌ جوان‌ دستگير شده‌ و در حال‌ بازجويي‌ هستند. بازرس‌ و دستيار وي‌، از آنها در سلول‌هاي‌ جداگانه‌ و در يك‌ زمان‌ بازجويي‌ مي‌كنند. شواهد موجود براي‌ اثبات‌ دست‌ داشتن‌ آنها در قتل‌ كم‌ است‌؛ هرچند به‌جرم‌ آدم‌ربايي‌ مي‌ توان‌ آنها را به‌ مدت‌ 3 سال‌ روانه‌ زندان‌ كرد، حتي‌ اگر هيچ‌ يك‌ از آنها به‌ قتل‌ اعتراف‌ نكنند. به‌علاوه‌ به‌ زن‌ و شوهر- هر كدام‌ به‌تنهايي- گفته‌ شده‌ كه‌ بازرس‌ مي‌داند چه‌ اتفاق‌ افتاده‌ و مي‌داند چه‌كسي‌ به‌‌زور توسط‌ ديگري ‌مجبور به‌شركت‌ در قتل‌ شده‌ است‌. و البته‌ مشخص‌ است‌ كه‌ شخصي‌كه‌ در سلول‌ انفرادي‌ اعتراف‌ مي‌كند، مدت‌ زمان‌‌كمتري‌ را در زندان‌ مي‌گذارند، به‌‌شرط‌ اينكه‌ ماجرا در دادگاه‌ پذيرفته‌ شود. همچنين‌ به‌‌آن‌ دو گفته‌ شده‌كه‌ اگر هر دو اعتراف‌كنند، هر دو به‌‌زندان‌ محكوم‌ مي‌شوند، ولي‌ مدت‌زنداني‌ شدن‌ آنها كم‌ خواهد شد؛ البته‌ نه‌ به‌ آن‌ اندازه‌ كه‌ يكي‌ اعتراف‌ كند و ديگري‌ اقرار نكند.

  مي‌توان‌ رفتار دو بازيگر الف‌ و ب‌ (زن‌ و شوهر) را به‌ دو حالت‌ همكاري‌ و عدم‌همكاري‌ طبقه‌بندي‌ كرد. در اين ‌بازي، همكاري‌ با يكديگر، يعني‌ عدم‌ همكاري‌ با پليس‌ و اعتراف‌ نكردن‌ و انكارِ دست‌ داشتن‌ در قتل‌ است‌. عدم‌همكاري‌ با يكديگر نيز به‌ معني‌ همكاري‌ با پليس‌ و اعتراف‌ به‌ دست‌ داشتن‌ در قتل‌ است‌. جدول‌ 2 ساخت ‌ترجيحات‌ اين‌ زن‌ و شوهر را نشان‌ مي‌دهد.

    

   

 

  منفي‌ بودن‌ اعداد به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ بازده‌ هر بازيگر در اين‌ بازي‌، نهايتاً زيان‌ است‌ و دو بازيگر در هر صورت‌، به‌ زندان‌ خواهند رفت‌ ، ولي‌ زمان‌ اين‌ زندان‌ مي‌تواند كم‌ شود و اين‌ به‌ معناي‌ زياد بودن‌ ميزان‌ بازده‌ (يا كم‌ شدن‌ ميزان‌زيان‌) است‌. اين‌ ترجيحات‌ با سناريوي‌ شرح‌ داده‌ شده‌ در بالا چنين‌ است‌:

  - اگر هر دو اعتراف‌ كنند (P يا DD)،  هر دو، با عنايت‌ به‌ اعتراف‌ آنها، به‌ ده‌ سال‌ حبس‌ به‌ جرم‌ قتل‌ محكوم ‌مي‌شوند.

  - اگر هيچ‌ يك‌ اعتراف‌ نكنند (R يا CC)، هر دو به‌دليل‌ فقدان‌ دلايل‌ محكمه‌پسند، به‌ سه‌ سال‌ حبس‌ محكوم‌مي‌شوند.

  - اگر يكي‌ اعتراف‌ كند و ديگري‌ اعتراف‌ نكند، فرد اعتراف‌كننده (T يا DC)، به‌خاطر همكاري‌ با پليس‌ به‌ يك‌سال‌ حبس‌، و فردي‌ كه‌ اعتراف‌ نكرده‌ (S يا CD)، به‌ جرم‌ قتل‌ و عدم‌ همكاري‌ با پليس‌ به‌ 25 سال‌ حبس‌ محكوم‌خواهد شد.

 

  از آنجا كه‌ اين دو با هم‌ ارتباط‌ ندارند، هر يك‌ تنها مي‌تواند براي‌ خود تصميم‌ بگيرد و احتمال‌ تباني‌ ميان‌ آن‌ دو ممكن‌ نيست‌، و لذا نمي‌توان‌ از همكاري‌ نفر دوم‌ مطمئن‌ شد. ظاهر دوراهي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ بهترين‌ استراتژي‌ براي‌هر دو فرد، R ياCC است‌ كه‌ در آن‌ هر دو تنها به‌ سه‌ سال‌ حبس‌ محكوم‌ مي‌شوند.

  در گزينه‌ اول‌ يا عدم‌همكاري ‌ D)، براي‌ بازيگر الف‌، حداكثر زيان‌ 10- سال‌ است‌ و در گزينه‌ دوم‌ يا همكاري ‌(C)، حداكثر زيان‌ او 25- سال‌ است‌ (صرف‌نظر از آنكه‌ بازيگر دوم‌ چه‌ تصميمي‌ بگيرد). چنانچه‌ با قاعده‌ «به‌ حداقل‌رساندن‌ زيان‌ها» يا مينيماكس‌(minimax) عمل‌ كنيم‌، 10- كمتر از 25- است‌ و لذا بازيگر الف‌ بدون‌ توجه‌ به‌ انتخاب‌ بازيگر ب‌، تصميم‌ به‌ اعتراف‌ مي‌گيرد. براي‌ نفر دوم‌ نيز نظام‌ تصميم‌گيري‌ چنين‌ است‌ و لذا استراتژي‌ مسلط‌ در اين‌بازي‌ DD خواهد شد، كه‌ البته‌ زيان‌ آن‌ براي‌ هر دو نفر بيشتر از CC است‌. فساد بازي‌ دوراهي‌ زنداني‌ نيز در همين‌ امراست‌.  يعني‌ هر دو بازيگر در نهايت‌ چيزي‌ (عدم همکاري يک جانبه) را انتخاب‌ خواهند كرد كه‌ به‌ زيان‌ هر دو نفر است‌ و از چيزي‌ (همكاري‌دوجانبه‌) پرهيز مي‌كنند كه‌ به‌ نفع‌ هر دو است‌. احتمالا، هيچ‌ يك‌ نيز در ابتدا تصور نمي‌كردند كه‌ چنين‌ كنند، ياتصور نمي‌كردند كه‌ رفتارهاي‌ آنها به‌ چنين‌ نتيجه‌اي‌ منجر خواهد شود. نتيجه‌ اين‌ بازي‌ اين‌ است‌ كه‌ وقتي‌ هر بازيگر، ترجيح‌ اول‌ خود را «عدم‌ همكاري‌ خود و همكاري‌ ديگري‌» انتخاب‌ مي‌كند، در نهايت‌، عدم‌ همكاري‌، استراتژي‌غالب‌ است‌. لذا طبق‌ اين‌ نوع‌ بازي‌، عمل‌ جمعي‌ عملاً محقق‌ نمي‌شود و «سواري‌ مجاني‌» يا «طفيلي‌گري‌» رخ‌ مي‌دهد.در بازي‌ «دوراهي‌ زنداني‌» ترجيحات‌ هر بازيگر چنين‌ است‌: (بوناسيچ‌، 1995) T>R>P>S و نيز (T+S)<2R .

  بسياري‌ از رفتارهاي‌ انساني‌ را مي‌توان‌ در قالب‌ دوراهي‌ زنداني‌ ريخت‌: مسابقات‌ تسليحاتي‌، فروپاشي‌ كارهاي‌ دسته‌جمعي‌، عدم‌ توافق‌ بر سر تثبيت‌ قيمت‌ها و... (ليتل‌، 1373)

بازي‌ بزدلانه‌

نام‌ اين‌ بازي‌، بعد از بازي‌ «شهامت‌» (dare) در فيلم‌ «سركشي‌ بدون‌ دليل‌» (Rebel Without Cause) در سال ‌1955 نهاده‌ شد. در آن‌ فيلم‌ و بازي‌ ملهم‌ از آن‌، دو طرف‌ (يا دو بازيگر) در دو خودرو مي‌نشينند و با سرعت‌ به‌ سمت‌هم‌ (يا به‌ سمت‌ يك‌ صخره‌ يا پرتگاه‌) حركت‌ مي‌كنند و هر كدام‌ زودتر كنار بكشد، بازي‌ را باخته‌ است‌. اگر هر دو عدم‌همكاري‌ داشته‌ باشند، هر دو خواهند مرد، اما اگر يكي‌ همكاري‌ كند، او بزدل‌ ناميده‌ خواهد شد. اين‌ بازي‌ دو نقطه‌تعادل‌ دارد: همكاري‌ يك‌طرفه‌ و عدم‌همكاري‌ يك‌طرفه‌. اگر اطمينان‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ طرف‌ ديگر كنار نمي‌كشد(يعني‌ عدم‌همكاري‌ دارد)، براي‌ ما بهتر است‌ كه‌ كنار بكشيم‌ و زندگي‌ خود را حفظ‌ كنيم‌ (همكاري‌ كنيم‌). اگر ما اعتقادداشته‌ باشيم‌ كه‌ طرف‌ ديگر ديوانه‌، بي‌عقل‌ و طالب‌ خودكشي‌ است‌، همكاري‌ خواهيم‌ كرد. برنده بازي‌ كسي‌ است‌ كه‌در ابتداي‌ بازي‌، نهايت‌ بي‌عقلي‌ خود را با كندن‌ فرمان‌ يا از كار انداختن‌ ترمز ماشين‌ نشان‌ دهد.  مثال ديگر وقتي است که دو نفر در زير يک گلوله بزرگ برفي مدفون شده باشند  چنانچه يکي از دو نفر قصد همکاري براي رهايي از زير آوار برف را نداشته باشد، براي ديگري بهتر است که خود به تنهايي چنين کاري را انجام دهد، هر چند که ديگري از نتيجه کار وي و راهي که او باز خواهد کرد، استفاده خواهد کرد و نجات خواهد يافت. در اينجا عدم همکاري دو طرف، به مرگ هر دو خواهد انجاميد.

  در بازي‌ بزدلانه‌ (كه‌ به‌ آن‌ بازي‌ جوجه‌ مرغي‌ نيز گفته‌ مي‌شود)، ترجيحات‌ چنين‌ است‌: T>R>P ولي‌S>P . (بوناسيچ‌، 1995). يعني‌ وقتي‌ بازيگر مقابل‌، عدم‌همكاري‌ را انتخاب‌ مي‌كند، ترجيح‌ با همكاري‌ است‌ نه‌ با عدم‌همكاري‌. در اين‌ بازي‌، عدم‌همكاري‌ دوجانبه‌، بدتر از همكاري‌ يك‌طرفه‌ است‌.

 

بازي‌ تضميني‌

در اين‌ بازي‌، افراد تمايل‌ به‌ همكاري‌ دارند، مشروط‌ به‌ اينكه‌ تضمين‌ داشته‌ باشند كه‌ ديگري‌ هم‌ همكاري‌ مي‌كند. يك‌ اشتباه‌ عمومي‌ درباره‌ اين‌ بازي‌ اين‌ است‌ كه‌ بازي‌ تضميني‌، دوراهي‌ ندارد و هميشه‌ به‌ همكاري‌ دوطرفه‌ منجرنخواهد شد. در واقع‌ هميشه‌، CC استراتژي‌ مسلط‌ نيست‌ و اگر فرد اعتماد به‌ همكاري‌ طرف‌ ديگر نداشته‌ باشد، او هم‌همكاري‌ نمي‌كند. يعني‌ اين‌ بازي‌ دو نقطه‌ تعادل‌ دارد: همكاري‌ دوطرفه‌ (تعادل‌ بهينه‌) و عدم‌همكاري‌ دوطرفه‌ (تعادل‌ناقص‌(dedicient)).

  در بازي‌ تضميني‌، ترجيحات‌ چنين‌ است‌:  R>P>S ولي‌ R>T (بوناسيچ‌، 1995)، يعني‌ هر بازيگر تمايل‌ داردكه‌ استراتژي‌ همكاري‌ را انتخاب‌ نمايد، اگر بازيگر مقابل‌ نيز استراتژي‌ همكاري‌ را انتخاب‌ كند. بازي‌ اعتماد (trust game) نيز با مختصر تفاوتي‌، همان‌ بازي‌ تضميني‌ است‌.

  كولاك‌ (1998) معتقد است‌ كه‌ هر چند بازي‌ تضميني‌ كمتر از دوراهي‌ زنداني‌ مورد توجه‌ واقع‌ شده‌ است، ولي‌مي‌تواند توجيه‌ صحيح‌تري‌ از زندگي‌ اجتماعي‌ و دوراهي‌هاي‌ واقعي‌ به‌ دست‌ دهد.

 

بازي‌ همنوايي‌

در بازي‌ همنوايي‌ يا هماهنگي‌، هر دو طرف‌ يك‌ استراتژي‌ را انتخاب‌ مي‌كنند، همكاري‌ يا عدم‌همكاري‌. يعني‌ اگربازيگر الف‌ همكاري‌ را انتخاب‌ كرد، بازيگر ب‌ نيز آن‌ را انتخاب‌ مي‌كند و اگر بازيگر الف‌ عدم‌همكاري‌ را بعنوان‌استراتژي‌ خود پذيرفت‌، بازيگر ب‌ نيز چنين‌ خواهد كرد. نظام‌ ترجيحات‌ در اين‌ بازي‌ چنين‌ است‌: P>S و R>T ونيز R=P (بوناسيچ‌، 1995). در بازي همزمان و در غياب‌ ارتباطات‌ ميان‌ بازيگران‌، انتخاب‌ استراتژي‌ مناسب‌ در اين‌ بازي‌ دشوار است‌.

  تفاوت بازي تضميني و بازي همنوايي در اين است که در بازي همنوايي، براي هر بازيگر، همکاري و عدم‌همکاري علي‌السويه است و هر گزينه را ديگري انتخاب کرد، فرد نيز آن را انتخاب مي کند. اما در بازي تضميني، تمايل فرد به همکاري است، ولي براي همکاري بايد اين تضمين يا اعتماد را داشته باشد که ديگران نيز همکاري خواهند کرد.

  علاوه‌ بر بازي‌هاي‌ ذكر شده‌ در بالا، كه‌ بر اساس‌ تقسيم‌بندي‌ چهارگانه‌ (T,S,P,R) و تفاوت‌ ترجيحات‌ اين‌ چهار رفتار، صور متنوعي‌ به‌‌خود مي‌گيرند، بازي‌هاي‌ ديگري‌ (مانند بازي‌ اولتيماتوم‌، بازي‌ ديكتاتور، و بازي‌هاي‌ دوراهي‌اجتماعي‌) هم‌ هستند كه‌ به‌‌صورت‌ صريح‌ به‌ اين‌ حالت‌ها باز نمي‌گردد، بلكه‌ بر اساس‌ نوع‌ ديگري‌ از روابط‌ ميان ‌بازيگران‌ طراحي‌ مي‌شود. البته‌ مي‌توان‌ روابط‌ و ترجيحات‌ بازيگران‌ را در اين‌ بازي‌ها، به‌ حالت‌هاي‌ كلاسيك‌ نظريه‌بازي‌ بازگرداند، اما چون‌اين‌ بازي‌ها بر اساس‌ منطق‌ متفاوتي‌ طراحي‌ شده‌اند، اين‌ تطبيق‌ به‌ كار نخواهد آمد.

 

بازي اولتيماتوم‌

در نوع‌ صوري‌ِ (formal) بازي‌ اولتيماتوم‌، كه‌ به‌ صورت‌ آزمايشي‌ انجام‌ مي‌شود، دو بازيكن‌ وجود دارد. بازيكن‌اول‌ (پيشنهاددهنده‌ يا (proposer)) مقداري‌ پول‌ از طرف‌ آزمايشگر در اختيار دارد و مي‌تواند به‌ صورتي‌ كه‌ خودمي‌خواهد، سهم‌ خود و نفر دوم‌ (پاسخ‌دهنده‌ يا (responser)) را تعيين‌ كند و به‌ نفر دوم‌ پيشنهاد كند: همه‌ پول‌ براي‌ نفراول‌، بيشتر پول‌، مقدار كمي‌ از پول‌ يا هيچ‌ مقدار از پول‌ براي‌ نفر اول‌. پاسخ‌دهنده‌ نيز يا پيشنهاد نفر اول‌ را مي‌پذيرد و در اين‌ صورت‌ پول‌ با ترتيب‌ پيشنهادي‌ بين‌ دو نفر تقسيم‌ مي‌شود، ويا نمي‌پذيرد و در اين‌ صورت‌ هيچ‌ يك‌ از طرفين‌ از پول‌ سهمي‌ نمي‌برند.

  روشن‌ است‌ كه‌ انسان‌ اقتصادي‌ در اين‌ بازي‌ چه‌ خواهد كرد. رويكرد كلاسيك‌ و اقتصادي‌ِ نظريه‌ بازي‌، بدون‌ ابهام‌پيش‌بيني‌ مي‌كند كه‌ پيشنهاددهنده‌ بايد كمترين‌ ميزان‌ ممكن‌(بالاتر از صفر، كه‌ بالاخره‌ بيشتر از هيچ‌ باشد) را به‌ نفردوم‌ پيشنهاد كند و نفر دوم‌ نيز اين‌ ميزان‌ حداقلي‌ را بپذيرد تا بالاخره‌ نفعي‌ برده‌ باشد. (هنريش‌ و اسميت‌، 1999) اما از نتايج‌ مطالعات‌ آزمايشگاهي‌ روشن‌ شده‌ است‌ كه‌ مردم‌ در دنياي‌ واقعي‌، بازي‌ اولتيماتوم‌  را چنين‌ انجام‌ نمي‌دهند.

  در دنياي‌ واقعي‌، وقتي‌ مردم‌ بازي‌ اولتيماتوم‌  بازي‌ مي‌كنند، پيشنهاددهنده‌ اغلب‌ به‌ نفر دوم‌ ميزان‌ قابل‌ توجهي‌ -اغلب‌ نصف- پيشنهاد مي‌دهد و جالب‌ است‌ كه‌ اگر پيشنهاددهنده‌ چنين‌ نكند، پاسخ‌دهنده‌ غالباً بوسيله‌ رد كردن ‌پيشنهاد، به‌او پاسخ‌ مي‌دهد. به‌ نظر جولز و سانستين‌ و تالر (1998) پاسخ‌دهندگان ‌تمايل‌ دارند كه‌ رفتارهاي‌ نامطلوب‌ و غيرمنصفانه‌ پيشنهاددهندگان‌ را مجازات‌ كنند، حتي‌ اگر برايشان‌ هزينه‌ داشته‌باشد. اين‌، نوعي‌ از نفع‌ فردي‌ محدودشده‌ (bounded self-interest) است‌. يعني‌ گاهي‌ از نفع‌ فردي‌ چشم‌پوشي‌مي‌شود تا ساير انگيزه‌‌ها از جمله‌ حس‌ انتقام‌ از رفتار غيرمنصفانه‌، فرصت‌ بروز پيدا كند.

  مطابق استدلال آنها، در دنياي‌ واقعي‌، اگر پيشنهاددهنده‌‌ كمتر از 20 درصد از كل‌ مقدار در دسترس‌ را به‌ پاسخ‌دهنده پيشنهاد كند، او پيشنهاد را رد مي‌كند. ميزان‌ متوسط‌ پيشنهادِ قابل‌ قبول‌ از سوي‌ پاسخ‌دهنده‌، 20 تا 30 درصد است‌.رفتار قابل‌ پيش‌بيني‌ پيشنهاددهندگان‌ نيز‌، چنين‌ است‌ كه‌ ميزان‌ قابل‌ توجهي‌ از مجموع‌ پول‌ را تقسيم‌ مي‌كند، يعني‌حدود 40 تا 50 درصد را.

  رفتار در بازي اولتيماتوم، با شهرت‌ و اعتبار (reputation) توجيه‌ نمي‌شود. اين‌ رفتار، در بازي‌ يك‌باره‌ (one-shot) و به‌صورت‌ ناشناس‌ است‌. بنابراين‌ در دنياي‌ واقعي‌، هنجار انصاف‌ بيشتر حاكم‌ است‌. (استوت‌، 2001) نتيجه‌گيري‌ آنها اين‌ است‌ كه‌ مردم‌ با توجه‌ به‌ انصاف‌ رفتار مي‌كنند، حتي‌ اگر مخالف‌ با منافع‌ اقتصادي‌ آنها باشد. به‌طور مثال‌ آنها در رستوران‌هاي‌ بيرون‌ شهر هم‌ كه‌ فقط‌ يك‌ بار گذارشان‌ به‌ آنجا مي‌افتد، باز هم‌ با انصاف‌ رفتار مي‌كنند.

  انتقام‌ (revenge) شيرين‌ و جذاب‌ است‌، اما در  بازي‌ اولتيماتوم‌ بدون‌ هزينه‌ نيست‌. وقتي‌ در يك‌ بازي ‌اولتيماتوم‌، پاسخ‌دهنده‌، پيشنهادهاي غيرمنصفانه‌ را رد مي‌كند، او تمام‌ فرصت‌ها را (كه‌ به‌عنوان‌ بازده‌هاي‌ خارجي ‌اندازه‌گيري‌ مي‌شود) براي‌ بهتر كردن‌ وضعيت‌ خود از حالت‌ قبلي‌ (صفر)، از دست‌ مي‌دهد.

  به‌ نظر استوت‌ (2001)، پاسخ‌دهندگاني‌ كه‌ پيشنهادهايي را رد مي کنند كه‌ تصور مي‌كنند «خيلي‌ كم‌» است‌، به‌‌عنوان ‌قرباني‌ يك‌ رقابت‌ شخصي‌، نمي‌خواهند به‌ طرف‌ ديگر كمك‌ كنند، بلكه‌ مي‌خواهند به‌ او آسيب‌ برساند يا از او انتقام ‌بگيرند.

 

بازي‌ ديكتاتور

در بازي‌ ديكتاتور، بازي‌، به‌ صورت‌ بازي‌ اولتيماتوم‌ است‌،  با اين‌ تفاوت‌ كه‌ نفر دوم‌ حق‌ و فرصت‌ پذيرفتن ‌پيشنهاد نفر اول‌ را ندارد و پول‌ به‌صورت‌ آمرانه‌، مطابق‌ نظر نفر اول‌ تقسيم‌ مي‌شود و به همين دليل است‌ كه‌ نفر اول‌ ديكتاتور (dictator) ناميده‌ مي‌شود. به‌ نفر دوم‌ هر اندازه‌  كه‌ نفر اول‌ ميخواهد، تعلق‌ مي‌ گيرد، نه‌ بيشتر و نه‌ كمتر.(استوت‌، 2001)

  بيشتر افرادي‌ كه‌ به‌‌عنوان‌ ديكتاتور در بازي‌ ديكتاتور بازي‌ مي‌كنند، به‌ نفر دوم‌، حداقل‌ سهمي‌ از پول‌ را اختصاص‌ مي‌دهند. به‌‌عبارت‌ ديگر، بيشتر ديكتاتورها، حداقل‌ اندكي‌، تمايلات‌ ديگرخواهانه‌ را از خود نشان ‌مي‌دهند. هر چند ميزاني‌ از پول‌ كه‌ ديكتاتورها به‌ طرف‌ دوم‌ اختصاص‌ مي‌دهند، ممكن‌ است‌ به‌ اندازه‌اي‌ نباشد كه‌ دربازي‌ اولتيماتوم‌ به‌‌طرف‌ دوم‌ پيشنهاد ميشود. اين‌ امر نشان‌ مي‌دهد كه‌ در بازي‌ اولتيماتوم‌، پيشنهاددهندگان‌ علاوه‌ برتمايل‌ به‌ ديگرخواهي‌، تمايلي‌ از نوع‌ دوم‌ دارند، يعني‌ ترس‌ از اينكه‌ نفر دوم‌، واكنش‌ عدم‌ تمايل‌ خود را با رد پيشنهاد طرف‌ اول‌ نشان‌ دهد. يعني‌ پيشنهاد‌دهندگان‌ در بازي‌ اولتيماتوم‌ از انتقام‌ پاسخ‌‌دهندگان‌ مي‌ترسند.

 

 

2- نمونه‌اي از كاربرد نظريه بازي در تحليل رفتارهاي مردم ايران (تعامل رانندگان و مأمورين جايگاه‌ها در پمپ بنزين‌ها در تهران)

با آنچه از نظريه بازي و انواع بازي‌ها ذکر شد، مي‌توان تعامل ميان رانندگان و مامورين پمپ بنزين را در قالب بازي‌هاي گوناگون بررسي کرد. (اين تحليل بر اساس رفتارها، پيش از سهميه‌بندي بنزين ارائه شده است.)

 

  مي‌توان از يك منظر خاص به‌مساله سرريز سوخت در پمپ بنزين‌ها و اتلاف بنزين نگاه کرد و آن نوع  تعامل ميان رانندگان و مامورين توزيع بنزين در جايگاه‌ها است که بهاي بنزين را محاسبه کرده و از رانندگان خودروها مي‌گيرند. رانندگان بر اثر کثرت بنزين زدن، زمان تقريبي پر شدن باک را احساس مي‌کنند و مي‌توانند به گونه‌اي بنزين بزنند که  مقدار کمي بنزين سرريز شود يا اصلا بنزين بيرون نريزد؛  يعني رفتاري که به هر حال عقلاني است. ولي مقدار سرريز بنزين از طرف بسياري از رانندگان خودروها بيش از اين حد است و آنها با احساس يا مشاهده پر شدن باک خودروي خود، بنزين زدن را متوقف نمي‌کنند؛ و اين مساله‌اي است که در نگاه اول چندان عقلاني (rational) نمي‌نماياند. در اين جهت مي‌توان فرايند بنزين زدن و پرداخت پول را بررسي کرد. در اين مسير چند رفتار متصور است.

 

  الف) رفتار پاياپاي: در حالت اول، اگر رانندگان،  بنزين‌ را کمتر از حد سرريز و به اندازه‌اي که بهاي سرراست دارد،  بزنند،  مساله اي رخ نخواهد داد. يعني راننده با محاسبه‌اي نسبتاً عقلاني و با اندکي صرف‌نظر کردن از منافع فردي کوتاه مدت، به مقداري بنزين مي‌زند که هم به يک عدد سرراست (رند) ختم شود و هم بنزيني اسراف نشود. در اين حالت نه راننده زياني مي کند و نه مامور جايگاه.

  اما واقعيت اين است که باک بنزين هميشه روي يک عدد سرراست  پر نمي‌شود و حساب احتمالات نيز احتمال وقوع آن را کم مي‌داند و احتمال پر شدن باک روي قيمت کل منتهي به 100 يا 50 تومان ، تنها  02/0  است. در ساير موارد دوحالت متفاوت قابل تصور است: وقتي بهاي بنزين به عددي با فاصله اندک تا يک عدد سرراست ( فرضا تا 1005 تومان يا از 995 تومان ) ختم شود ؛ و وقتي که مقدار فاصله تا يک عدد سرراست بيش از اين ( و عمدتاً  قيمت کل منتهي به 10 تا 40 و 60 تا 90 تومان ) است. در اين دو حالت ، دو نوع کنش متقابل متفاوت ، رويت مي شود: رفتار منصفانه و رفتار غيرمنصفانه.

 

  ب) رفتار منصفانه: معمولاً وقتي که بهاي بنزين، کمي تا يک عدد سرراست فاصله داشته باشد، اين مبلغ اندک  از سوي هر دو طرف-  مامور جايگاه و راننده خودرو-  نايده گرفته مي‌شود. اگر راننده  مقدار کمي (زير 1/0 ليتر) بيشتر بزند-  که معمولا خطاي طبيعي انگاشته مي‌شود-  بهاي بنزين به نفع راننده گرد مي‌شود و اگر کمتر بزند،  به نفع مامور جايگاه. چون هر بار يکي از اين دو رفتار با احتمال وقوع مساوي رخ مي‌دهد،  طرفين با هم مدارا مي‌کنند و از استراتژي تلافي (TFT) استفاده مي‌کنند؛ استراتژي‌اي که در آن هر فرد با يک استراتژي همکاري شروع مي‌کند و رفتارهاي بعدي  وي تکرار رفتار قبلي طرف مقابل است. البته با يک محاسبه کوچک مي‌توان دريافت که اگر چه  مبلغ باقيمانده براي راننده تقريبا ناچيز و قابل صرف‌نظر کردن است (و براي يک راننده معمولي زير 50 تومان در ماه است)،  ولي براي مامور جايگاه اين مبلغ قابل اعتنا و زياد است (با در نظر گرفتن 2 دقيقه زمان براي بنزين زدن هر خودرو و در يک نوبت کاري 8 ساعته، اين مقدار حدود 30 هزار تومان است؛ در حالي‌که در زمان‌هاي شلوغي صف خودروها در پمپ بنزين، هر مامور در يک دقيقه، با بيش از يک راننده خودرو طرف مي‌شود و بي انصافي است که راننده‌اي توقع داشته باشد که مامور جايگاه از مقدار اضافي بهاي بنزين وي بگذرد وخود چنين نکند. البته  در اينجا نيز چون هر دو طرف همکاري مي‌کنند و از اين مبلغ اندک صرف‌ن‌ظر مي‌کنند، رفتار غالب همکاري کردن است. اين نوع از همکاري و اعتماد متقابل در ميان برخي ديگر از مشاغل که به نوعي با فروش کالاهاي خرد و نسبتا کم بها  و البته روزمره و دائم، امرار معاش مي‌کنند– مانند خواروبار فروشي، ميوه فروشي  و نانوايي–  نيز به چشم مي‌خورد.

 

  ج) رفتار غيرمنصفانه:  حالت سوم ، وضعيتي است که مقدار تفاوت بهاي بنزين با عدد سرراست ، بيش از 5 و 10 تومان باشد. به گمان ما ، بيشتر سرريز بنزين در اين حالت رخ مي دهد. ناچيز نبودن نسبي مبلغ باقيمانده (در مجموع يک نوبت کاري مامور جايگاه، اگر نه براي يک راننده و براي يک بار بنزين زدن) اقتضا مي‌کند که اين مبلغ از سوي مامور جايگاه به راننده بازگردانده شود. اما رفتار برخي- اگر جانب احتياط را رعايت کرده و نگوييم بسياري- از مأمورين جايگاه‌ها چنين نيست و آنها معمولاً اين مقدار باقي مانده را به‌ رانندگان برنمي‌گردانند. اين مطلب در برخي پمپ‌ها که فاقد نشانگر بهاي کل هستند بيشتر است و بيشتر خواهد شد وقتي که بهاي هر ليتر بنزين مبلغي غيرسرراست (65  يا 90 تومان) باشد که  محاسبه بهاي تمام شده را براي رانندگان دشوارتر مي‌کند.

  براي تعريف دقيق تر، بايد شرحي از تعامل ميان راننده خودرو و مامور جايگاه را در اين وضعيت بيان کنيم. مامور جايگاه نقش خود را در هنگام پول گرفتن، مسلط و حق به جانب تعريف مي کند. راننده بايد پول را به مامور پرداخت کند،  فارغ از اينکه مامور در باره مابقي پول  چه خواهد کرد.  مامور نيز خود،  بهاي تمام شده را محاسبه کرده  و آن را اعلام مي‌کند و پول را از راننده تحويل گرفته و مابقي پول را اکثرا به‌صورت سرراست- و البته با گرد کردن به نفع خود-  به‌راننده برمي گرداند. در اين حالت اين راننده است که بايد نشان دهد که مامور غلط مي گويد و تنها زمان اندکي- چند ثانيه- را براي محاسبه بهاي تمام شده بنزين دارد. مامورين جايگاه موظف هستند که مانده مبلغ را به رانندگان برگردانند ولي از آن سرباز مي زنند و راننده بايد مطالبه آن را کند و اين دقيقا عکس وضعيت طبيعي آن است. راننده براي مطالبه باقيمانده پول بايد نوعي فشار هنجاري را تحمل کند که حکايت از رفتاري گدامنشانه و خست‌آميز دارد که از 5 تومان و 10 تومان هم نمي گذرد و حتي ممکن است احساس کند که مورد تمسخر مامور جايگاه نيز واقع مي شود و البته اين فشار با حضور ديگر رانندگان بيشتر خواهد شد و لذا راننده بايد قيد باقي پول را بزند. البته اگر هم راننده اين فشار هنجاري را تحمل کند و مطالبه باقي پول را نمايد، معمولاً جواب مامورين نداشتن پول خرد است که باز هم توپ را در زمين راننده مي‌اندازد و او است که بايد به دنبال پول خرد بدود. بنابراين نتيجه اين محاسبات و تعريف موقعيت‌ها از سوي دو طرف، اين مي‌شود که راننده بهاي اعلام شده از سوي مامور را در اکثر موارد مي‌پذيرد هر چند از آن راضي نباشد، و مطالبه‌ي مابقي پول خود را نمي‌کند.

 

چنانچه بخواهيم به زبان نظريه بازي، رفتار اين دو را تحليل کنيم، مي‌توانيم ابتدا استراتژي‌هاي ممکن در رفتار اين دو را نشان دهيم:

  1-  همکاري راننده – همکاري مامور : در اين حالت، که از آن به رفتار منصفانه در بالا ياد شد، هم راننده و هم مامور، از مبلغ باقي مانده چشم پوشي مي‌کنند. در اين حالت، وجود اعتماد و همکاري ميان راننده و مامور مي‌تواند به سهولت فرايند بنزين زدن بينجامد و لذا در بدبينانه ترين ملاحظات نيز، بازده اين رفتار ازسوي هر دو به يک مقدار، بدون زيان و سود (0) فرض مي شود.

  2-  همکاري مامور – عدم همکاري  راننده:  در اين حالت، مامور همکاري مي‌کند ولي رانندگان اگر کمتر از يک عدد سرراست بنزين زدند، باقي پول خود را مي گيرند. فرضا اگر پول بنزين 980 تومان شد ، مامور بايد 20 تومان بقيه 1000 توماني راننده را پس دهد، ولي اگر پول بنزين 1020 تومان شد و راننده يک اسکناس 1000 توماني داد، مامور بايد از مابقي پول صرف‌نظر کند. چنانچه پيش از اين نيز ذکر شد، زيان مامور در اين حالت، به دليل تکرار آن در يک نوبت کاري و به‌دليل ارتباط تنگاتنگ با درآمد مامور، بسيار زياد است و بنابراين بازده مامور 100- فرض مي‌شود. اما راننده چون در طول هفته، يک يا دو بار بنزين مي زند، سود چنداني نمي‌برد و بازده وي 5+ فرض مي‌شود.

  3-  عدم همکاري  مامور-  همکاري راننده : در اين حالت، راننده بايد از مابقي پول خود صرف نظر کند ولي مامور مبلغ اضافه بر يک عدد سرراست (فرضاً 20 تومان اضافي در 1020 تومان) را از راننده مطالبه مي‌کند. در اين حالت، سود مامور زياد است (به‌ويژه که اين بازده در هر نوبت کاري در برابر رانندگان زيادي به کار گرفته مي‌شود) و 30+ فرض مي شود (در برابر 100- استراتژي 2، که در آن زيان به معناي از دست دادن قسمت اعظم درآمد بود و در اينجا، سود، به معناي کسب درآمد اضافي است). زيان راننده نيز با احتساب ناراحتي رواني توصيف شده در اين متن ، 15-  فرض مي شود.

  4- عدم همکاري مامور-  عدم همکاري راننده : در اين حالت نه راننده از مابقي پول مي‌گذرد و نه مامور. در اين حالت، بازده براي هر دو نفر 10- فرض مي‌شود، چون  مقداري زمان براي رد و بدل پول خرد (به نسبت استراتژي 1) از دست مي‌دهند.

 

  در جدول 3، ساختار بازده راننده و مامور آمده است.

 

 

 

  با استفاده از روش به حداقل رسانيدن زيان‌ها (مينيماکس)، حداکثر مقدار زيان در استراتژيD  براي راننده 10- و براي مامور نيز 10- است و در استراتژيC  براي راننده 15- و براي مامور 100- است و لذا طبيعي است که هر دو استراتژيD  ، انتخاب اول‌شان باشد و در نهايت، DD استراتژي مسلط شود و رفتار اين دو در قالب دوراهي زنداني قابل تحليل باشد. اين وضعيت براي وقتي است که هر دو فرد در جايگاه و موقعيت برابر باشند.

  اما وقتي رابطه ميان دو فرد برابر نباشد، آنگاه نوع روابط دگرگون مي‌شود و ترجيحات افراد داراي وزن‌هاي مختلفي (وابسته به جايگاه آنها) مي شود و بر اساس اين وزن‌ها، آنگاه استراتژي مسلط آنها متفاوت خواهد شد. در اين موقعيت نيز، با توصيف ذکر شده از تعامل ميان راننده و مامور، مي‌توان حدس زد که راننده خود را درگير يک بازي بزدلانه مي‌بيند و مامور جايگاه،  خود را درگير در يک بازي دوراهي زنداني مي‌بيند؛ يعني راننده خود را در جايگاه زيردست مي‌يابد و مامور جايگاه  در حالت مسلط. چنانکه گفته شد،  راننده لزوما بايد براي استفاده از بنزين،  به يکي از جايگاه‌هاي توزيع بنزين مراجعه کند و البته در تمام اين جايگاه‌ها،  يک شيوه توزيع بنزين رايج است. در آنجا راننده در صفي از خودروها قرار مي‌گيرد و وقتي نوبت او مي شود و بنزين مي‌زند،  نوبت کمي براي گفت‌وگو و جر و بحث با مامور در اختيار دارد،  چون رانندگان ديگر که منتظر نوبت خود هستند،  با اندک تعللي از سوي راننده مورد بحث، با بوق و اعتراض فراوان  و با کلافگي تمام،  جلوي معطلي چند ده ثانيه‌اي را مي گيرند. در هنگام محاسبه و پول گرفتن نيز، راننده بايد پول بدهد و هيچ تضميني را نمي‌تواند از قبل از مامور بگيرد که مابقي پول او را پس بدهد و يا اينکه بپرسد پول خرد دارد يا نه. بنابراين راننده چاره‌اي جز همکاري ندارد و بهترين استراتژي براي او همکاري است، چه مامور همکاري کند و چه نکند و لذا در گير بازي بزدلانه است؛ نداشتن قدرت انتخاب است که او را مجبور به همکاري و پذيرش مي‌کند  و الا او نيز عدم همکاري را انتخاب مي‌کرد. مامور نيز خود را در حال بازي دوراهي زنداني مي‌بيند، که در آن استراتژي  مسلط، عدم همکاري است؛ لذا با علم به اين جايگاه مسلط و موقعيت برتر، مامور در جستجوي نفع بيشتر، عدم همکاري و پس ندادن بقيه پول راننده را دنبال مي‌کند. با اين توصيفات، نتيجه نهايي رفتارDC  (عدم‌همکاري مامور- همکاري راننده) براي موقعيت‌هايي است که در آن قيمت تمام شده بنزين، با عدد سرراست فاصله زيادي دارد و البته مامور نيز به حقوق حقه خويش قانع نيست.

  اگر راننده، قبلاً نيز تجربه زيان ديدن در هنگام بنزين زدن را داشته باشد، آنگاه اين وضعيت، حالتي را در راننده ايجاد مي‌کند که احساس مي‌کند که به ناحق از او و وضعيت فرودست وي در پمپ بنزين سوءاستفاده مي‌شود و مبلغي- هر چند ناچيز-  از او بيشتر گرفته مي شود؛  مبلغي که مستقيما به جيب مامورين جايگاه‌ها- و شايد سايرين -  مي‌رود و يکي از طرفين سود مطلق مي‌برد و ديگري زيان مطلق .

  در اين نوع از رفتارهاي متقابل که از نوع بازي هاي سرجمع صفر(zero-sum game) است،  اگر طرف زيان ديده، توان انتقام گيري را داشته باشد از آن پرهيز نمي‌کند و يا سعي مي‌کند در تکرار بازي رفتاري را انجام دهد که هر چند به‌سود وي نيست، ولي از سود بردن طرف ديگر نيز جلوگيري خواهد کرد، چنانچه در بازي اولتيماتوم مشاهده شد. (استوت، 2001) در اينجا نيز راننده خودرو به عنوان قرباني يک رفتار تکرار شونده  نامتناهي (infinite reputation game) سعي در کاستن از سود اضافي طرف مقابل يعني مامور جايگاه را  به هر قيمت دارد و البته در اکثر موارد نمي‌تواند باقي پول خود را از مامور بگيرد. لذا وقتي که باک بنزين خودرويش در آستانه پرشدن قرار دارد و هنوز تا مبلغ سرراست منتهي به 50 يا 100 تومان فاصله دارد با تکان دادن خودرو و تامل و بنزين زدن آهسته و مقطع سعي مي‌کند که مقدار بنزين را به بهاي سرراست برساند يا تا حد امکان به آن نزديک کند. اين رفتار براي وي چند سود در بر دارد. اولا مقداري هر چند اندک، بيشتر بنزين مي زند و از يک زيان تقريبا قطعي مي‌کاهد و ثانيا جلوي سود غيرمنصفانه طرف مقابل را مي‌گيرد، و ثالثا-  اگر متوجه باشد-  به طرف ديگر زيان جسمي وارد مي‌کند،  زيرا آلاينده هاي موجود در بنزين که به هوا برخاسته،  مطمئناً بر سلامت جسمي کساني که به صورت متوالي در جايگاه حضور دارند-  و ازجمله مامور جايگاه-  آسيب جدي وارد مي‌کند. و البته آنچه در اين ميان هدر مي‌رود ثروت ملي است که يک طرف به خاطر سود بيشتر و ديگري به خاطر انتقام گيري-  و هر دو ناخواسته-  به آن بي‌توجه هستند.

  اين نوع از انتقام‌گيري در مواقعي که فرد احساس مي‌کند قرباني يک رفتار غيرمنصفانه شده است،  در موقعيت‌هاي مشابه ديگر نيز مشاهده شده است که به‌ برخي از آنها اشاره شد. اما در حالات ديگري که مصرف‌کننده يا  شهروند با ارائه‌کننده‌ي خدمات دولتي (که پول آن خدمت را مصرف‌کننده در جاي ديگري پرداخت‌کرده است) در يک ساختار کنش متقابل قرار مي‌گيرند، اگر مامور در حالت برتري نباشد، معمولاً جهت رابطه معکوس خواهد شد. فرضاً وقتي مامور پست نامه‌اي را براي  ما مي‌آورد، او به در خانه ما آمده و نامه را به ما تحويل داده و آنگاه طلب انعام مي‌کند. (هر چند که فرستنده‌ي نامه، هزينه‌ي ارسال و از جمله حقوق مامور پست را در ابتدا تمام و کمال پرداخت‌کرده است.) لغت‌ انعام نيز درخواست پاداش را مي‌رساند، يعني چون فردي در حالت خوبي قرار گرفته است، مي‌توان از او طلب پولي به‌عنوان پاداش يا انعام يا خوش خدمتي کرد. و البته اين شهروند است‌که بايد تصميم بگيرد که چقدر انعام بدهد. لذا رابطه معکوس است، و در اينجا نيز اگر شهروند همکاري(C) نکند (يعني از پرداخت انعام به نامه‌رسان خودداري کند)، نامه‌رسان مي‌تواند انتقام بگيرد: نامه فرد گم شود، در خانه همسايه يا چند خانه و کوچه آن طرف تر بيفتد، درجوي آب روبروي خانه بيفتد، مچاله شود، مدت‌ها نزد نامه‌رسان بماند و ... اما براي اين کار اولا مامور پست بايد ارتباط زيادي با شهروند داشته باشد يعني او زياد نامه داشته باشد و ثانيا مامور پست بايد ريسک شکايت و پيگيري شهروند را نيز در نظر بگيرد و لذا اين انتقام‌گيري بايد ظريف و خفيف باشد . معمولا شهروند نيز همکاري مي‌کند و مبلغي را به‌عنوان انعام به مامور پست پرداخت مي‌کند، هرچندکه مي‌تواند ناراضي باشد و از صميم قلب پاداش ندهد، ولي او را تنها در محظور- نه اجبار-  قرار داده‌اند تا انعام بدهد. از او درخواست انعام دارند،  نه مانند مامور جايگاه پمپ بنزين مبلغي را- تقريبا به زور- از پولي که او پرداخت کرده بردارند. همين وضعيت در رابطه شهروندان با ماموران شهرداري براي جمع‌آوري زباله و دريافت ماهانه آنها نيز صادق است. در اينجا نيز ابتدا خدمتي ارائه مي‌شود ( که پول آن به‌صورت ماليات، عوارض و يا يارانه و کمک دولت به شهرداري پرداخت شده) و بعد طلب انعام مي‌شود. عقل  حکم مي‌کند که بايد از انتقام گيري آنها پرهيز کرد و ماهانه آنها را،  هر چند يک در ميان، پرداخت کرد.

 

 

3- كاربرد نظريه بازي در بررسي خلقيات ايرانيان

مساله اساسي در شناخت رفتار نوعي ايرانيان، پيدا كردن قواعد بازي يا ساختار بازده است؛ يا پيدا كردن يك مجموعه منسجم كه بتواند رفتار ايراني را در صورت غالب آن توضيح دهد و پيش‌بيني كند، يعني هم رفتارهاي اكثر ايرانيان را توضيح دهد و هم در طول زمان اين رفتارها را تبيين كند.

  آندره زيگفريد در كتاب روح ملت‌ها (1354)، تلاش دارد تا تمام خصايص يك قوم را نشان دهد. او واقع‌بيني لاتيني، هوشمندي و ابتكار فرانسوي، سرسختي انگليسي، حس انضباط آلماني، صوفي‌منشي روسي، و بالندگي آمريكايي را بيان مي‌كند. براي نمونه، او براي انگليسي‌ها، سرسختي را بيان مي‌كند. اما در مجموع، مشخصه‌ي انگليسي را جنتلمن مي‌داند. همچنين جان بول (John Bull) (جون گاو نر، براي بيان خونسردي و محافظه‌كاري انگليسي‌ها يا جنبه ژرمني انگليسي‌ها). او تلاش دارد تا خصايص پراكنده انگليسي را بر اساس نظرات هيپوليت تن (Taine) به سه دسته وراثت، محيط زمان را نسبت دهد و ثانياً آنها را به همديگر پيوند دهد و ربط منطقي ميان آنها بيان كند. برخي از اين عوامل و ويژگي‌ها عبارتند از:‌

  - ويژگي جزيره‌اي انگليس، و البته نزديكي آن به قاره اروپا. باعث انزواي انگلستان شده است.

  - جواني نژاد انگلستان. در نتيجه نزديكي بيشتر به طبيعت، و يك خودكاري و جواني و حساسيت كودكانه.

  - دشواري برخاستن از خواب صبح، به‌دليل آب و هواي اقيانوسي. اين ملت به درستي با اقيلم خود سازگار نشده است. كساني كه قدرت زياد ندارند گرفتار تخدير مي‌شوند و در مقابل، نيرومندان قوم، مقاومت چند برابر دارند. لذا ورزش در انگلستان ضرورت دارد، نه يك تفنن.

  - انگلستان در تاريخ خود، هم منزوي بوده و هم واسطه ميان تجارت ميان دنياي قديم و جديد بوده است و اين تناقض مشخصه شخصيت انگليسي است.

  - عقل و شعور بريتانيايي‌ها. از اينكه خود را احمق بنامند، ابايي ندارند، و البته قصد تواضع ندارند. عقل منطقي و دكارتي را تحقير مي‌كنند. طبيعت به قواعد كلي عقل منطقي تن در نمي‌دهد و لذا بسياري از راه‌حل‌ها موقتي و ناپايدار است و اين ناپايداري را به عنوان يك واقعيت مي پذيرد.

  - بي‌اعتمادي به هوش‌‌هاي درخشان. اين هوش‌ها را تحسين مي‌كند، ولي با اضطرابي همراه است. خود را از قيد منطق رها كرده و با راحتي و ناآگاهي در ميان تناقضات زندگي كند.

  - قواعد استدلال را نمي‌پذيرند. هنگام بحث در سطح و تراز ديگري قرار دارند، و هيچ حجت و برهاني آنها را از جاي خود منحرف نمي‌كند. سرسختي از اين ناشي مي‌شود.

  - در اخلاق:‌ براي او دين يك مساله شخصي است. وي خود را مسئول اعمال خود مي‌داند. همچنين در برابر تكليفي كه انجام مي دهد، توقع تشويق ندارد.

  - اين وجداني بودن وظيفه در فرد، فرمانبرداري و اطاعت را هم در او آسان مي‌كند. يعني مراعات انضباط در آزادي. اين متاثر از فكر پروتستاني است.

  - جزيره‌اي بودن، ميل به استقلال دروني و بيروني بودن را در انگليسي ايجاد مي‌كند. خود را بر كسي تحميل نمي‌كند، انتظار هم دارد كه كسي به‌ كار او كار نداشته باشد. از اين تحقير ديگران هم بر مي‌آيد. از اين، بي‌اعتمادي  و بي‌اعتنايي وصف ناشدني نسبت به آنچه انگليسي نيست، پيدا مي‌شود.

  - كاملا به فرديت پايبند نيست و استقلال روح نقادي را ندارد. از روي ميل و اراده از رهبران اطاعت مي‌كند. اين منبع وطن‌پرستي و فداكاري در برابر مصالح عمومي است. و نيز نيرومندي نظام پارلماني. حس مسئوليت در او پررنگ است.

  - بيش از ساير اقوام به طبيعت نزديك است. در صلح با طبيعت به سر مي‌برد. در جواني دائم به سر مي‌برد و نوعي سادگي نزديك به ساده لوحي در او وجود دارد. به طبيعت و حيوانات توجه بيشتري نشان مي‌دهد.

  - اينها، نجابت و سادگي و اعتماد است كه بنيان زندگي انگليسي را تشكيل مي‌دهد.

  - اعتماد در زندگي اجتماعي انگلستان، نقش اساسي دارد.

  - جنتلمن(Gentleman) كسي است كه بتواند خود را آنگونه كه شايسته است در ميان مردم نگه دارد. كسي است كه مي داند آبرو و شرف خود را چگونه نگه دارد و نتيجه آن اينست كه مردم به او اعتماد مي كنند. «گمان نمي‌كنم انگلستان به هيچ مفهومي شريف‌تر و ملي‌تر از مفهوم جنتلمن دست يافته باشد». (ص 103))

  - تناقض‌هاي آزادي و قدرت را حل كرده است. حكومت قدرت متعالي ندارد، بلكه تعبير‌كننده مصالح عمومي و نمايندگي اجتماع است.

  - البته بي‌قاعدگي هم وجود دارد، ولي تنها در سياست خارجي و براي حفظ منافع ملي انجام مي‌شود. سياستمدار انگليسي در كار سياسي خود مي‌كوشد كه پاس قوانين اخلاق را نگه دارد، ولي هرگاه حقا از عهده اين كار بر نيايد و نجات ملت مستلزم آن باشد، يك «وكالت ضمني» وي را مجاز مي‌سازد كه پا بر سر اين قوانين بگذارد.

 

  اين نمونه‌اي از تلاشي است از بيان منسجم ويژگي‌هاي رفتاري انگليسي‌ها. اين مجموعه هم خونسردي آنها را بيان كي كند، هم فرديت و استقلال را و هم اطاعت و نظم پذيري را و هم زيرپا گذاشتن اخلاق را. يعني شرايط تخلف از قانون را بيان مي‌كند.

  همچنين زيگفريد علت واقع‌بيني لاتين‌ها را چنين مي‌داند: اقليم مديترانه‌اي، ساختمان جغرافيايي مديترانه، قدمت مقدس گذشته بسيار طولاني، و تاثير محسوس امپراتوري روم. (ص 30)

  او همچنين روان‌شناسي روسي را تابع سه عامل جغرافيايي زير مي‌داند: عظمت سرزمين، يكنواختي سرزمين، و نداشتن وسايل دفاعي طبيعي در مقابل هجوم‌هاي خارجي‌ كه در عين حال با نفوذناپذير بودن آن دست به‌ دست يكديگر داده است. (ص 141)

  معمولا در هر ملت، يك صفت مركزي وجود دارد كه ساير صفت‌ها حول آن شكل مي‌گيرند مثل جنتلمن يا عمو سام. بنابر‌اين بايد يك هسته مركزي براي خلقيات ايرانيان را شناخت. درباره‌ي شخصيت ايراني، مهندس بازرگان اين خصيصه جمع‌كننده را «سازگاري» مي داند. در ادامه مختصري از اين نظريه آورده مي‌شود، و با تحليل آن، و پذيرش برتري آن بر بسياري از نظريه‌هاي موجود، تلاش مي‌شود تا ذكر نقد نقاط ضعف اين نظريه، نظريه‌اي جايگزين براي رفتارهاي ايرانيان بيان شود.

 

 

 

نظريه سازگاري ايراني بازرگان و نقاط مثبت و منفي آن

مهندس بازرگان در کتاب کوچک سازگاري ايراني (1357) که به عنوان فصل الحاقي کتاب روح ملت‌ها نوشته، معتقد است «شناسايي کيفيات و روحيات و امکانات يک ملت بدون مراجعه به پايه‌هاي جغرافيايي و ريشه‌هاي تاريخي و بدون مطالعه و کشف تاثيرهاي مادي و معنوي که عوامل محلي و جريان‌هاي تاريخي در تکوين و تحول آن قوم داشته‌اند ميسر نيست و تا چنين تاثيرها و تشخيص‌ها روشن نگردد، هرگونه قضاوت درباره‌ي خصوصيات ملي و نژادي و هر گونه طرح و اجراي برنامه هاي اصلاحي يا انقلابي فاقد اعتبار و ارزش خواهد بود.» (22) بر اين اساس، وي وضع معاش 75 درصد مردم ايران را کشاورزي مي‌داند و علاوه بر روستاها، شهرها را هم نماينده کشاورزي مي‌داند که باغ دارند و هنوز از زندگي زراعتي نبريده‌اند.

  وي آثار مستقيم يا درجه اول زراعت پيشگي را بردباري، شلختگي، وارهايي، نوسان هاي زندگي، زمينگيري و تک‌زيستي مي‌داند. و بر اساس تركيب اين عوامل، نظريه خود را درباره‌ي ‌مهمترين خلق ايرانيان، يعني «سازگاري» بيان مي‌كند.

  «از ترکيب بردباري، نوسان هاي زندگي و زمين‌گيري، اين خصلت کلي و عميق در ايراني پيدا شده که به‌عنوان يک سيستم دفاعي، خود را با شرايط گوناگون زمان و مکان منطبق نمايد و به‌هر سختي و مشقت و احيانا به‌هر ننگ و نکبت تن در دهد... با دوست و دشمن کنار آيد، آقايي کند و نوکري...» (ص 39) تاثيرهاي بي‌نظمي (شلختگي)، وارهايي و تک زيستي نيز در ايجاد روح سازگاري ايراني بي تاثير نيستند. بي‌نظمي سد راه بزرگي را از سر راه آدم سازشکار برمي‌دارد. بيکارگي و اتکايي بودن زمينه را براي سلب مسئوليت، فرار از چاره‌جويي و مبارزه فراهم مي‌کند. چهارراه تاريخ تمدن بودن و در مسير تجارت ديگران بودن (که البته معلول وضع جغرافيايي فلات ايران است) نيز به خصلت سازگاري ايراني کمک کرده است. ببينيد در شهرهاي زواري و توريستي، پي‌جويي سليقه و خواسته‌هاي مسافرين و مشتري هاي رنگارنگ و... نان را به نرخ روز و مذاق مشتري خوردن، شخص را به بي‌شخصيتي و به سازگاري با هر شخص و موقعيت مي‌کشاند.

  بازرگان «سر بقاي ايران» و علت 2500 سال استقلال ايران را به شوخي «پفيوزي ايرانيان» مي داند (البته ظاهرا اين لغت شوخي است و معناي آن را جدي مي‌داند). (ص 40) «وقتي ملتي بنا شد به‌طور جدي با دشمن روبرو نشود، تا آخرين نفس نجنگد و بعد از مغلوب شدن سرسختي و مخالفت نکند، بلکه تسليم اسکندر شود و آداب يوناني را بپذيرد، اعراب که مي‌آيند در زبان عربي کاسه گرم‌تر از آش شده صرف و نحو بنويسد... يعني هر زمان به رنگ تازه وارد درآمده به هر کس و ناکس خدمت کند، دليل ندارد که نقش و نام چنين مردم از صفحه روزگار برداشته شود. سرسخت‌هاي يک دنده و اصولي‌ها هستند که در برابر مخالف و متجاوز مي‌ايستند و به جنگ‌اش مي‌روند... وقتي شکست خوردند حريف چون زمينه سازگاري نمي‌بيند و با مزاحمت و عدم اطاعت روبرو مي‌شود، از پا درشان مي آورد و نابودشان مي‌کند.» (ص 41)

  به نظر بازرگان، ما اهل نبرد و کوشش براي رقابت و مسابقه با ديگران و اهل جنگيدن و جان کندن در کشمکش با مليت‌هاي بيگانه و با فرهنگ‌هاي بيگانه نيستيم. تقليد و ناسازگاري را ترجيح مي‌دهيم. بنابراين قالب روحي مستقل نداريم. «اين خود سياستي است که رنگ ديگران را بگيريم يا آنها را به رنگ خود درآوريم، يا عملا به رنگي که ترکيب از هر دو باشد در آييم.» سازگاري ايراني بوده است که ضمن خم شدن در برابر دشمن، دشمن را رام و راضي مي‌ساخته، فرهنگ و فسادهاي خود را بر او تزريق مي‌کرده و بالاخره هضم و جذب‌اش مي‌نموده است» (ص 43)

   

  بر نظريه بازرگان مي توان نقدهايي وارد كرد: برخي تحليل‌هاي بازرگان در پاراديم دهه 50 بوده و چندان با داده هاي تاريخي نمي‌خواند. مثلا در رابطه شهر و ده، ده‌ها تحت حمايت شهرها بوده است و ما بارها مقاومت شهرها را در برابر مهاجمين ديده‌ايم. همچنين بسيار بر تاثير معاش و عوامل جغرافيايي تاكيد كرده است (باز هم تحت تاثير شرايط آن دوره)، تا جايي كه به نوعي جبرگرايي جغرافيايي نزديك شده است. به‌علاوه هر چند مهندس بازرگان قصد دارد سيستم اجتماعي معاش را تحليل كند، اما بيشتر، شيوه کسب و کار را مبناي تحليل خود مي‌داند.

  اما مهمترين نقد به نظريه سازگاري ايراني، آن است كه اين نظريه، بيشتر تك بعدي است و فقط يك بعد (منفي) از رفتار ايرانيان را مي بيند (و البته آن را خوب مي بيند)، اما ايرانيان دو بعد دارند، يكي جنبه‌ي سازگاري است و ديگري بعد جنبش و تحرك و قيام و انقلاب. خود او مي‌گويد: «اگر نگوييم يگانه محرک، مي‌توانيم بگوييم عمده‌ترين محرک ايراني‌ها، آنجا که به پاي خود جنبيده‌اند و به ميل و ابتکار شخصي مثل اشک، ثروت و مال ريخته‌اند، يا کار مثبتي در وراي معاش و منافع انجام داده‌اند، به عشق خدا و آخرت و به سائق ديني بوده است». (ص 45) يعني در هر حال، جنبش و تحركي را براي ايرانيان قائل بوده، اما در نظريه بازرگان اين بعد كمتر ديده شده است. در يك سده اخير، نهضت مشروطه، جنبش ملي شدن صنعت نفت و انقلاب اسلامي، سه جنبشي است كه در ايران رخ داده و رفتار ايرانيان در آن، با نظريه سازگاري ايراني نمي‌خواند.

  لذا عليرغم برتري‌هاي نظريه بازرگان، بايد به‌دنبال نظريه‌اي بود كه بتواند دو بعد مثبت و منفي شخصيت ايراني را تحليل كند. به گمان ما، نظريه دو بعدي در دسترس، نظريه ويليام بي من است.

 

 

پيشنهاد يك نظريه جايگزين براي تحليل خلقيات ايرانيان

زبان، منزلت و قدرت در ايران (1381) عنوان کتابي است از ويليام بي من، مردم شناس و زبان‌شناس آمريکايي که در سال هاي دهه هفتاد ميلادي، بر اساس يک تحقيق ميداني در روستايي به نام گواکي در اطراف شيراز (و شهر شيراز) نگاشته است. در اين کتاب نويسنده برخي ويژگي‌هاي بنيادي فرهنگ ايرانيان را که در تمشيت تعاملات روزمره  به ويژه در عرصه تبادلات زباني کارکرد موثري دارند، مورد تحليل و بررسي قرار داده است. به نظر بي من، درک پويايي مراودات ميان فردي، نقش کليدي در شناخت نهادهاي اجتماعي و سياسي ايرانيان دارد. از رهگذر پيچيدگي‌ها و ظرايف تعاملات رودررو است که بر سر قدرت چانه‌زني، ائتلاف حاصل مي‌شود، مسئوليت بر دوش افراد گذاشته مي شود و درباره گزينه‌هاي راهبردي تصميم‌گيري مي شود.

  الگوهاي بنيادي جامعه ايراني به مفهوم ساختاري چندان پيچيده نيستند اما امکانات فراواني براي کنش‌هاي زباني فراهم مي‌آورند. بي من الگوي بنيادي روابط اجتماعي ايرانيان را به دو قطب در سه عرصه تقسيم بندي مي‌کند (بي من، 1381:  114، 155):

   

   قطب الف                                 قطب ب

   اخلاق اجتماعي                        حاکميت شبکه                            حاکميت گروه

   اخلاق فردي                             کم رويي (بيان محدود)                  پررويي (بيان آزاد)

   عرصه کنش                             ظاهر/ بيرون                                باطن/ اندرون

  

  دو حوزه از تقابل فرهنگي نمادين در زندگي ايرانيان نقش اساسي ايفا مي کند. حوزه اول تقابل ميان درون و بيرون است و حوزه دوم تقابل ميان سلسله مراتب و برابري. (بي من، 1381: 34) ظاهر، عرصه تباهي و جاذبه‌هاي دنيوي است، با اين همه حائلي است براي دنياي ظريف و حساس باطن. بنابراين شخص ممکن است براي ظاهر ارزشي قائل نشود، اما در عين حال بايد بداند چگونه در ظاهر رفتار کند. اين هشدار که ظاهر را حفظ کن! (مراقب وجهه‌ي بيروني‌ات باش!) فراوان گوشزد مي شود و بسيار هم مورد توجه قرار مي‌گيرد، زيرا فرد با کنترل جنبه هاي بيروني رفتارش مي تواند خود را از خطر دور نگهدارد و باطن‌اش را حفظ کند.

  همچنين افتراق يافتگي سلسله مراتب به نظر مي‌رسد تقريبا يک خصيصه جهاني زندگي بشري است، اما در برخي جوامع همچون هندوستان يا ژاپن، سلسله مراتب اهميت نمادين ويژه‌اي دارد. تعهدات مربوط به منزلت اجتماعي در کمتر جامعه‌اي به اندازه‌ي ايران جدي گرفته مي‌شود. افرادي که در جايگاه برتر قرار مي‌گيرند بايد به حق به آن جايگاه ارتقا پيدا کنند و با انجام تعهدات خود نسبت به زيردستان حمايت و احترام آنها را جلب نمايند تا بتوانند همچنان جايگاه خود را حفظ کنند. زيردستان نيز متقابلا با انجام وظيفه پيوند خود را با افراد خاصي که مقام بالا دارند حفظ مي کنند. در تقابل با روابط سلسله مراتبي در جامعه ايران، پيوندهاي حاصل از رابطه برابري و صميميت قرار دارد. حفظ اين نوع پيوندها و روابط متضمن ايفاي چنان تعهدات متقابل و سفت و سختي است که اغلب برآوردن آنها ناممکن به نظر مي‌رسد.

  او روابط برابري (دوره و پارتي بازي) و روابط نابرابري (سلسله مراتب و تعارف)، فقدان اعتماد، ديوانگي، بي‌ادبي و برخي جنبه‌هاي ديگر را در روابط اجتماعي ايرانيان بررسي مي‌کند. دو مورد زير نمونه‌اي از اين تحليل‌ها است.

   بي‌اعتمادي و ناامني در زندگي ايرانيان: غربي‌ها به‌اين دليل ناامني و بي‌اعتمادي را ويژگي بارز روابط اجتماعي ايرانيان مي دانند، که از درک اين نکته عاجزند که يکي از شکل هاي ممکن که يک نظام زندگي اجتماعي مي‌تواند به خود بگيرد، شکلي است که در آن کنش‌هاي افراد بر مبناي يک رشته ارزش‌هايي که ممکن است به نحو چشمگيري متضاد باشند، مورد تعبير و تفسير قرار بگيرند. از اين رو نزد محققاني که در فرهنگ و نظام آموزشي خود آموخته‌اند که يک بعدي و نامبهم بينديشند، نوسان ميان مجموعه‌هاي متضادي از ارزش‌ها و تجلي آن نوسانات در رفتار واقعي به آساني مي‌تواند وجود عدم اعتماد در روابط انساني را القا کند؛ در حالي که براي يک ايراني چنين نوساناتي پيامدهاي قابل پيش‌بيني شرايط متغيراند و بنابراين چندان نامطمئن يا غيرمنتظره نيستند.

   پنهان‌کار زرنگ: يکي از خصائل ايرانيان که ذکر آن بسيار رفته و آثار ادبي و حکايات فراوان مويد آن است «زيرکي» يا «زرنگي» است. در حقيقت زرنگي قابليتي است که همه طالبش هستند، اما همان‌طور که بسياري گفته‌اند زرنگي به معني آب زيرکاه يا حيله گر بودن ايرانيان نيست. اگر زرنگي را يک اصل ارتباطي بدانيم، آنگاه مي‌شود گفت زرنگي تدبيري است که کنش‌گر زبردست به‌کار مي‌بندد تا مانع تعبير مستقيم کنش‌هايش شود؛ يا اين‌که به‌طور سنجيده ديگران را به‌سوي تعبيرهاي نادرست هدايت کند، در حالي که خود در تعبير کنش‌هاي ديگران موفق است. چون با اين تعريف زرنگي نوعي مهارت محسوب مي‌شود، لذا به‌عنوان يک عنصر ارتباطي بالقوه و قابل ‌يني در هر موقعيت تعامل ميان فردي حضور دارد. شخص زرنگ مي‌کوشد بر ادراک ديگران از عناصر و عوامل دست اندرکار در يک موقعيت ارتباطي تاثير بگذارد و آن‌ها را به سوي دستيابي به تعبير خاصي از عناصر رمزگان ارتباط هدايت کند. از اين‌رو ممکن است براي مثال بکوشد خود را به شخص ديگري نزديک کند تا احتمال برآورده شدن خواسته‌هايش را افزايش دهد يا بدين طريق از بروز برخي بدرفتاري‌هاي زباني يا غير زباني نسبت به خود پيش‌گيري کند.

  بي من بر اساس اين پيچيدگي‌ها معتقد است ايرانيان در کاربرد جادوي ارتباطي خود به غايت استادند. با آگاهي از چند و چون استفاده از منابع و امکانات زباني خود، به همراه دانشي که از جامعه و پويش آن دارند، مي‌توانند وارد گفت‌و‌گو و چانه‌زني شوند؛ و وضعيتي ناپايدار و نامطمئن را با ظرافت و مهارت به‌وضعيتي عکس آن تبديل‌کنند. هرچند همه‌ي انسان‌ها کمابيش قادر به‌انجام چنين‌کارهايي با استفاده از زبان خود هستند، اما شايد اين مهارت خاص ايرانيان باشد که قادرند اين جادوگري را با ذوق و احساسي متعالي انجام دهند و بدين‌سان امر خطير ارتباط را به‌حوزه‌اي برتر از فرارساني محض و ملال‌آور ارتقاء دهند يعني به‌ قلمرو هنر.(بي من، 1381: 46)

  اين نگاه دو بعدي، توسط برخي از سفرنامه نويسان در ايران نيز ديده شده بود. گاسپار دروويل در سفرنامه خود مي‌گويد: «ايرانيان در مهمان‌نوازي بي‌نظير و در ياوه‌گويي استاد و در روابط با ديگران خدعه‌گرند... ايراني‏ها تجمل و خودنمايي را دوست مي‏دارند و در تمام كارهايي كه مي‏كنند، نشانه‏اي از بزرگ منشي به چشم مي‏خورد. تنبلي آنها توصيف‌ناپذير است. اما اگر ضرورت ايجاب كند، بسيار فرز و چابك‌اند. با اينكه شجاعت‌شان تا سرحد بي‏باكي مي‏رسد اما مقابل مخاطرات فاقد تعقل و پشتكارند. ... در برابر پادشاه خود را مطيع و منقاد نشان مي‌دهند ولي در باطن دلداده‌ي خودرايي و استقلال‌اند. دشمن سوگند خورده‌ي يكديگرند ولي در برخوردهاي روزانه بسيار مودب و صميمي جلوه مي‌كنند....» (دروويل، 1348: 42)

  همچنين  ياكوب ادوارد پولاك مي‌گويد: «قانون طبيعي آسودن و جنبيدن در مورد ايرانيان صدق مي‌کند. اگر ايراني را به حال خود بگذاريد بيشتر به آسودن رغبت دارد، اما اگر اوضاع و احوال او را به جنبيدن برانگيزد ديگر قادر به انجام کارهاي خارق العاده است.» (پولاك، 1361: 118) «در مورد ايراني رابطه‌ي خاصي بين استراحت و فعاليت وجود دارد. پس از آنكه به اقتضاي اوضاع و احوال، ساليان دراز خود را خانه نشين كرد و در آن مدت طولاني براي اينكه سو‌ء‌ظني ايجاد نشود، به زحمت جرات يك بار بيرون آمدن از خانه را به خود داد و 14 ساعت در روز خوابيد و بقيه را در حرم‌سرا به سر آورد؛ در اثر تغيير اوضاع ناگهان از تفريط و افراط مي‌گرايد، ديگر فقط پنج يا شش ساعت مي‌خوابد، در كار آسودگي نمي شناسد و سخت‌ترين شرايط را متحمل

مي‌شود.» (پولاك، 1361: 137)

   

  در انتها بايد گفت نگاه بي من، كه تلاش دارد سازگاري ايرانيان را در مجموعه‌اي كاركردي بگنجاند و جنبه‌هاي مثبت آن را هم در نظر بگيرد، بخش‌هايي از خلقيات ايرانيان را تحليل مي‌كند كه نظريه سازگاري ايراني قادر به تحليل آن نيست. البته تحليل بي من، نهايت تلاش نيست و مي‌توان با سنتز از اين نظريات، به نظريه‌اي جامع در باب خلقيات ايرانيان استنتاج كرد و آن را بر اساس نظريه بازي به محك تجربه گذاشت.

 

 

  منابع

  بازرگان، مهدي (1357). سازگاري ايراني. تهران: ياد.

  پولاك، ياكوب ادوارد (1361). سفرنامه پولاك: ايران و ايرانيان. ترجمه کيکاووس جهانداري. تهران: خوارزمي.

  جوادي يگانه، محمدرضا (1383) «کاربرد نظريه بازي در تحليل رفتار روزمره: با تحليل جامعه‌شناختي اتلاف بنزين». رفاه‌ اجتماعي (15)‌، زمستان 1383، 98-57. 

  چلبي، مسعود (1381) .فضاي کنش: ابزاري تنظيمي در نظريه سازي.  مجله جامعه شناسي ايران 4، 1: 46- 5

  دروويل، گاسپر (1348). سفرنامه دروويل. ترجمه جواد محبي. تهران: گوتنبرگ.

  زيگفريد، آندره (1354). روح ملتها. ترجمه احمد آرام. تهران: پيام آزادي.

  ليتل‌، دانيل‌ (1373). تبيين‌ در علوم‌ اجتماعي‌: درآمدي‌ بر فلسفه‌ علم‌الاجتماع‌ . ترجمه‌ عبدالكريم‌ سروش‌. تهران‌: صراط‌.

   Bonacich, P. F. (1995) .Four kinds of social dilemmas within exchange networks. Current Research in Social  Psychology . 1(1).

   Dixit, A. & S. Skeath (1999) .Games Of Strategy. New York: W.W.Norton & company.

   Henrich, J. & N. Smith (1999) . Culture matters in bargaining and cooperation: cross-cultural evidence from Peru, Chile and the U.S eres.bus.umich.edu/docs/fanum.html

   Jolls, C. & Sunstein, C. R. & Thaler, R. (1998) .A Behavioral Approach To Law And  Eonomics. Stanford Law Review 50:1471- 1550.

   Kollock، P. (1998) .Social dilemmas: The anatomy of cooperation .Annual Review of Sociology 24. pp182-214.

   Markoczy، L. (2001). Cooperative Choice: Cooperative and non-cooperative motives and their consequences .http://www.goldmark.org/livia/

   Rapoport, A. (ed.) (1974) .Game Theory As A Theory Of Conflict Resolution. Boston: D. Reidel.

   Stout, L. A. (2001) .Other-Regarding Preferences and Social Norms. Gerrgetown Law and Economics Research Paper. No. 265902.

Van Lang، P. & M. Van Vugt & D. De Cremer (2000) . Choosing Between Personal Comfort and the Environment. . In: Van Vugt، M. & M. Snyder & T. R. Tyler & A. Biel (eds.)  .Cooperation in Modern Society: Promoting The Welfare of Communities، States and Organizations. London: Routedge. pp. 45- 63....

 

 

پي‌نوشت:

*. متن تنقيح شده‌ي سخنان دكتر جوادي يگانه، استاديار جامعه‌شناسي دانشگاه تهران، كه به‌وسيله‌ي سخنران محترم، مكتوب و نهايي شده است.

 

 

دكتر محمدحسين بني‌اسدي

... اتفاقاً تئوري سازگاري ايراني مي‌تواند رفتار ايرانيان را هم در شرايط عادي هم در شرايط بحراني و انقلاب توضيح بدهد. شرايط عادي كه مي‌توانيم آن را مشاهده كنيم؛ ايراني‌ها خيلي راحت خودشان را با شرايط مختلف وفق مي‌دهند و دائماً هم راجع به اخبار روزانه سئوال مي‌كنند كه: «چه خبر؟» به بياني، آنتن‌هايشان دقيق كار مي‌كند كه خودشان را با آخرين شرايط روز تطبيق بدهند. در مواقعي كه يك قوم مهاجم به ايران حمله مي‌كرد، همان اصطلاح انجذاب، فعال مي‌شد؛ ايرانيان در دستگاه خلافت و چنگيز و غيره نفوذ مي‌كردند و از درون آن‌ها را فاسد مي‌كردند و آنها را به طرف فرهنگ ايراني مي‌آوردند. البته در حدي هم خودشان را با شرايط حاكم تطبيق مي‌دادند؛ مثلاً اسم بچه‌هايشان را اسكندر يا چنگيز و غيره مي‌گذاشتند كه بگويند ما مثل شما هستيم؛ و در عين حال، در زير، كار خودشان را انجام مي‌دادند. در شرايط انقلاب هم همه‌ي ما مي‌دانيم كه همه‌ي ايراني‌ها آنقدر متحول نشده بودند كه يك دفعه ناگهان همه مسلمان‌ دوآتشه بشوند و صد درصد موافق اسلام و آدم‌هاي فداكار و غيره؛ اما اتفاقي كه افتاد، جو و فضاي جامعه عوض شد و ايرانيان، هموطنان ما، خيلي سريع اين موضوع را فهميدند، و فهميدند كه اين بازي با بازي‌هاي قبلي فرق دارد؛ فهميدند كه موضوع جدي است و تغييري در حال وقوع است. از چند ماه قبل‌اش، آنها كه پول داشتند پول‌ها را خارج كردند. كليميان ايران از يك سال قبل‌اش يا بيشتر فهميده بودند كه تغييري جدي دارد رخ مي‌دهد؛ بقيه‌ي ايراني‌ها هم خودشان را تطبيق دادند و ديدند كه خطر زيادي ندارد در تظاهرات و راه‌پيمايي‌ها شركت كنند؛ جلو آمدند و اين كار را انجام دادند. شرايط هم به لحاظ بين‌المللي و فساد دستگاه پهلوي طوري بود كه انقلاب خيلي زودتر از آن چيزي كه آدم‌هاي صاحب‌نظر فكر مي‌كردند پيروز و موفق شد. بنابراين اين هم از سازگاري ايرانيان بود كه همه به خيابان‌ها ريختند، احساس مي‌كردند كه تغييري دارد رخ مي‌دهد، به استقبال‌اش رفتند و خودشان را زودتر تطبيق دادند. بنابراين به نظر من موضوع سازگاري ايراني- يعني آن شخصيت تيپيك كه شما مطرح مي‌كنيد- هنوز هم كه هنوز است به خوبي مي‌تواند تا حد زيادي متوسط ايراني را توضيح بدهد؛ البته بايد اين را كامل‌ترش بكنيم و اين هم خيلي جالب بود كه مطرح كرديد بالاخره ما بايد يك مدل درست كنيم، حالا ممكن است سازگاري ايراني بتواند 70 درصد اوقات وضع را توضيح بدهد، ولي دنبال يك مدل باشيم كه كامل‌تر باشد و بتواند مثلاً 95درصد موارد را توضيح بدهد. خيلي ممنون.

 

مهندس محمد توسلي

من مي‌خواهم با توجه به مدلي كه فرموديد، به‌ بعضي از رفتار خودمان بعد از انقلاب اشاره كنم؛ ببينيم چگونه مي‌توانيم آنها را تبيين كنيم. نسل ما كه اينجا هستيم همه به‌خاطر داريم كه انقلاب چگونه ايجاد شد و مردم به‌خصوص از همان سال 57 بعد از راه‌پيمايي تاسوعا و عاشورا چه رفتار اجتماعي داشتند. من مي‌خواهم توجه شما را به چند رخداد بعد از پيروزي انقلاب كه خودم مستقيماً درگيرش بودم جلب كنم. شما احتمالاً خاطرتان هست كه در اسفند سال 57 شهر تهران يك شهر جنگ‌زده بود؛ تمام ديوارهاي پايتخت پر از شعار بود و نياز بود كه ساماني به شهر تهران داده شود. ما از فرهنگ قديمي ايران كه به هر حال همه درهفته‌ي آخر سال خانه‌تكاني مي‌كنند، استفاده كرديم. هيچ تصور نمي‌كرديم كه يك چنين واكنش وسيعي در شهر تهران به‌وجود بيايد. احتمالاً خاطرتان هست كه آن جمعه‌ي آخر سال همه‌ي مردم تهران در معابر و كوچه‌ها از خردسال، زن و مرد به خيابان‌ها ريختند. البته خود كاركنان شهرداري هم در اين كار با تمام نيرو آمده بودند و تحولي در شهر تهران ايجاد شد. مرحوم طالقاني در منطقه‌ي مسكوني خودشان (خيابان تنكابن) به خيابان آمده و جارو دست گرفته بودند و شروع به تميزي شهر كرده بودند. خيلي از مقامات مسئول كشور و انقلاب همين كار را انجام دادند. همان موقع بود كه چند تا تلكس از خبرگزاري‌هاي خارج دريافت كرديم كه معتقد بودند اين اتفاق نشان مي‌دهد هنوز شور انقلابي در مردم ايران زنده است. اين رخداد براي خود ما نيز در اين حد قابل پيش‌بيني نبود. اما رخداد ديگر- كه يك مقدار متمايز بود و فكر مي‌كنم همين پديده را بتواند تبيين كند- ما از شش ماهه اول سال 58 براي حل مشكل ترافيك تهران گروه كارشناسي تشكيل داديم. نهايتاً در شهريور 58 اولين مرحله طرح ترافيك شهر تهران پياده شد. خاطرتان هست كه مرحوم طالقاني هم در نماز جمعه توضيح كارشناسانه‌اي دادند و با زبان كارشناسي، بحث را به‌ مردم منتقل كردند. كارشناسان مي‌گفتند امكان ندارد كه شما بتوانيد چنين طرحي را در تهران اجرا كنيد؛ علت مشخص بود؛ ما مي‌خواستيم 50 خيابان مركزي شهر را يك شبه، يك طرفه كنيم. و اضافه بر اين، مي‌خواستيم در همين خيابان‌ها خط ويژه احداث كنيم. مفهوم خط ويژه اين است كه پاركينگ يك طرف خيابان مسدود مي‌شود، و بديهي است كه اين كار با منافع كسبه‌اي كه در آنجا هستند در تضاد محسوس است. كارشناسان مي‌گفتند قبل از انقلاب براي يك طرفه كردن خيابان‌هاي عباس‌آباد و تخت طاووس (مطهري و بهشتي) كه خط ويژه هم نداشت، بيش از دو ماه كار آموزشي شد؛ راهنمايي و رانندگي كار توضيحي مي‌كرد تا بالاخره توانستند اين اقدام را محقق كنند. اما من به همكاران مي‌گفتم، مطمئن هستم كه انقلاب، شور و جنبشي در مردم ايجاد كرده كه همين باعث موفقيت طرح خواهد شد. جالب اين‌كه وقتي اين طرح، محقق موفق شد ما حتي يك نمونه گزارش خلاف يا اعتراض از مردم نديديم. در حالي‌كه اين طرح با منافع جمع زيادي از شهروندان در تضاد بود. انقلاب توانسته بود چنان رفتار مردم را متحول كند كه از منافع شخصي خود بگذرند و در جهت تأمين منافع عمومي همكاري كنند. تحليل خود من اين بود كه عامل اصلي توفيق ما، اعتماد است؛ يعني مردم انقلاب و مديريت‌ها (از جمله مديريت شهر تهران) را از خودشان مي‌دانستند و انتظار داشتند كه انقلاب كار بزرگي بكند، بنابراين اين‌جور همكاري صادقانه و صميمانه نشان دادند... مشابه اين پديده لااقل تا دو سال اول انقلاب چند بار ديگر تكرار شد؛ مورد ديگر در جنوب تهران رخ داد؛ در گودنشين‌هاي جنوب شهر تهران، يعني پايين‌ترين لايه‌هاي اجتماعي شهر، انتخابات شوراها برگزار شد و با كمك خود آنها و با كمترين هزينه، گودنشين‌ها از آنجا خارج شدند و در منطقه‌اي ديگر اسكان يافتند. پژوهش‌هاي علمي هم نشان مي‌دهد كه اگر شما به افراد شخصيت بدهيد- حتي در پايين‌ترين لايه‌هاي اجتماعي- آنها همكاري‌هاي فوق‌العاده‌اي خواهند داشت...

  در مدلي كه شما طرح مي‌كنيد، آيا فقط رفتار دروني خود انسان‌ها را در نظر مي‌گيريم يا عوامل بيروني هم مهم است؟ به‌نظر من و در جريان همين تحولات اجتماعي پس از انقلاب، تا موقعي كه عوامل بيروني تغيير نكرده بود اعتماد مردم وجود داشت و رفتارهاي صحيح مردم ادامه يافت. البته اگر آن روند ادامه پيدا مي‌كرد، تحول فرهنگي نهادينه مي‌شد و ادامه پيدا مي‌كرد. چرا نشد؟ براي اينكه شرايط بيروني تغيير كرد؛ در نتيجه، اعتماد از بين رفت و طبيعتاً رفتار مردم عوض شد. بنابراين به نظر مي‌رسد كه در رفتار و خلقيات مردم ممكن است برخي چيزها تاريخي باشد اما شرايط بيروني- و به‌ويژه استبداد كه نقش تأثيرگذاري در رفتار ما ايرانيان داشته است- را بايد به‌عنوان يك عامل مهم در اين مدل مورد توجه قرار دهيم. متشكرم.

 

مصيب دواني

من سئوالم از آقاي دكتر فراستخواه و آقاي دكتر يگانه اين است كه وقتي صحبت از خلق‌وخو مي‌كنيم طبيعي است مسئله‌ي خوب و بد مطرح مي‌شود؛ يعني اخلاقيات سه قسمت است: دين، عقايد و اخلاق و احكام‌كه بسيار هم وسيع و گسترده است. دوستان مستحضر هستند، علماي علم اخلاق در اين مورد بسيار سخن‌ گفته‌اند. همه هم به‌نحوي نيازمند آن هستند كه پيوسته نسبت به مسائل اخلاقي، به روز و آگاه شوند، كه چه چيز خوب است و چه چيز بد، چه كار بكنند و چه كار نكنند، و رفتارشان چه جوري باشد. آيا نسبت به اين قوانين و قانون‌مندي‌هاي علمي كه به صورت تئوري بازي‌ها در شكل‌هاي مختلف گفته شد مي‌توانيم ارزيابي «خوب و بد» بكنيم كه كدام خوب است و كدام بد؟ كدام را بايد انجام داد و كدام را نبايد انجام داد؟ آيا مي‌توان چنين كاري كرد يا نه؟ ديگر اينكه ارتباط اين بحث‌هاي علمي و كاربردي با علم اخلاق اسلامي چيست؟ آيا اصلاً ارتباطي دارد؟ آيا مي‌توان اين قانون‌مندي‌ها را در اخلاق اسلامي كه بزرگان اخلاق اسلامي گفته‌اند، يافت يا نه؟ متشكرم.

 

دكتر ابراهيم فيوضات

با سلام. به‌نظر بنده، اين تئوري بازي‌ها نبايستي به جايي برسد كه ما دلالي را خصلت‌هاي خوب بدانيم و افراد را به دلالي تشويق كنيم. اين نكته را از اين نظر مطرح مي‌كنم كه يكي از همكارهاي ما در جمع نخبگان گفته بود، ما مي‌توانيم وارد بازار شويم و دلال‌هاي بازار و بازرگان‌هاي بازار را كانت دانسته بود. در حالي كه ما اگر يك كانت يعني آدمي داشتيم كه نظريه‌پرداز و تحليل‌گر بزرگي بود، ما خيلي‌كمتر مشكل داشتيم. مشكل ما اين است كه ضعف علمي داريم. جز برخي مقاطع تاريخي، در بقيه دوران‌ها، ما فاقد تمدن و توليد علم هستيم، و واقعاً چيزي نداريم، يعني از علم و دانش سقوط كرده‌ايم. تئوري بازي‌ها نبايد وسيله‌اي براي تقويت دلالي در جامعه شود؛ به‌ويژه كه خصلت دلالي متأسفانه در جامعه خيلي بالاست و اكنون بخشي از ساختار واقعي جامعه شده است... اگر نگاه كنيم ما همه چيز را وارد مي‌كنيم و از توليد (كار و دانش و علم و صنعت و...) خبري نيست...

 

علي قاسمي

با تشكر از آقاي دكتر فراستخواه و آقاي دكتر جوادي يگانه؛ عرض كنم كه تئوري بازي‌ها ظاهراً جامعه را به نقطه‌ي صفر مي‌رساند و قواعدي را از پيش به شكل پيشينه، مفروض مي‌گيرد و كنش‌گران را به اصطلاح به بازي مي‌كشاند. اما جامعه يك فرآيند است و شايد نيروهاي نامتوازن و نامتقارني هم در آن وجود داشته باشند كه اينها اساساً نمي‌توانند بازي مشابه يا موزوني را انجام بدهند. با توجه به اينكه جامعه متكثر است و پديده‌هايش وزن‌هاي نامتوازن دارند، ما چگونه مي‌توانيم با يك سلسله قواعد از اينها بازي متعادل بگيريم؟ مثلاً در تئوري بازي‌ها اشاره به موقعيت مي‌شود؛ يك موقعيت را مي‌شود مفروض گرفت و به شكلي كنش‌‌گراني را نيز به بازي گرفت كه اينها به تعادل برسند. شايد اين در تئوري بشود اما در جامعه كه سواره‌ها هميشه سواره هستند و پياده‌ها پياده، برخوردارها از منابع كمياب برخوردارند، و محرومان و تهي‌دستان دسترسي به اين منابع كمياب ندارند، چگونه مي‌توان در واقعيت به تعادل رسيد؟ به‌ويژه اين‌كه اگر ما بازي را- يعني زمين را- به همين كنش‌گران نامتوازن واگذار كنيم نتيجه‌ي بازي مشخص است. تا به حال هم به لحاظ تاريخي در همه‌ي جوامع اين خروجي و نتيجه بازي مشخص بوده است، معلوم است كه نتيجه به نفع چه كساني است؛ كساني كه برخوردار از منابع كمياب هستند يا قدرت بدني بيشتري دارند يا به ابزار و سلاح مجهزاند يا هوشمندي براي زدوبند دارند يا رند هفت خط و زرنگ‌اند و... اينها در نهايت بازي را مي‌برند. در واقعيت، كساني كه محروم و تهي دست و در سطوح پايين و رده‌هاي پاييني جامعه هستند، گاه نسل‌ها و سده‌ها، محروم مانده‌اند. جابه‌جايي و انتقال منزلت‌ها و شئون و جاي‌گيري اينها در مناسباتي كه به‌لحاظ اقتصادي و طبقاتي بتوانند به سطحي برسند شايد به‌طور استثناء وجود داشته ولي اين رفتار جمعي قاعده‌مند صورت نمي‌گيرد. يعني هيچ‌گاه انسان‌ها از بستر شكل‌بندي‌هاي جبري نمي‌توانند خارج شوند؛ امكان دارد فردي از روستا بلند شود، دانشجويي باشد درس بخواند و داراي عنوان و مدرك شود و به منزلت شغلي و طبقاتي هم برسد، و خودش را در طبقه‌اي تثبيت كند و به‌مراتب بالاي جامعه نايل شود، اما گروه اجتماعي او، نمي‌تواند اين كار را انجام بدهد. يعني رفتار كاملاً دترمينستي و بسته‌ مي‌ماند. آنها همواره فرودست مي‌مانند مگر اينكه در بزنگاه‌هايي مانند انقلاب يك تحول زيربنايي رخ دهد و پاييني‌ها، بالا بيايند، كه آن هم در شرايط انقلابي رخ مي‌دهد. در روال تاريخ، معمولاً ما با يك چنين رفتارهايي روبه‌رو نيستيم.

  نكته‌ي دوم در مورد نقش دخالت‌گر است. اگر ما بازي را به كنش‌گران يا كساني كه بهره‌مند هستند واگذار كنيم گفتيم كه نتيجه‌ي بازي از پيش مشخص است و معلوم است كه به نفع چه كساني رقم مي‌خورد. اما اينجا آن كنش‌گر يا آن دخالت‌گري كه از بيرون به عنوان چراغ راهنما بايستي تردد و عبور ماشين‌ها را تنظيم و هدايت كند، او چه نقشي دارد؟ فرض كنيد در جامعه‌اي كه يك ساخت عقب مانده و ناموزون و از ريخت افتاده دارد و افراد منافع و مصلحت‌هاي اجتماعي و تاريخي و استراتژيكي‌شان را تشخيص نمي‌دهند آيا ما مي‌توانيم ميدان را به عرصه‌ي عمل هر كسي كه به نحوي تابع اقتضائات و منافع خود يا طبقه‌اش است، واگذار كنيم، آن هم به اسم  اينكه مي‌خواهيم به تعادل برسيم؟ آن دست سوم يا دست دخالت‌گر در جامعه‌ي غربي در ساحت دولت يا طبقه اجتماعي كلاسيك متعيّن شده و توانسته است از بالا از منظر مصلحت اجتماعي و بنا بر ديد و سويه‌ي تاريخي و استراتژيكي كه داشته، طوري قطعه‌هاي پازل را بچيند كه جامعه به تعادل برسد. ما اين رفتار را در كشورهاي غربي دست كم از دوران بعد از رنسانس ديده‌ايم؛ اينك در اين ساحت متعيّن شده‌اند و منافع خاصي را هم به‌لحاظ ملي دنبال مي‌كنند. اما در كشوري مثل ايران- دست كم قبل از شكل‌گيري دولت مدرن يا شبه مدرن- ما با اين وضعيت روبه‌رو نيستيم، يعني هر ايلي بنابر اقتضائات ايلي كه دارد بلند مي‌شود و ايل‌هاي ديگر را منكوب مي‌كند و به تسليم و كرنش وادار مي‌نمايد و مهر خودش را بر واقعيت‌هاي زمانه مي‌زند. ولي چون مصالح و منفعت‌هاي عمومي ايرانيان را لحاظ نمي‌كند دوباره از جانب ديگران، اين بازي به‌هم مي‌خورد. بنابراين آن دست سوم يا آن دست دخالت‌گر اينجا به دليل ضعف تاريخي يا ضعف بينش سياسي يا ضعف دوراني نتوانسته جامعه را به تعادل لازم برساند.

  در مورد فرمايشات آقاي دكتر يگانه به‌نظرم مي‌رسد، اينكه ما به‌دنبال پيدا كردن يك خصلت عمومي يا يك رفتار واحد باشيم، با توجه به اينكه جامعه متكثر است و موقعيت‌هاي نامتقارن و نامتوازن دارد و گروه‌هاي اجتماعي در ساختارهاي متفاوتي شكل مي‌گيرند، اين كار بسيار بعيد به‌نظر مي‌رسد. مثلاً در جامعه‌ ايران، ساخت ايلي هنوز وجود دارد، ساخت روستايي و زراعي هم داريم، ساخت مناسبات شهري هم هست، انسان‌هايي كه در اين گروه‌بندي‌ها جا مي‌گيرند منطق‌هاي موقعيتي دارند، يعني رفتارهايشان تابع منطق‌هاي موقعيتي عيني‌شان است؛ اين عينيت هم به لحاظ اقتصادي و به لحاظ شكل‌گيري در مناسبات توليد و به لحاظ داشتن حقوق مالكيت و نيز به‌لحاظ برخورداري از آن امكانات يا منابعي كه كمياب است نقش‌هاي متفاوتي را موجب مي‌شود. اگر اين طور باشد- كه فرض من اين است كه اين موقعيت‌ها نامتوازن است- ما چگونه مي‌توانيم از منطق‌هاي نامتقارن و نامتوازن، خصلت و خلق‌وخوي واحد استخراج كنيم؟ آيا فكر نمي‌كنيد كه اين ديدگاه ما را به ديدگاه‌هاي ذات‌گرايانه نزديك كند؟ كه گويي وجداني وجود دارد كه از سده‌هاي گذشته به حيات خودش ادامه داده تا رسيده به دوران مدرن، دوران مدرن هم هيچ تأثيري بر آن نداشته و تا امروز استمرار پيدا كرده است. من فكر مي‌كنم اين جوري نباشد؛ يعني در تاريخ ايران حتي در دوران ماقبل مدرن هم ما با خرده فرهنگ‌هايي روبه‌رو هستيم كه اينها تابع منطق موقعيتي‌شان هستند. مثلاً غربي‌ها مي‌گويند، ايراني‌ها درويش مسلك هستند يا گرايشات عرفاني دارند؛ در صورتي كه ما مي‌دانيم گرايشات عرفاني در لايه‌هاي مرفه جامعه‌ و در كساني كه برخوردار بوده‌اند، بيشتر به‌وجود آمده است. مردم عادي، اهل كار و خواب و خوراك بوده‌اند. الان هم ميانگين و متوسط مردم، زندگي عادي را پي‌گرفته‌اند و كمتر گرايش صوفيانه دارند. آن كساني هم كه به سمت درويش مسلكي و عرفان مي‌روند عمدتاً از گروه‌هاي برخورداري هستند كه درد گرسنگي و مسكن و بدبختي ندارند. در تاريخ هم كساني كه اين گرايش را داشته‌اند، عمدتاً از اين نوع طبقات و گروه‌بندي‌هاي اجتماعي بوده‌اند يا مثلاً گروه فتوت. اينها تابع منطق موقعيتي بودند كه در ايران شكل گرفته بود. در حالي كه علما، مردم عادي و... هر كدام رفتارهاي متفاوت و مخصوص خود را داشتند. به نظر من، نگاه سياح‌ها نيز چون نگاهي توريستي بوده، رفتارهاي مردم ايران را بيشتر است برهه‌اي، لحظه‌اي و مقطعي ديده و ارزيابي كرده‌اند، و اين سفرنامه‌ها نمي‌تواند ملاك باشد؛ نمي‌تواند معيار باشد كه ما وجدان عمومي ايرانيان را براساس دريافت‌ها يا برداشت‌هايي كه سياح‌ها داشتند مورد بررسي قرار دهيم. من فكر مي‌كنم در آوردن حكم كلي از وجدان ايراني يك مقدار ما را به ديدگاه ذات‌گرايانه نزديك مي‌كند. به نظر من وقتي مفهوم را ساختيم با مصاديق عيني كه تابع منطق موقعيتي است تعارض دارد. اين است كه نمي‌شود از اين منطق واحد صحبت كرد. دليلي هم كه دارم اين است كه در آستانه‌ي انقلاب- كه آقايان هم اشاره كردند- از زماني كه در جنبش انقلابي تهران شروع شد (دست كم از تظاهرات دانشجويي دانشگاه آريامهر آن زمان كه سال 56 بود و بعد انجمن شعر گوته كه كانون نويسندگان ده شب برنامه برگزار كردند) اولين كساني كه بلند مي‌شوند و عليه سيستم تظاهرات دارند مردم برخاسته از طبقات متوسط بالاي جامعه هستند؛ اول اينها بلند مي‌شوند. بعد زماني كه ماجراي قم پيش مي‌آيد، اين حركت‌ها در دوران انقلاب به اعتلاي انقلابي مي‌رسد يا شدت پيدا مي‌كند. خاستگاه اين حركت عمدتاً در شهر است. روستاها حتي مي‌توانم بگويم با يك سال تأخير به انقلاب پيوستند. از حدود 2483 تظاهراتي كه طبق آمار انجام شده حدود دو درصد سهم روستاها بوده است؛ در شهرها بود كه با توجه به تحرك طبقه متوسط و نيروهاي پيش‌رو، اين حركت تشديد شد. مي‌خواهم بگويم كه همين بازي و همين منطقي كه مي‌خواهيم از وجدان ايراني در بياوريم، خود اين بيان‌گر اين است كه طبقه‌ي پيش‌رو جامعه منطق و خواست خاص خود را دارد، اهداف‌اش فرق مي‌كند. روستايي هم كه با يك سال تأخير مي‌آيد، آن هم با ملاحظات و منافعي كه دارد، به يك شكل ديگر وارد اين جنبش مي‌شود. انگيزه‌ها و اهداف متفاوت است، امكان دارد كه چسب اين حركت يا انگيزه‌ي انقلاب، مذهب باشد، يا سنت‌ها باشد يا مقوله‌اي ديگر... خيلي ممنون.

 

دكتر جوادي يكتا

من يكي دو نكته را بگويم... بايد بپذيريم كه جامعه‌ي ايران آميزه‌اي از خلقيات خوب و خلقيات بد است، يعني اين‌كه همه‌ي خلقيات ايرانيان بد است، به گمان من يك بدفهمي از جامعه‌ي ايران است. البته ممكن است شرايط آدم‌ها را به جاهايي بكشاند، ولي واقعيت جامعه، تركيبي از خلقيات خوب و خلقيات بد است. من چون جامعه‌شناسي درس مي‌دهم، از نظريه عقب‌ماندگي هم مي‌گويم. نظريه‌ي سازگاري يكي از معقول‌ترين نظريه‌هاست، همان جور كه مي‌گوييد 70- 60 درصد وقايع و اوضاع را توضيح مي‌دهد و اكثر زندگي ايراني‌ها را در قرون گذشته توضيح مي‌دهد؛ ولي ما بايد بتوانيم خلقيات مثبت هم در آن بگنجانيم. يعني فكر مي‌كنم يك مقدار اصلاح، تعديل يا ورود برخي نقاط به نظريه‌ي سازگاري لازم است... من بعضي سئوال‌ها را جدا جدا جواب مي‌دهم... من نمي‌گويم ذات‌گرايانه ببينيم ولي براي اينكه بتوانيم به تحليلي از جامعه‌ي ايران برسيم مستلزم تقليل واقعيت هستيم؛ يعني اصلاً كاركرد مدرن اين است كه مي‌‌گويد اين شبيه اين است و خيلي از عوارض‌اش را حذف مي‌كند. نظريه‌ي سازگاري خيلي از رفتارهاي ايرانيان را نمي‌بيند ولي بهتر از بقيه‌ي نظريه‌ها رفتار ايرانيان را توضيح مي‌دهد. بنابراين اينكه ما به نظريه‌اي در مورد رفتار ايرانيان، با همه‌ي تكثر و تنوع‌اش در موقعيت‌ها و خلقيات و گروه‌هاي گوناگون و... برسيم، آسان نيست؛ ولي ظاهراً مرحوم مهندس بازرگان توانسته به‌چنين نظريه‌اي نزديك شود. بنابراين مي‌توانيم اين كار را بكنيم،‌ فقط چيزي كه وجود دارد اين است كه- همان‌جور كه يكي از دوستان گفتند- ما موقعيت‌هاي گوناگون داريم. ديگر اينكه همان‌طوركه فرمودند ما ساختارهاي گوناگون داريم، يعني در ساختار استبدادي به يك گونه رفتار مي‌كنيم، در ساختار دموكراتيك به‌گونه‌اي ديگر، و در ساختار فَشَلْ و بدون حكومت هم به‌گونه‌اي ديگر رفتار مي‌كنيم. بنابراين ما در شهر يك جور رفتار مي‌كنيم، در مسجد يك جور، در بازار يك جور، در محيط نظامي يك جور، با حاكم مستبد به‌گونه‌اي ديگر، و... ولي ما بايد بتوانيم يك مدل بدهيم. اين‌كه مي‌گويم دقيقاً تكميل تلاش مرحوم مهندس بازرگان است كه ما بگوييم آقا يك مدل، يك خلق، داريم، يك مجموعه‌اي از خلق‌هاي پايه‌اي؛ همان‌طوركه مي‌گويد صوفي‌منشي روسي، حس انضباط آلماني، سرسختي انگليسي، و عشق و شور فرانسوي و... زيگفريد مي‌گويد يك مجموعه خلق وجود دارد. ما بپذيريم كه ايراني در اكثر اوقات سازگار است، مگر در نقاطي؛ «مگر» را به آن اضافه مي‌كنيم اما اين را به‌عنوان خلق ثابت بگيريم، و بعد بياييم اين را در موقعيت‌هاي گوناگون تكميل كنيم. يعني استنباط‌ من اين است كه آن چه اين مدل را كامل مي‌كند در اين فضا (نظريه‌ي بازي) مي‌آيد. قطعاً ساختارها فرق مي‌كند، يعني ساختارها هستند كه كار مي‌كنند و نظريه‌ي بازي اجتماعي تكميل آنهاست.

  همان‌طوركه آقاي دكتر گفتند- و من هم در صحبت‌هايم اشاره كردم- نظريه‌ي بازي به‌هيچ‌وجه ارزش‌گذاري نمي‌كند، مدل است؛ مي‌گويد اگر شما اين داده‌ها را بگذاريد اگر به دنبال بالا رفتن رفاقت باشيد اگر به دنبال رفتن سود باشيد، چنين مي‌شود. آدم‌ها لزوماً به دنبال بالا رفتن سود نيستند. نظريه‌ي كلاسيك بازي مي‌گويد كه اگر تو آدم كشته‌اي، دروغ بگو، يا نگو، اعتراف نكن. اين دروغ است ديگر. بنابراين يك نگاه كاملاً كاسب‌كارانه براساس عقلانيت ابزاري وجود دارد كه همه‌ي راه‌ها براي رسيدن به بيشترين سود ممكن، مجاز است. بنابراين در اينجا ما اخلاق را نمي‌بينيم.

  نكته‌ي ديگر اينكه من نگفتم دلالي خوب است. نظريه بازي نمي‌گويد، دلالي خوب است. من در پي آن خلق ثابت بودم. فكر مي‌كنم اتفاقاً يكي از چيزهايي كه بسيار به‌نظريه‌ي سازگاري نزديك است، دلالي است؛ چيزي كه در سفرنامه‌ها هم در مورد ناصرالدين شاه گفته شده است، اتفاقاً بهترين دلال خود ناصرالدين شاه است. ولي دلالي يعني اينكه شما به هر رنگي در بياييد؛ مهم اين است كه بفروشيد، هر چه مي‌خواهيد بفروشيد، بفروشيد. اما حرف من اين است كه از جايي و منظري وارد بشويم و خلقي را- يا چهار، پنج خلق پايه را- كنار هم بگذاريم و مشخص كنيم.

 

دكتر فراستخواه

... بحث بسيار مفيدي بود... من نكته‌ي كوچكي را بگويم. همان‌طوركه فرمودند نظريه‌ي بازي به‌طوركلي، و علم ما، ارزش را نمي‌تواند اعتبار ببخشد ولي مي‌تواند كمك بكند كه ارزش‌ها را واقع‌بينانه و دقيق پي‌جويي كنيم. علم مي‌گويد كسي كه مشكل بيماري غدد درون ريز دارد زود پرخاش مي‌كند؛ اين علم است. علم مي‌گويد كسي كه تعادل و توازن غدد درون ريزش مثلاً در فلان غده به هم خورده ( فلان غده، پركار يا كم كار شده) او زود پرخاش خواهد كرد يا زودتر عصباني خواهد شد، يا صبرش كم است؛ ولي «وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ»(17) سر جاي خودش است. ببينيد كار دين و كار اخلاق  اين است كه توصيه كند: «كظم غيظ خوب است»؛ ولي علم مي‌‌گويد كه اين فرد، نمي‌تواند كظم غيظ كند، هر چه هم بگوييم «وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ» ولي نفهم كه او مشكل غدد درون ريز دارد، اخلاق كارآمدي نخواهد داشت. تئوري بازي‌ها مي‌تواند در خلقيات اجتماعي  به ما كمك كند كه اگر مردم ايران رفتار ترافيكي‌شان به‌لحاظ اخلاق اجتماعي خوب نيست، بدانيم كه اين، منطقي را در پشت خود دارد؛ آنها دارند به‌نوعي بازي مي‌كنند. ولي اگر ما موقعيت را عوض كنيم و مداخلات ساختاري انجام دهيم و نهادها را اصلاح كنيم، آموزش بدهيم، و... كنش همان افراد تغيير خواهد كرد. نه اينكه فقط دولت اقدام كند يا فقط نخبگان اين كار را بكنند، يا نهادهاي مدني؛ نه، همه‌ي اينها و فعاليت‌هاي داوطلبانه صورت گيرد؛ كل جامعه مشاركتي شود كه در زمينه‌ي اصلاح نهادها مشاركت كنند. حوزه‌ي عمومي وجود داشته باشد كه در آن بحث و گفت‌وگو شود و اوضاع مورد آسيب‌شناسي قرار گيرد. همه‌ي اينها مي‌تواند كمك بكند كه كنش‌گري اجتماعي بهبود پيدا كند. تئوري بازي‌ها مي‌گويد منطقي وجود دارد كه فرد مي‌خواهد منافع خودش را بهينه و پيشينه كند، ولي نقطه تعادل وجود ندارد. اتفاقاً بحث‌هايي كه جناب قاسمي مطرح كردند هم مي‌تواند به تئوري بازي‌ها كمك كند؛ بگويد كه ما مي‌توانيم سيستم مالياتي كارآمدي داشته باشيم كه آن نيروهاي اجتماعي در يك نقطه تعادلي به منفعت مشتركي برسند. اگر نظام مالياتي ما با مداخلات و اصلاحات نهادي، كارآمد و عادلانه عمل كند كه انسان‌ها و گروه‌‌هاي نامتوازني كه فرمودند يك نقطه‌ي كانوني داشته باشند، آن نقطه‌ي كانوني، نقطه‌ي مشتركي است كه بخشي از منافع نيروهاي نامتوازن مي‌تواند با هم هم‌گرايي داشته باشد. اين چنين، گروه‌هاي اجتماعي مي‌توانند با وجود اختلاف‌هايشان با هم توافق كنند...

 

مهندس حجازي

... چون نظريه بازي بيان نمي‌كند كه ما چه جوري هستيم و مكانيسم‌هايي را كه در شناخت و تغيير رفتارها  مؤثرند بيان نمي‌كند سئوال من پا برجاست؛ نهادهاي اجتماعي در تغييرات مؤثرند اما تا وقتي كه دولت نيايد تأثيرات همه جانبه نيست. آن عاملي كه مي‌تواند دولت را به حضور مؤثر وادار كند، كجاست و چگونه عمل مي‌كند؟ اين دولت همين است، عوض بشو نيست؛ مهم ما هستيم كه عوض بشو نيستيم. عاملي كه مي‌تواند اين وضع را عوض كند كدام است؟ كجاست؟ اگر دولت با مردم دوگانه است، چه‌كار كنيم كه يگانه شويد؟ ما مي‌بينيم كه رفتار دولت و ملت دارد دوگانه‌تر هم مي‌شود... من از نظريه بازي توقع ندارم اين كار را بكند، چون نظريه بازي- آن جور كه من فهميدم- شرح مي‌دهد كه مثلاً آن آقايي كه به پمپ بنزين مي‌رود، بنزين‌ را براساس محاسباتي تلف مي‌كند. آقاي دكتر يگانه مطالعه كرده‌اند كه مردم اين جوري هستند. تئوري بازي اين را نظم داده كه ايشان، مردم را بشناسد. اما آن عاملي كه مي‌توانيم اين وضع را عوض كنيم كجاست و چگونه عمل مي‌كند. اگر اين «اگر»ها مشكل ماست، سعي كنيد در بحث‌تان اين پرسش‌ها را هم مورد توجه قرار بدهيد؛ ما خوشحال مي‌شويم...

 

مهندس توسلي

... قشرهاي روشنفكر هر جامعه‌اي در تغيير مورد توجه شما (مهندس حجازي) نقش اساسي دارند؛ همان‌طوركه توضيح دادند در انقلاب هم طبقات متوسط جامعه نقش اساسي داشتند. طبقات محروم و پا برهنه‌ها- كه بعدها به نادرستي گفته شد- نقشي در تحقق انقلاب نداشتند. بنابراين اقشار نخبه‌ي جامعه- كه رسالت آگاهي بخشي دارند- آنها بايد موتور اين كار باشند...

 

مهندس حجازي

... اقشار مختلف راه افتادند، ولي بازي دست چه كسي افتاد ؟ ...

 

مهندس توسلي

... به نظر من اقشار مختلف راه نيفتادند، اتفاقاً مشكل اصلي ما همان نخبگان بودند كه كار را به اينجا رساندند...

 

دكتر بني‌اسدي

... مسئله‌ي اساسي ما اين است كه اين آگاهي‌ها به لايه‌هاي مختلف جامعه برود؛ خود جامعه به‌تدريج فرهنگ‌اش را عوض مي‌كند. يكي از اين هدف‌هاي اين جلسه هم همين است كه سطح آگاهي را در جامعه بالا ببرد و نظريات جديد و راهكارها و نقدهايش را در سطح جامعه، توزيع كند. اين آگاهي‌بخشي، فرآيندي طولاني و زمان‌بر است...

 

دكتر جوادي يگانه

اين موضوع، موضوع خيلي مهمي است؛ تجربه‌ي جامعه‌ي ايراني در جاهايي موفقيت چشم‌گير دارد. يكي از موارد مهم كه خيلي پارادوكسيكال است مسئله‌ي كشف حجاب است. كشف حجاب موفق بود براي اينكه نيمي از مردم ما الان آن حجابي را دارند كه رضاشاه دنبال‌اش بود. ظاهراً آن راه- همان جور كه دوستان فرمودند- انباشت آگاهي است؛ ولي اگر اين انباشت به سطح حكومت و سطح قدرت- آن هم بالاترين رده قدرت- نرسد موفق نمي‌شود. بنابراين چه كسي اين كار را مي‌‌كند؛ مي‌شود قدرت. اين را ما در جامعه‌ي غربي هم داشته‌يم. يعني در جامعه‌ي غربي هم دو مدل را دنبال مي‌كنند نظريه‌ي لوياتان هابس و نظرات جان لاك و ديگران، دولت را يك قدرت فائقه و مطلق، مي‌داند كه همه‌ي اختيارها را به آن واگذار مي‌كنيم؛ اين يك مدل است. نوربرت الياس فرآيند متمدن شدن را بررسي مي‌كند و مي‌گويد جامعه‌ي اروپايي چگونه در اين چهار قرن مؤدب شد به‌گونه‌اي كه ديگر شهروندان، آب دهان خود را در خيابان‌ها نمي‌انداختند. يعني از همين جا وارد شده است... مي‌شود اين تجربه‌ها را هم مورد توجه قرار دهيم...

 

مهندس رضا گل‌احمر

... ما كار نكرده‌ايم؛ بايستي كار كنيم؛ بايد توقع‌مان را كم كنيم و اميدمان را زياد... جناب آقاي فراستخواه گفتند كه خواست عمومي «استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي» با شكل‌گيري حكومت با قرائت خاص، مكتبي و آمرانه و تماميت‌خواه، منجر به ريزش نيروها و گسست بين ملت و دولت، و مآلاً گسست اخلاق اجتماعي گرديد كه نيتجه‌ي آن، آمار ناهنجاري‌هاست كه ايشان ارايه دادند. من از ايشان متواضعانه خواهش مي‌كنم كه اين آماري را كه ارائه دادند در سه مقطع، يك سال قبل از انقلاب، سال 61 كه حكومت تثبيت شده بود و بلافاصله پس از جنگ، در اين سه مقطع، مقايسه و بررسي كنند و البته دو فاكتور ديگر را هم به آن اضافه كنند، بررسي پرونده‌هاي حقوقي و جزايي و درآمد ارزي كشور. كه به صورت سهم مؤثر اين ناهنجاري‌ها ما بتوانيم انتزاع كنيم كه جنگ كه تمام شد اين ناهنجاري‌ به‌وجود آمد. تا قبل از انقلاب، ناهنجاري‌ها درصد نسبي‌اش اين بود ولي جنگ كه تمام شد رشد كرد. درآمد ارزي چه نقشي در اين وضع داشت؟ اين جدول، جدول گويايي است كه مي‌توانيم از آن بحث‌ها و نتايجي را انتزاع كنيم...

  من مي‌خواهم به جناب آقاي حجازي و بقيه دوستان، عرض كنم كه توقع‌شان را در مسائل اجتماعي واقع‌بينانه عنوان كنند؛ يك كودك تا به سن 16- 15 سالگي نرسد، به بلوغ جنسي نمي‌رسد؛ بي‌سوادي‌اش و ناآگاهي جامعه ما در اين روند صد ساله چه بوده و الان چه شده است. ما فرهنگ مذهبي داشته‌ايم و داريم كه نتيجه‌ي قطعي و بسيار خوب‌اش اين است كه چنين حكومتي بر سر كار آمده و بسيار خوب و ميمون‌ است... خيلي‌ها در اين انقلاب سهم داشتند منتهي با كم‌انصافي به يك گروه خاص تخصيص دادند و چون آن گروه خاص نيرو و عِدّه و عُدّه و تشكيلات داشت خود به خود غالب شد و اين ميمون است. طبق گفته‌ي كسروي، ما يك حكومت به روحانيت بدهكار بوديم...

  در اوايل انقلاب آقاي نزيه آمد و درست يا غلط گفت كه آقا اين قوانين جزايي نه كاربرد دارد نه مفيد است؛ حكم تكفيرش را دادند... اما بعدتر، در اثر چالش و مجلس و شوراي نگهبان، بر سر تصويب طرح‌ها و لوايح، مجمع تشخيص مصلحت نظام شكل گرفت... اين وضع (چالش مجلس و شوراي نگهبان بر سر تصويب برخي قوانين) به رنسانس ختم شد، و ما الان در مقطع رنسانس هستيم، اما آن را تشخيص نمي‌دهيم، حس نمي‌كنيم. اسلامي كه عناوين و احكام ثانويه داشت و هيچ كار اجتماعي نمي‌توانستيم بكنيم و در تضاد با دموكراسي بود، هم سو شد؛ كسي هم نفهميد. علت هم اين بود كه آقاي خميني آمد و گفت كه اگر دو سوم نمايندگان مجلس مجدداً مصوبه را تصويب كردند مي‌خواهد با عناوين و احكام اوليه بخواند و مي‌خواهد نخواند، اين اسلامي است. بينش اسلامي پشت اين نظر آقاي خميني، تقدم نفع جامعه بر نفع فرد بود كه در فكر سنتي‌ها 1400 سال جايي نداشت. اين بينش منجر به آن دو «سوم» شد. و اين بزرگ‌ترين دستاورد آقاي خميني و انقلاب بود؛ مانع دموكراسي برطرف شد. آقاي صافي گلپايگاني قهر كرد و اين نظر آقاي خميني تبديل شد به مجمع تشخيص مصلحت مردم و نظام؛ مردم‌اش را حذف كردند و شد مجمع تشخيص مصلحت نظام. و با تمام اين تغييرات شما مي‌بينيد كه مجمع تشخيص مصلحت تنها شامل فقها نيست بلكه به اصطلاح متخصصين كارآمد و صالح هم در آن حضور دارند. بنابراين ما دستاورد بسيار بزرگي داشته‌ايم و مانع دموكراسي در ديدگاه مذهبي برداشته شده است. يعني در مسائل عبادي هر كاري مي‌خواهيد بكنيد، اما در مسائل اجتماعي بحث دو سوم هم مطرح است يا نظر مجمع تشخيص مصلحت نظام. بنابراين اين رنسانس تحقق پيدا كرده است... آقاي هاشمي هم مي‌گويد كه شوراي نگهبان بايد متخصصان مختلف داشته باشد. مي‌بينيد همان چيزي را كه آقاي نزيه اول انقلاب گفت و تكفيرش كردند، حالا خودشان مي‌گويند، و اين خيلي اقدام بزرگي است. ما خيلي مانع بزرگي در سر راه دموكراسي داشته‌ايم‌كه تا اين مانع برطرف نمي‌شد به‌دموكراسي نمي‌رسيديم... جا دارد همين نهاد(بنياد بازرگان) دست‌اش را از كمرش بردارد و از آقاي خميني تجليل كند. جهت همان همكاري و وفاقي كه دوستان مي‌گويند از اين كار ارزشمندي كه انجام شده، تجليل كنيم... اين دستاورد خيلي بزرگي است كه به و‌قوع پيوسته است... همان‌طور كه عرض كردم اين يك رنسانس است؛ بايد صبر داشته باشيم؛ بايد آگاهي مردم را بالا ببريم. بايد صبر داشته باشيم كه اين كودك به سن بلوغ برسد كه بتوانيم زن‌اش بدهيم. نمي توانيم ذهني حركت كنيم...

  آقاي دكتر فراستخواه پرسيدند كه اين اشكال‌ها در ذات ما است يا در نهادها. بنده مي‌گويم، هم در نهادهاست و هم در ذات ما ايرانيان. «إِنَّ اللهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ». شما به همين مسئله‌ي فرديت ايرانيان نگاه كنيد. ما از حكومت ديكتاتوري مي‌گوييم اما هم من ديكتاتورم، هم شما ديكتاتوريد؛ همه‌ي‌ ما ديكاتوريم. اين را بايد ريشه‌يابي كنيم. ديكتاتوري را بايد از منظر جامعه‌شناختي، روان‌شناختي تحليل كرد...

 

 

پي‌نوشت:

1. Context

2. Social Learning

3. Agent

4. John Nash

5. Nash equilibrium

6. Best Response Correspondence

7. Multiple Equilibria

8. Efishency

9. Focal Point / Schelling Point

10. Coordination Game

11. Value Net

12. Co-opetition 

13. Complementors

14. Off Equilibrium

15. Microbehavior

16. Macrobehavior

17. آل‌عمران(3) / 134 : و خشم [خويش] را فرو مى‌نشانند.

 

 

كليه‌ حقوق محفوظ و متعلق به «بنياد فرهنگي مهندس مهدي بازرگان» استا.