|

بنياد فرهنگی
مهندس مهدیبازرگان
متن تنقيح شده و ويرايش يافتهي
جلسهي هجدهم
حسينيه ارشاد
23 آذر 1387
|
اعضاي
شركتكننده در جلسهي هجدهم (به ترتيب حروف الفبا) خانمها و
آقايان:
مهندس عنايت اتحاد، مهندس عبدالله اميني، اكبر بديعزادگان،
دكتر محمدحسين بنياسدي، زينب تركمان، محمد تركمان، دكتر ناصر
تكميلهمايون، مهندس شهرام حلاج، مصيب دواني، محترم رحماني،
عباس سپاسي، محمدرضا صافي، محمود فاضلي بيرجندي، دكتر ابراهيم
فيوضات، دكتر مقصود فراستخواه، علي قاسمي، دكتر محمدامين
قانعيراد، مرتضي كاظميان، مهندس رضا گل احمر، محمدجواد مظفر،
مهندس اميرسعيد موسوي حجازي.
طرح بحث توسط دكتر مقصود فراستخواه
بررسی اخلاق اجتماعی برمبنای نظریهي بازیها
مقدمه
هرچند بهنظر میرسد که منطقاً نتوان از روحیات ایرانی با
رویکردی ذات باورانه سخن گفت و اساساً در ایران بهدشواری
میتوان اخلاقیات ثابت و یکسانی بهصورت یکپارچه نشان داد، ولی
شواهد کافی میتوان دید که حکایت از فراوانی و تکرار برخی
الگوهای رفتاری در یک دورهي زمانی دارند. بر مبنای همین نوع
شواهد گفته میشود که در میان بخش بزرگی از گروههای اجتماعی
ایران، رفتارهایی مانند بیاعتمادی، هنجارشکنی، اقسام تظاهر و
رفتارهای چندگانه و امثال آن شیوع پیدا کرده است. بدین ترتیب
شاید بتوان ادعا کرد که خلقیات اجتماعی در این سرزمین بحث
انگیز شده است.
برمبنای نتایج پژوهشی که يکي از دانشگاههاي آمريکا با موضوع
اخلاق و اقتصاد و در میان 190 کشور دنيا بر اساس 12 شاخص
اخلاقي، انجام گرفته است تا رتبه 29، هيچ کشور اسلامي ديده
نميشود، کشور مالزي در رده 30 و ايران در رتبه 130 قرار دارد.
(سرمايه 29/1/87 )
نظریهي بازیها و تأملاتی در خلقیات ایرانی
در جلسهي حاضر این موضوع را از دیدگاه نظریهي بازیها بررسی
ميکنیم. تئوری بازیها یکی از نظریات پایه برای تبیین و توضیح
رفتارهای بشری است. بازی، فعالیتی است میان دو یا چند نفر که
در آن، طرفهای بازی راهبردهایی دارند و در راستای این
راهبردها، دست بهانتخابهایی میزنند، تصمیماتی میگیرند
ورفتارهایی ميکنند. این انتخابها، بهیک لحاظ- و حداقل
برمبنای منطق خاص انتخابکنندگان- انتخابی عقلانی (1) محسوب
میشوند و مشمول نوعی عقلانیت هستند. قواعدی واقعی(و نه لزوماً
درست) بر این انتخابها حاکم است و مطلوبیتهایی از طریق آنها
دنبال ميشود یا از فقدان نامطلوبیتهایی احتراز ميشود.
عقلانيت بازی اعم از درستبودن است. طرفهای بازی عقلانيتي
دارند كه براساس آن رفتار ميكنند و بر انتخابهايشان يك نوع
قواعد واقعي حاكم است. قواعد واقعي اعم از قواعد درست است.
منظورمان این است که این قواعد واقعيت دارد و طرفهای بازی
براساس آن قواعد بازي ميكنند و براي آنها منطقي قائلند.
(احمدی و معماریانی، 1385، 17)
بازی بر کنش و واکنش طرفهای بازی مبتنی است. چیزی که در
بازی مهم است این است که انتخابهای عقلانی طرفهای بازی با
همدیگر نوعی ارتباط متقابل دارد.(2) بههمين دليل است كه
موقعيت بازی، نوعی موقعيت استراتژيك محسوب ميشود. هركسي در يك
موقعیت استراتژيك قرار دارد و با ديگري براساس راهبرديكه دارد
رفتار ميكند، و رفتارش متأثر از رفتار طرف ديگر يا طرفهاي
ديگر بازي است.
(Stanford
Encyclopedia of philosophy,
,,,,)
نظريه بازي در واقع درصدد فهم رفتارها در موقعيت های
استراتژيک است . هرچند نظریه بازیها، شاخهای از ریاضیات
کاربردی است ولی در سایر حوزهها مانند اقتصاد، علوم سیاسی،
جامعهشناسی، روانشناسی و اخلاق و جز آن نیز به آن استناد
میشود.
نظریه بازیها در سال ۱۹۲۸ توسط جان ون نويمن(3) (رياضيدان
مجارستاني) بهمیان آمد. نويمن رفتارهای سیاسی در سطح کلان
جهان دورهي جنگ سرد را ميان دو کشور ايالات متحده واتحاد
جماهير شوروي، در قالب «بازی با مجموع صفر»(4) مدلسازي کرد.
در سال ۱۹۴۴ با انتشار کتاب تئوري بازيها و رفتار اقتصادي
توسط «نويمن» و «مورگنشترن»(5) (اقتصاددان اتريشي) نظریه
بازیها جایگاه وسیعی در علوم اقتصادی پیدا کرد و سپس به سایر
حوزهها تسری یافت. (عبدلی، 1386)
در این نظریات از انواع بازیها بحث ميشود. اینکه طرفهای
بازی، براساس چه منطقی و چه نوع راهبردهایی رفتار کنند و کدام
نوع بازی را در پیش بگیرند و آن را چگونه پیش ببرند، همه و همه
تابعی از یک سلسله قواعد واقعی (مانند همکاری یا خودخواهی یا
انصاف یا غیر آن) است. یک نمونه «قاعدهي رقابت»(6) است؛
قاعدهي رقابت يك نوع بازي بهوجود ميآورد؛ نمونهي دیگر
«قاعدهي شراکتی»(7) است که يك نوع بازي ديگر بهوجود ميآورد؛
مثالهای دیگر «بازي انصاف» یا «بازي خودخواهي» است. قواعد
بازی ميتواند اخلاقی یا غیراخلاقی باشد(وبر؛ رشیدیان و
منوچهری،1373 / گای ؛ محمودیان و آریاچهر/
Kuhn, 2004
)
مثلاً بازي زن و شوهر در زندگي خانوادگي ممكن است با قواعد
قهر و مشاجره صورت گيرد، يا ممكن است با قواعد گفتگو و تفاهم
باشد. بازی گروهها با هم ميتواند با قواعد رقابتی یا غارتی
انجام بپذیرد.. اما خود اين قواعد كه بازي را بهوجود ميآورند
از كجا نشأت ميگیرند؟ پاسخ داده شده است که این قواعد، به
نوبهي خود از یک سو تحت تأثیر زمینههای تاریخ و جامعه، وضعیت
نهادی، ساختارها وفرهنگ، و از سوی دیگر تحتتأثیر روانشناسی
بازیکنان هستند. قواعد، به درجات زیادی، از طریق نوعی یادگیری
اجتماعی ،آموخته ميشوند و البته از آموزش و ارتباطات و نیز
مداخلات سیستمی مثل وضع قوانین و ترتیبات ... هم متأثرند.
(نمودار 1)

برحسب بحثی که ما در این سلسله جلسات انجام ميدهیم و
ميخواهيم دنبال بكنيم، اين پرسش مطرح است كه چگونه ميشود در
جايي، قاعدهي دروغ گفتن و بازیهای دروغ و دغل رایج ميشود؟
بازی ِدروغ، خود منطقي دارد که این منطق از يك زمينهي تاریخی
و اجتماعی و فرهنگی خاصی مشروب ميشود. همینطور است قواعد
دیگری که در بازیهای اجتماعی بهکار ميرود، مانند قاعدهي
پرخاش، يا همكاري، يا خودخواهي، يا انصاف و...
قواعد بازی در واقع قواعد آموخته شدهي رفتار هستند كه از
طريق همان يادگيري اجتماعي و ريشههاي زمينهاي ِ فرهنگي،
نهادي، تاريخي، متحقق ميشوند. البته چنانکه گفتیم، آموزش هم
ميتواند قواعد را تحت تأثير قرار دهد، مداخلات سيستمي
ميتواند قواعد را توسعه دهد و دچار تغيير كند؛ ارتقاء و بهبود
دهد.
از انواع بازیها، دستهبندیهای مختلفی گرفته است که چند
نمونه در زیر ذکر ميشود؛
الف. بازي متقارن/ بازي نامتقارن (8)؛ در بازیهای متقارن،
انواع راهبردهای مختلف- مستقل از اینکه کدام یک از طرفهای
بازی آنها را انتخاب کنند- نتایج قابل پیشبینی و قیاسپذیری
را دارند؛ اما در بازيهای نامتقارن، یک راهبرد مشابه، بسته به
آنکه توسط کدام طرف انتخاب بشود نتایج متفاوتی به بار
ميآورد.
ب. بازي با مجموع صفر / بازي با مجموع غيرصفر؛ در بازيهای
با مجموع صفر، «برنده- بازنده» وجود دارد، اما در بازیهای با
مجموع غيرصفر، راهبردهایی امکانپذیر است که براي تمام طرفهای
بازي ميتواند مطلوبیت داشته باشد؛ به عبارت دیگر این بازیها
از نوع «برنده- برنده»(9) اند. بازيهای برنده- برنده برخلاف
بازیهای «برد- باخت» یا بازيهای «باخت-باخت» منطق و قواعدي
دارند كه تمام طرفهای بازي ميتوانند در يك نقطهاي تعادل،
مطلوبيتهاي خودش را به شكل ميانگيني بگيرد. يعني يك نقطهي
تعادل(10) ، وجود دارد كه در آنجا همهي بازيگرها منافع خودشان
را به طور متوسط بهينه(11) ميكنند.
پ. بازي پيوسته/ناپیوسته؛ برحسب اینکه روند بازی تا چه حدی
از عنصر تصادف و آشوب به دور و برکنار و به صورت ساده و خطی
قابل پیش بینی است یا نیست.
و به همین صورت دستهبندیهای دیگری مانند «بازي با اطلاعات
كامل و بازي با اطلاعات ناقص»، «بازی تعاونی، بازی غیرتعاونی»،
«بازی كارآمد و بازی ناكارآمد» و غیر آن. (احمدی و معماریانی،
1385/ عبدلی، 1386/ هاشمی پرست، 1385/ اصغرپور، 1385/
Stanford Encyclopedia of philosophy,
,,,,)
برهمين اساس باید بررسی کنیم كه در ايران با زمينهها و
تاريخ و وضعيت نهادي و فرهنگي كه داشته يا دارد، چه نوع
بازيهايي بيشتر توانسته توسعه پيدا كند و باب شود و رواج پيدا
كند. مردم با چه بازيهايي توانستهاند مسئلههاي خود را حل
كنند؟ مثلاً بازي با مجموع صفر بيشتر گرفته است يا بازيهاي با
مجموع غير صفر؟ بازيهاي برنده- برنده بيشتر جواب ميداده است
يا بازيهاي برنده- بازنده؟ بازيها، نوعاً پيوسته بوده است يا
ناپيوسته؟ بازي با اطلاعات كامل بوده يا ناقص؟ و چيزهاي
ديگر...
بازی معمای زندانی
نمونهای از بازیها، بازی معمای زندانی(12) است. دو نفر متهم
در زندان هستند و از آنها جداگانه بازپرسی ميشود، هیچ یک
اطلاعی از اظهارات همدیگر ندارند. اما ميدانند که چنانچه هر
دو سکوت پیشه کند حداکثر کیفری که ميشوند 1 سال زندان است.
چنانچه یکطرف شواهدی علیه طرف دیگر ارائه کند واو را لو بدهد
آزاد خواهد شد و در این صورت دیگری به پنج سال محکوم خواهد شد؛
اما اگرهر دو همدیگر را لو بدهند، هر دو، سه سال زندان خواهند
گذرانید.(در جدول 2 این ماتریس در مقیاس 10 نشان داده شده است)
جدول2- معمای زندانی (P.D.)
|
من لو دهم |
من سکوت ميکنم |
|
|
10و-4
من آزاد ميشوم
او پنج سال در زندان ميماند |
0،0
هر دو یک سال در زندان ميمانیم |
او سکوت ميکند |
|
-10,-10
هر دو سه سال در زندان ميمانیم |
10,-4
او آزاد ميشود
من پنج سال در زندان ميمانم |
او لو ميدهد |
در این جدول، سکوت من و او، نیازمند وجود اعتماد متقابل است
(قاعده اعتماد متقابل). اگر قاعده اعتماد در زندگي و تجربهها
و حافظهي تاريخي و خاطرات ما وجود داشته باشد، اگر تصويري كه
از همديگر و از خود داريم مبتنی بر اعتماد متقابل باشد، و اگر
انباشتي كه ما از خاطرات اجتماعي داريم و در واقع، يادگيري
اجتماعي ما، به طرفهای بازی بگويد كه ميتوانند به هم اعتماد
كنند، هر دو سكوت ميكنیم و هزينهي كمتري ميپردازيم. اما اگر
چنین بازیای را پیش نمیگیریم و من لو ميدهم و او هم لو
ميدهد، این نتیجهي بياعتمادی است و خیانت پایاپای روی
ميدهد. اگر من لو بدهم، اما او سکوت بکند برحسب یک منطق به او
خیانت ورزیدهام و برحسب منطق دیگر زرنگی کردهام. او نیز بنا
به یک منطق شرافت به خرج داده است، اما بنا به یک منطق دیگر،
شرافت او ناكارآمد تلقی ميشود و چه بسا حماقت نیز شمرده
ميشود. این بازی از نوع بازی با حاصل جمع غیرصفر است.
(پاندستون؛ کتیرایی،1386)
حال اين بحث مطرح ميشود كه در بازيهايي كه در زمينههاي
ايراني صورت ميگيرد چقدر زمينه براي قاعدهي اعتماد متقابل
مساعد است؟ و چقدر سرمايههاي اجتماعي در ايران وجود دارد؟
چقدر مسئلهي بياعتمادي و دشواري بازي اعتماد در ايران وجود
دارد؟
بازی ترسوها
نمونهي دیگر بازی ترسوها(13) است؛ یک مثال از این بازی، دو
نفر راننده است که هر یک در ماشینی از دو سوی یک پل ميآیند به
طوریکه فقط یک ماشین ميتواند از روی پل بگذرد. اگر هر دو توقف
کنیم، نوعی همکاری ناكارآمد است، چنانچه هر دو حرکت کنیم به
تنش و تعارض منافع ميانجامد. اگر من حرکت بکنم و او توقف بکند
یا بالعکس، یکطرف گذشت و طرف دیگر زرنگی کرده است. این نمونه
ای از بازی مجموع صفر است. رقابتهای مخرب تسلیحاتی و هستهای
در سیاست بینالملل نمونهای از این نوع بازی است. (جدول3 در
مقیاس10)
جدول3- بازی پل
|
او حرکت ميکند |
او متوقف ميشود |
|
|
10و-2
گذشت ناكارآمد |
0،0
همکاری ناكارآمد |
من متوقف ميشوم |
|
-10,-10
تنش/ تعارض منافع |
10,-2
زرنگی ناكارآمد |
من حرکت ميکنم |
هريك از قدرتها ميگويند كه اگر من خلع سلاح كنم ديگري
نخواهدكرد و براي من مشكل ايجاد خواهد شد. من كار خود را متوقف
خواهم كرد ولي او حركت خواهد كرد. بحثهاي جدي در اين حوزه
وجود دارد.
اساساً در مقیاس«اجتماعی و زمانیِ» کلان، بازیِ گذشت،
ناكارآمد است؛ زیرا اولاً بازی بهروانشناسی بازیکنان موکول
شده استکه امری غیرقابل پیشبینی است. ثانیاً پیوسته امکان
دارد شرایط بهگونهای باشد که توقف برای من پرهزینه باشد؛
مثلاً ممکن است مخاطراتی مرا به عبور سریع از پل وادار بکند یا
زمان برای من کالای کمیابی باشد. از سوی دیگر ممکن است تکرار
این بازی مرا بهاین نتیجه برساند که چرا دیگران برای من توقف
نمیکنند و این من هستم که باید برای دیگران بایستم؟ گذشته از
این، وقتی تعداد بازیگر زياد باشد، ماشینهای دیگری نیز از جلو
و پشت ميرسند و مشاهدات و تجربهها حاکی از آن است که اگر کسی
متوقف بشود مرتب در دو سوی پل ازدحام ماشینها بیشتر ميشود؛
این بازی پیچیدهتر ميشود. داستان رفتار ترافیکی ما در شهرها
از این قرار است.
بازی همکنشی میان- شخصی
نمونه ای از پیچیدهشدن بازی را در بازی همکنشی میان-
شخصی(14) تامس هاریس(15) مبتنی بر روانشناسی تحلیل رفتار
متقابل(16) اریک برن ملاحظه ميکنیم. در رفتار با دیگران، یک
شخصیت بالغ فرض را بر این ميگذارد که «من خوبم و تو نیز
خوبی». چنانچه او «خودشیفته» باشد، رفتارش بر این باور مبتنی
خواهد بود که «من خوبم و تو بد». اما اگر او عزت نفس خود را از
دست داده باشد با این اعتقاد رفتار ميکند که «من بدم و تو
خوب». سرانجام در صورتی که وی پارانویای تعمیم یافتهي حتی
نسبت بهخود داشته باشد فرضاش در هر رفتاری این استکه «من
بدم و تو نیز بدی».(هریس؛ فصیح،1386) اکنون اگر متقابلاً طرف
دیگر نیز هریک از این حالات را داشته باشد، ماتریسهای
پیچیدهتری پیش ميآیدکه سادهترین حالت آن برای رفتار متقابل
دو نفر بهصورت جدول4 نشان داده شده است.
جدول 4- تحلیل رفتار متقابل
|
I'm not OK,
You're not OK |
I'm not OK,
You're OK |
I'm OK,
You're not OK |
I'm OK,
You're OK |
|
|
-9,10 |
-4,10 |
10و-6 |
10و10 |
I'm OK,
You're OK |
|
-10,-9.5 |
-6,-9 |
-9,-9 |
10,-6 |
I'm OK,
You're not OK |
|
-10,-3 |
-5,-5 |
-9,-6 |
10,-4 |
I'm not OK,
You're OK |
|
-10,-10 |
-3,-10 |
-9.5,-10 |
10,-9 |
I'm not OK
, You're not OK |
در اینجاست که اهمیت زمینه های تاریخ وجامعه، وضعیت نهادی،
ساختارها وفرهنگ آشکار ميشود. اگر در بازی رانندگان
اخیرالذکر، نوعی تجربههای تاریخی و یادگیری اجتماعی، رانندگان
را به این فکر سوق ميدهد که در این سرزمین باید گلیم خویش را
از آب بیرون کشید وبه آنها ناخودآگاه القا ميکند که اگر دیر
بجنبی، باختی؛ در آن صورت بازیِ گذشت به بازی حماقت، و بازی
زرنگی به بازی عقلانیت تبدیل ميشود. پس بدون اصلاحات نهادی و
ساختاری و تغییرات فرهنگی، قواعد بازی بهبود و ارتقا نمییابد.
چگونه ميتوان منطق بازیهای اجتماعی را ارتقا بخشید؟
همانطورکه ملاحظه شد آموزش ونیز مداخلات سیستمی مثل وضع
قوانین و ترتیبات ميتواند سبب شود که بازی پل از حالت بازی
مجموع صفر در بیاید. مثلا اگر پل دوطرفه شود یا در دوسوی پل،
از چراغ هوشمند استفاده گردد، یا حداقل، حق تقدمها بر حسب قبل
و بعد از ظهر مشخص بشود یا پلیس مدرن آموزش دیدهای در صحنه
حضور داشته باشد و رانندگان نیز در کنار این ترتیبات، از انواع
آموزشهای اجتماعی برخوردار بشوند، بازی پل، ارتقا پیدا
ميکند.
بدون مداخلات سيستمي، هيچ وقت قواعد بازي بهبود و ارتقاء
پيدا نميكند. برای مثال اخیراً برخی بانكها دستگاهي
گذاشتهاند كه هر مراجعهكنندهاي كه وارد ميشود يك شماره
بهشكل اتوماتيك ميگيرد و شمارهها بهترتيب نوبت، در تابلوی
الکترونیکی نشان داده ميشود و اعلام ميگردد که هر شماره
بهکدام باجه مراجعه کند. بنابراین مراجعان راحت مينشينند و
ميدانند كه مثلا تا چند دقیقه به باجهي فلان مراجعه ميكند و
كارشان انجام ميشود. اين «مداخله»، شرایط و قواعد و منطق بازي
را عوض ميكند. اگر به شكل سنتي ميايستادند، ممكن بود هر كسي
با ديگري مشاجره كند كه نوبت من است و من زودتر آمدهام و
بحثهاي ديگر. پس ميبينيد كه مداخلات سيستمي، آموزشها، شرايط
و زمينهها ميتواند در بازيها نقش داشته باشد.
اکنون ميتوان بحث کرد که آیا جامعهي ايران تا حدي به سمت
بازيهاي از نوع «برنده- بازنده» با مجموع صفر و ناكارآمد سوق
پيدا كرده است؟ چرا؟ آیا زمینههای تاریخ و جامعه، وضعیت
نهادی، ساختارها و فرهنگِ جامعهي ایران دچار عوارضی بود که
یادگیری اجتماعی وقواعد آموختهي رفتار در این سرزمین را تا
حدی به سمت بازیهای ازنوع برنده- بازنده وبا مجموع صفرِ
ناكارآمد سوق داده است؟
در برخی جوامع مثل اسکاتلند دورهي اسمیت، قواعد رقابتی
كارآمد توسعه ميیافت و در برخی جوامع مانند چین در سالهای
اخیر، قواعد تعاونی كارآمد، امکان گسترش پیدا ميکرد. اما در
ایران برخی موانع مانند سر راه حوادث بودن و سایر موقعیتهای
نامساعد و عوارض مخرّب سبب شده که هر دونوع قواعد برای بسط
یافتن با موانعی روبهرو گردد. نه عادتوارههای لازم برای
بازیهای رقابت فردگرایانهي كارآمد توسعه ميیافت و نه ساز و
کارهای کافی پایداری وجود داشت که زمینههای موجود در این
جامعه برای بازیهای تعاونی، رشد کند.
برای مثال از بازی «هرج و مرج/ استبداد» در روابط ملت و دولت
در تحقیقات پیشین بحث شده، که نمونهای از بازی حاصل جمع صفر
بوده است. (کاتوزیان، 1368و1377 و1381 ). بر مبنای مباحثی که
در اینجا صورت گرفت این بازی را ميتوان در جدول 6 نشان داد.
جدول 5- بازی دولت وملت در ایران
|
دولت به استبداد ميگراید |
دولت به قواعد آزادی تمکین ميدهد |
|
|
10,-10 |
10,10 |
جامعه طالب آزادی است |
|
-10,-10 |
-10,10 |
جامعه به هرج ومرج ميگراید |
برحسب تئوري بازيها، هرج و مرج / استبداد، مدلي از بازي است
كه در يك طرف بازي، جامعه قرار دارد که طالب آزادي است؛ و طرف
ديگر بازي، دولت است. دولت در يك حالت به قواعد آزادي تمكين
ميكند، مثلاً فرمان مشروطيت، يك نوع تمكين به يك درجه از
قواعد آزادي است. يا اصلاحاتي كه در خود دولت و از سوی
دولتمردان بهوجود ميآيد؛ اصلاحطلباني فعال ميشوند؛ مثلاً
ميرزا حسين مشيرالدوله دولتمردي است كه سعي ميكند به درجاتي
به خواست آزادي از سوی گروه های اجتماعی تمكين كند. (از
اميركبير تا مصدق و تا بعد از انقلاب از این نمونهها
داشتهایم). يك حالت بازی هم اين است كه دولت رفتار استبدادي
در پيش ميگيرد و به استبداد ميگرايد. گفتيم كه بازي يك
موقعيت استراتژيك است، راهبردهاي هر طرف متقابلاً به راهبردهاي
طرف ديگر وابسته است. وقتي جامعه طالب آزادي است و دولت به
قواعد آزادي تمكين ميكند، امتیازها10 و 10 است كه مجموعاً 20
ميشود و بازی پرمنفعتی شکل ميگیرد؛ ولي وقتي جامعه طالب
آزادي است و دولت به استبداد ميگرايد 10 و 10- است و نتيجهي
بازي ، هزينهي بسيار بالايي دارد.
ولي يك حالت بازي هم اين است كه پس از تمکین هرچند نسبیِ
دولت به خواست آزادی، جامعه بهعنوان یک طرف دیگر بازی، به هرج
و مرج ميگرايد، گروهها نميتوانند با هم توافق و ائتلاف
كنند، نميتوانند با هم گفتوگو و سازش كنند، نميتوانند حد
وسط و ميانگين بگيرند، نميتوانند «بازي هماهنگي» انجام دهند.
دولت به قواعد آزادي تمكين ميكند، ولي جامعه هنوز نميتواند
خودش را كنترل و تنظيم نمايد و گفتوگو كند، يا نيروهاي مختلف
نميتوانند در ميدان جامعه، بهخوبی بازي گفتوگو و توافق
بكنند؛ با هم درگير ميشوند، مشاجره ميكنند، از هم
واميگرایند. دولت هم وسوسه ميشود تا برای حفظ قدرت و ثروت،
دوباره بازي استبداد را دنبال كند.
همين بازي را در روابطكار، در نظر بگيريد؛ دو طرف بازی
عبارتند از: عامل سفارشدهنده و عاملكار. حالت مطلوب بازی این
است که عامل سفارشدهنده به حقوق عامل كار، و عامل کار نیز به
حقوق عامل سفارشدهنده توجه ميكند؛ اما يك حالت دیگر هم این
است که عامل سفارشدهنده بهعامل كار اعتماد ندارد و عامل کار
نیز نسبت بهعامل سفارشدهنده بدبین است. در نظر بگيريد كه
لولهي خانهتان تركيده و ميخواهيد بهکارگری سفارش بدهيد كه
زمين را تا عصر بكَنَد و لوله در بيايد و آنجا را دوباره
لولهكشي كنيد. شما با كارگر در واقع وارد يك بازي ميشويد.
تصويري كه او از شما- به عنوان كارفرما- دارد و تصويري كه شما
از او- به عنوان يك كارگر- داريد، منطقی تاریخی، زمینهای و
اجتماعی و فرهنگی دارد. خاطرات و شنيدههايکارفرمایان
دربارهي كارگران، و خاطرات و شنيدههاي كارگران در مورد
كارفرمایان سبب ميشود كه منطق و برداشتي بهوجود بیايد، و بر
اساس آن، دو طرف با هم بازي بیاعتمادی پیشه ميكنند، و
حالتهاي مختلفي از بازي بهوجود ميآورد.
در اول انقلاب اسلامي بهمن 57، تحت شرائط خاصی که بهوجود
آمده بود، بازي تعاوني میان مردم و گروهها در گرفت. يكي از
چيزهايي كه خيلي مشهود بود، بازي تعاون بود. این نشان ميدهد
که انسانها فقط به منافع فرديشان فكر نميكنند. اين جوري
نيست كه انسانها فقط براساس منافع فرديشان بازي كنند. براساس
تئوري آدام اسميتي، هركس منافع فردياش را دنبال ميكند و به
همین دلیل ميخواهد كالايي با كيفيت توليد كند و در نتیجه،
منافع عمومی هم حاصل ميشود. اما اخیراً تحقيقات ميداني اين
نتايج را به دست داده كه افراد فقط بر اساس منافع فردی بازی
نمیکنند، بلکه استدلال گروهي نیز نوعي قاعدهي بازي است.
افراد با «استدلال گروهي» ميگويند من فلان جور بازي ميكنم
براي اينكه ارزشهاي گروه من اين را ایجاب ميکند. البته اين
هم لزوماً اخلاقي نيست، ممكن است ارزشهاي گروه من اخلاقي
نباشد ولي بههر حال يك بازي است. یک بازی هم این است که در
دورههای قابل توجهی از تاریخ ایران به چشم ميخورد و غالب
طرفهای بازی، به جای تعاون واستدلال گروهی؛ خودمداری در پیش
ميگیرند و در نتیجه همه دچار دردسر ميشوند.
بازیهای فعالیت مشترک در این سرزمین در دوره های زیادی با
مشکل روبرو شده است. فرض کنیم که غذایی به ارزش 100 کالری
وجود دارد و هر یک از دو طرف 50 کالری نیاز دارند. اينكه
اينها با هم غذا بخورند و يا هر كدام جداگانه، حالتهای مختلفی
از بازي است. يك حالت بازي اين است كه من در غذا خوردنِ مشترك،
انصاف به خرج ميدهم و او هم انصاف به خرج ميدهد .حالت دیگر
این است که من خودخواهي به خرج ميدهم و او انصاف به خرج
ميدهد و همین طور حالات دیگر... بازي منصفانه وقتی صورت
ميگيرد كه هم من انصاف به خرج بدهم و 50 كالري بخورم وهم او
انصاف به خرج بدهد و 50 كالري بخورد. اما اگر من انصاف به خرج
بدهم و رعايت كنم و او سريع بخورد و موادّ خوب غذا را بخورد،
او خودخواهي به خرج ميدهد. يك حالت هم اين است كه هر دو
ميخواهیم زرنگي كنیم و اين زرنگي ناكارآمد است. اينجاست كه با
تكرار اين بازي، هر دو به اين نتيجه ميرسيم كه غذا را به صورت
مشترك نخوريم. (جدول 6)
جدول 6- بازی غذای مشترک
|
او خودخواهی به خرج ميدهد |
او انصاف به خرج ميدهد |
|
|
70,30
گذشت ناكارآمد من |
50,50
هردو منصفانه ميخوریم |
من انصاف به خرج ميدهم |
|
-70,-70
تنش/ تعارض منافع |
30,70
زرنگی ناكارآمد من |
من خودخواهی به خرج ميدهم |
براساس نظريه بازيها- صرفنظر از تمام محدوديتهايي كه اين
چهارچوب نظري دارد- ميتوانیم بازيهايي را كه در ايران رواج
پيدا ميكند، بررسي كنيم و ببينيم ويژگيهای بازیهای رایج ما
چيست. چرا بیشتر اوقات اولين بازي كه مثلاً ميان راننده تاكسي
و مسافر اتفاق ميافتد معمولاً درگيري و مشاجره است؟ یا اولين
اتفاقي كه در نانوايي رخ ميدهد، مشاجره است؟ چرا اينها
فراواني دارند؟ فراوانيها مهم است؛ علم آمار روي فراوانيها و
تفاوتهاي معنادار تکیه ميکند. تحقيقات كيفي هم ميتواند به
این شواهد بصيرت پيدا بدهد. آيا پشت این بازیها منطقي وجود
دارد؟ چرا اين بازيها رواج ميیابد؟ چه نوع آموزشها، قوانين،
ترتيبات سيستمي و مديريتي، و چه نوع مداخلات عاملان انساني و
فعالیتهای متفكران، معلمان و مربيان و فرهنگوران، لازم است
تا منطق و نوع بازیهای اجتماعی ایرانیان ارتقا پیدا کند؟ چه
مداخلاتي لازم است؟ چه نوع اصلاحات عمیق نهادی ضرورت دارد؟
و...
دكتر محمدامين قانعيراد
(17)
بسمالله الرحمن الرحيم. بحثي را كه در جلسهي پيش مطرح كردم و
بعداً پياده و توسط من بازبيني شد و اكنون در حدود 18- 17 صفحه
مطلب مكتوب است خدمت دوستان قرار دادهاند. من در بحثي كه- در
جلسهي پيش- بهصورت شفاهي ارائه دادم و همچنين در اين مكتوبي
كه خدمت دوستان است برخي فرضيات را مطرح كردم كه علاقهمند
هستم نظر حضار را دربارهي آن فرضيات بدانم. بخشي از اين كار
معرفي كتاب سازگاري ايراني است كه من فكر مي كنم واقعاً بايد
به ارزشهايش توجه كرد و مباني نظرياش را به صورت روشنتري
تبيين و بررسي نمود. از نظر مهندس بازرگان، ساختار تا حد زيادي
بر فرهنگ تأثيرگذار است، يعني در درون ساختاري، خلقيات و
روحيات ايراني شكل پيدا ميكند. به همين دليل هم اگر قرار است
كه فرهنگ ايراني (يعني روحيات و خلقيات ايرانيان) تغيير كند
تا حدي منوط به اين است كه ساختارها دگرگون شوند؛ بازرگان اين
ديد ساختارگرايانه را با ديد عامليتگرا تركيب ميكند. ايشان
معتقد است با توجه به اينكه نظام اجتماعي معاش كه بر خلقيات
ايراني تاثيرگذار است در حال دگرگوني ميباشد و جامعهاي با
ويژگيهاي صنعتي و تجاري در حال شكل پيدا كردن است پس طبيعتاً
ويژگيهاي رفتاري مردم نيز تغيير ميپذيرد. يعني اين طور نيست
كه ويژگيهايي چون ديمي كار كردن، بيبرنامگي، قضا و قدري
بودن و وابستگي به زمين و بارش اتفاقي باران، به اندازهي
گذشته در روحيات و خلقيات انسان ايراني تداوم پيدا كند. يعني
مهندس بازرگان طليعههايي را در آينده ميبيند و بعد- با
تعبيري كه خودش به كار ميبرد- ميگويد، ما بايد با اصلاحاتي
كه انجام ميدهيم بهطرف تحقق اين آينده پيش برويم. يعني از
نظر ايشان آينده چيزي است كه بايد خودش را نشان دهد و ما بايد
طليعههايي از آينده را ببينيم؛ در عين حالي كه آينده را ما
ميسازيم طليعههاي آن را هم بايد ببينيم. بازرگان ميگويد،
هدف من از اين مقاله اين نيست كه فقط بگويم ما در گذشته چه
بوديم؛ من ميخواهم بهسوي آينده حركت كنيم و آينده را بسازيم.
براي ساختن آينده ما به پايههاي شناختي و پايههاي نظري نياز
داريم، و حركت بهسوي آينده را بايد بر مبناي وضعيت گذشته و
موجود فرهنگ پي بگيريم. در عين حال، آينده هم چيزي نيست كه به
صورت كاملاً اتوپيائي ساخته شود؛ آينده چيزي است كه البته بايد
آن را ساخت ولي بايد نشانههايي از آينده را در دست داشت تا
بشود اين كار را كرد.
من از همين چهارچوب استفاده كردم و در جلسهي پيش گفتم كه
ساختار اجتماعي معيشت بعد از انقلاب دگرگون شده است و ما
طليعههايي را داريمكه بيانگر متكثر شدن سيستم اجتماعي معاش
است. همين، يك مقدار تغيير و دگرگوني در رفتارهاي ايراني را
موجب ميشود. وضعيت جامعه ايران بعداز انقلاب را برخي چنان
توصيف ميكنند كه در جامعه سكوت مطلقي حاكم است؛ آدمها از
همديگر كاملاً منزوي شدهاند و هركس بهفكر منافع شخصي خود
است؛ همه احساس بيقدرتي ميكنند و بههيچوجه در جامعه سرمايه
اجتماعي وجود ندارد؛ يعني همان تصويري كه از استبداد آسيايي و
قدرت مطلقهي دولت وجود دارد، و در مقابل آن، مجموعهاي از
مردم به صورت بيپناه و منزوي و جداي از همديگر و فاقد قدرت و
بدون آرمان و بدون آينده كه فقط ميخواهند گليم خودشان را از
آب بيرون بكشند. اين تصوير به نظر من تصوير مناسبي براي شرايط
بعد از انقلاب نيست. ما بايد به اين سئوال پاسخ بدهيم كه
انقلاب با مردم چه كرد؟ ولي اينكه انقلاب با مردم چه كرد
لزوماً اين نيست كه انقلابيان يا سردمداران انقلابي يا
برنامهريزها چه ميخواستند؛ بلكه پرسش اين است كه خود انقلاب
- خواسته يا ناخواسته- چه دگرگونيهايي را در جامعه ايجاد كرده
است. يك توصيف اين است كه جامعهي كنوني ايران يك جامعهي
تودهاي است؛ ساحتي است كه در آن هيچ چيزي وجود ندارد؛ فضاي
عمومي در آن وجود ندارد؛ طبقات اجتماعي در آن نيستند؛ و خلاصه
يك فضاي سنگين انزوا و تفرد و بيپناهي وجود دارد.
من معتقدم در مقابل اين ارزيابي- كه به نظر من، ويژگي تاريخي
ايران قبل از انقلاب مشروطه بوده است- از انقلاب مشروطه به بعد
قدم به قدم اين وضع شكسته شده است؛ تلاش براي كاهش استبداد
كاري بوده كه با انقلاب مشروطه آغاز شده است. در آن هنگام،
دولت بهصورت يك پارچه وجود داشته، ملت هم به صورت يك پارچه
تحت حاكميت دولت بوده است. گروه هاي گوناگون ملت هيچ نوع
تمايزي نداشتند؛ البته افراد عناويني داشتند اما اين عناوين،
عناويني بود كه شاه ميبخشيد و هر موقع ميخواست ميتوانست اين
عناوين را بگيرد. در واقع صاحبان زميني بودند كه زمين و تيول و
آب داشتند ولي اين آب و تيول را شاه ميبخشيد و هر موقع هم كه
ميخواست پس ميگرفت. اين وضع برخلاف فئوداليسم ريشهدار غربي
بود كه در آن فئودال ها ميتوانستند مقابل شاه و سلطنت بايستند
و تعادلي ايجاد كنند. در ايران قبل از انقلاب مشروطه، دولت
بهصورت يك پارچه بود و عناوين- كه جنبهي سياسي داشت- و آب و
تيول- كه جنبهي اقتصادي داشت- را شاه ميبخشيد و اينها اصالت
نداشتند؛ يعني تمايزهاي اجتماعي، تمايزهاي اعتباري، و كاملاً
قابل بازستاني بودند. بعد از انقلاب مشروطه، با تصويب قوانيني،
دو چيز را از شاه گرفتند؛ يكي اينكه شاه ديگر عناوين را
نميتواند به كسي اعطاء كند و ديگري هم دادن تيول از طرف شاه
ممنوع شد. اين، كمك كرد كه چيزي در بعد اقتصادي و در بعد سياسي
شكل پيدا كند؛ چيزي كه با آمدن رضاشاه و با غصب ميزان زيادي از
زمينهاي خوب با مشكل مواجه شد. در دوران پهلوي دوم با دخالت
خاندان سلطنتي و «هزار فاميل»، كل بعد اقتصادي سرمايه در كشور
امنيت كافي نداشت و دولت، قدرت مطلقهي بالايي داشت.
به نظر من، بعد از انقلاب- به عنوان يك پيامد ناخواسته-
طبقات اجتماعي در ايران در حال شكلگيري هستند. اين طبقات هم
سه طبقهاند. نه اينكه اينها مشكلي ندارند؛ اتفاقاً بحران
اخلاقي هم همينجا ايجاد شده است. سه طبقه يعني: طبقهي فاقد
منابع توليد و طبقهي كارگر؛ طبقهاي كه دستمزد بگير هستند، از
كارمند و كارگر تا پيشهوران جزء. رشد آموزش عالي و گسترش
فعاليت هاي فرهنگي و صنعت فرهنگ مثل سينما و هنر و كتاب و
مطبوعات هم يك طبقهي فرهنگي ايجاد كرده است. اينكه طبقهي
فرهنگي ياد شده كيفيت آموزشي و دانشاش پايين است، بحثي ديگر
محسوب ميشود كه بايد در آموزش عالي پيگير آن بود. ولي به
هرحال اين طبقه فرهنگي رشد پيدا كرده است. و سرانجام، طبقهي
سوم، طبقهي سرمايهدار و مالك است. مالكيت در جامعهي بعد از
انقلاب به نظر من به طور نسبي نهادينه شده است.
ببينيد! در شرايط كنوني گرايش پوپوليستي آرمانگراي
عدالتطلب كه سعي ميكند خودش را بهنحوي با قشر پايين جامعه
پيوند دهد- و تا حدي هم اين پيوند را دارد- ميخواست مالكيت و
نهادهاي مربوط به طبقهي مالك جامعه را تحت حملهي خود قرار
دهد. حملاتي كه به آقاي هاشمي رفسنجاني ميشود، حملاتي كه به
«مافياي اقتصادي» ميشود، مشكلي كه با بورس ايجاد شد (بورس
«قمارخانه» خوانده شده و هنوز هم راكد است و سربلند نكرده)، و
تضعيف بنيانهاي بخش خصوصي، تلاشهايي بود كه در اين جهت انجام
شد و البته مقداري متوقف گرديد. اما هنوز نهادهاي مالكيت مورد
تهديد يك گروه با فرهنگ جنگي، بسيجي- يا هر اسم ديگر- است. اين
گروه خودشان را متعلق به طبقات پايين ميدانند و ميخواهند به
نحوي مقابل طبقهي بالاي جامعه بايستند. با وجود اين تضاد، در
خيلي از زمينهها موفق نشدهاند و خيلي از كارهايي كه
ميخواستند بكنند را نتوانستهاند انجام دهند.
من جريان سازندگي در كشور را مدافع سرمايهداري و بورژوازي
ملي ميدانم، همانطوركه جريان پوپوليسم عدالتطلب هم به نحوي
ميخواهد طبقهي پايين را نمايندگي كند، و جريان اصلاحات هم
ميخواهد از طبقهي متوسط فرهنگي و يك سري آرمانهاي فرهنگي
دفاع كند.
الان يك چنين وضعيتي در جامعهي ما ايجاد شده است. جامعهي
ايران تا قبل از انقلاب مشروطه يك جامعهي بدون طبقه (18)
بهنظر ميرسيد. اين جامعهي بدون طبقه لزوماً به معناي
جامعهي بيطبقه نيست، چون در جامعهي قبل از مشروطه تمايزات
قدرت و ثروت وجود داشت، ولي اين تمايزات در نسبتي كه با دولت
برقرار ميكردند بي اهميت بودند، يعني طبقات اجتماعي از خودشان
هيچ اعتباري نداشتند به خاطر اينكه نميتوانستند در مقابل قدرت
بايستند و قدرت را تعديل كنند. پس از انقلاب مشروطه، جامعهي
بدون طبقه بهتدريج بهجامعهي طبقاتي تبديل ميشود، و اين
جريان انتقال، با وجود تمام بحرانها و مشكلاتي كه وجود
داشته،پس از انقلاب هم تداوم يافته و وضعيت طبقاتي تا حدي
نهادينه شده است.
جمهوري اسلامي تضاد بين جريان سازندگي و جريان عدالتطلب را
نهادينه كرده است؛ يعني هستي جمهوري اسلامي، وابسته به وجود
اين دو قشر است. وجود اين دو قشر- كه هر كدامشان هم به نحوي
نمايندگي ناقص دارند- وضعيت خاصي را- خواسته يا ناخواسته- در
جامعه ايجاد كرده است، كه بهجاي اينكه ما بگوييم در جامعهي
ايران يك نوع ركود و خواب آلودگي ناشي از جامعهي تودهاي وجود
دارد، آن چه كه هست يك نوع شور و هيجان آدمهايي است كه براي
نخستين بار وارد عالم سياست شدهاند؛ آدمهايي كه فاقد
تجربههاي سياسي بودهاند؛ آدمهايي كه هنوز سازمان نيافته
هستند. يعني طبقهي بالايي ايجاد شده كه اگر پژوهش كنيم از نظر
اخلاق نمرهي خيلي بدي خواهد آورد؛ به خاطر اينكه اخلاقيات
تجاري بر اخلاقيات شهروندياش غلبه دارد؛ آماده است كه از
رانتها استفاده كند و حتي منابع ملي را غارت كند. مالكيت
واقعي بر يك مبناي مدني قرار دارد ولي پايههاي مالكيت طبقه
بالاي پس از انقلاب در بسياري از موارد روي رانتها قرار دارد.
در هر حال طبقاتي شكل پيدا كردهاند هر چند كه اين طبقات هنوز
طبقات مدني نيستند. طبقهي پاييني كه هنوز سازمانيافته نيست
و فاقد انجمنهاي صنفي، اتحاديههاي كارگري و ساير منابع مدني
است كه بتواند بر مبناي آن سوار شود؛ و چون نميتواند، به
راحتي بازيچهي دست پوپوليسم و حركتهاي تودهگرايانه ميشود؛
ممكن است به نحوي از اين تودهها و از اين طبقات محروم
سوءاستفاده كنند. اين جامعهي طبقاتي هنوز بنيانهاي مدني قوي
پيدا نكرده است. بخش متوسط، يعني طبقهي فرهنگي ما هنوز به
طبقهي مولد فرهنگ تبديل نشده است ... و به همين خاطر است كه
در اين طبقهي متوسط فرهنگي شما تقليدهاي فرهنگي ، فقدان اخلاق
آكادميك و تقلبهاي علمي را ميبينيد! به خاطر اينكه هنوز يك
طبقهي توليد كنندهي فرهنگ پيدا نشده است. البته نمونههايي
از توليد فرهنگي با شالودههاي ضعيف ديده ميشود، و اين را مي
توان بهعنوان بارقهاي براي تأثيرگذاري در آينده تلقي كرد.
اين سه طبقه به نحوي در قدرت مستقر شدهاند؛ اين طور نيست كه
در جامعهي كنوني تمام فضاهاي عمومي از بين رفته باشد و هيچ
عرصهي عمومي(19) وجود نداشته باشد. خود همين جلسه نمادي از
عرصه عمومي است، و بسياري از نهادهاي ديگر كه شكل گرفتهاند و
وجود دارند و كسي هم نميتواند آنها را از هم بپاشد. يك موقعي
در قبل از انقلاب بحث بود كه در كافهي نادري استانبول، حلقه و
محفل درست كردهاند؛ بعد از انقلاب، امروز، جامعهي ايران در
سطحي قرار دارد كه كانونها و نهادهاي متعددي در آن شكل پيدا
كرده كه نميشود با آنها در افتاد و اصلاً توجيهي براي
درافتادن دولت با آنها وجود ندارد. البته هر لحظه امكان تعرض
به اين محافل وجود دارد ولي اين تعرض و تعارض از كجا
برميخيزد؟ به نظر من از يك طبقهي پايين برميخيزد كه سازمان
نيافته و ابزار دست گرايشهاي پوپوليستي ميشود.
مشكل امروز ما هجوم انواع ايدههاي مختلف به عالم سياست است
توسط افرادي كه فاقد تجربه سياسي هستند و بنابراين واقعگرايي
سياسي ندارند و به راحتي دستخوش انواع اتوپيها، گرايشهاي
هزارهگرايي، انديشههاي كيلياستي و فقدان تعامل و تحمل
همديگر ميشوند. اسم اين وضع را ميشود بحران دموكراسي گذاشت.
بحران دموكراسي چيزي است كه در مراحل اوليه شكلگيري دموكراسي
در بسياري از كشورهاي جهان پيدا شده است. دو سناريو براي اين
روند وجود دارد؛ يك سناريو فاشيسم است؛ امكان دارد از بحران
دموكراسي فاشيسم در بيايد. ولي سناريوي ديگر اين است كه اين
بحران دموكراسي توسط سياستمداراني كه در عالم سياست دنبال
مصالح كلي و منافع عامّه هستند و نه دنبال منافع شخصي خودشان،
يا توسط روشنفكراني كه ميخواهند بين گروههاي مختلف پلهاي
ارتباطي برقرار كنند، و يا روشنفكراني كه به يك كدام از اين سه
گروه در سطح رسمي و غيررسمياش بستگي و تعلق دارند، و تلاش
ميكنند كه با ديگران وارد گفتوگو شوند، حل و رفع شود. يعني
آن روشنفكران- كه ميتوان روشنفكران گفتوگويي ناميدشان-
طليعهي از تغيير آينده را به نحوي ايجاد ميكنند. تمام اين
دست و پا زدنهاي پوپوليسم و استبداد و شبه استبداد در جامعه
كنوني ما 30- 20 -10 سال ديگر بيشتر عمر ندارد. اگر بخواهيم
قضيه را 30 ساله ببينيم ما از همين الان با طليعههاي آينده
روبهرو هستيم و شاخصها و نمونههايش را ميبينيم.
اگر بخواهيم مثل مهندس بازرگان- كه ساختارها را مؤثر
ميدانست ولي به كنشگري انسانها هم قائل بود- به اين قضيه
نگاه كنيم ميتوانيم در سطح سياسي و در سطح روشنفكري به حل
بحران دموكراسي- بدون خونريزي- كمك كنيم. شريعتي هم همين را
ميگفت؛ او ميگفت، وظيفهي روشنفكر اين است كه كمك كند بچهاي
كه دارد متولد ميشود، سقط نشود، و كمك كند كه اين بچه بدون
خونريزي متولد شود. من واقعاً طليعهي تحولات را در جامعهي
خودمان- عليرغم تمام اين مشكلات كه بههمهاش هم اذعان دارم و
در نوشتهام هم ذكر كردم- ميبينيم. معتقدم سياستمداران و
روشنفكراني كه بتوانند با نگاه گستردهتري به قضيه نگاه كنند
ميتوانند تأثيرگذار باشند. كمك كنيم كه قواعد بازي شكل بگيرد؛
قاعدهي بازي برنده- برنده! كه بهجاي ايجاد آشوب طبقاتي،
تعادل طبقاتي ايجاد كند.
من در جلسه قبل هم عرض كردم؛ برخورد ما با جناح عدالتطلب در
كشور بهگونهاي است كه آنها يا ناداناند يا بيدين. برخورد
آنها با ما هم همينگونه است كه يا بيديناند يا نادان. يعني
ما با اين ابزارها با همديگر برخورد ميكنيم. حكومت،
دگرانديشان را به بيديني يا بدنيتي يا به جهل متهم ميكند؛ ما
بهعنوان روشنفكر، بهعنوان اهل سياست نيز با همين ابزارها
برخورد ميكنيم. يك مقدار بايد در اين ابزارها تجديدنظر شود و
بتوانيم اين را بپذيريم كه ديگري ممكن است غير از من فكر بكند
ولي از من ديندارتر هم باشد. الان تصور ما اين است كه هر كس
مثل ما نيانديشد احتمالاً ايمان و ديندارياش كمتر از ماست.
بپذيريم كه نه، ممكن است حالت ديگري هم وجود داشته باشد. لذا
در ايمان و هويت همديگر ترديد نكنيم. انديشهها و برنامههاي
همديگر را نقد كنيم و به گفتوگو بنشانيم، حتي نقد بيرحمانه
كنيم اما در نهايت تعادلي را فراهم كنيم.
مهندس اميرسعيد موسوي حجازي
من دو سه كلمه بگويم؛ اول باري بود كه يك بحث شنيدم- فارغ از
اين تئوريهايي كه شامل مملكتمان نميشود- كه از هماهنگي
ميگويد و اينكه بالاخره وقتي جمعي با هم زندگي ميكنند بايد
يك خرده با همديگر هماهنگي بكنند؛ اين نشاندهندهي هيچ
انسجامي نيست.
به عقيدهي من، كلمهي طبقه، كلمهي بورژوازي ملي، كلمهي
گروه و... در جامعهي ما، بيمعني است. جامعهي ما يك جامعهي
تودهوار در هم ريخته است كه هيچكدام از اين لغتها به آن
نميخورد. علت اصلياش هم اين است كه جامعهاي ما جامعهي فاقد
توليد است؛ جامعهاي است با نظام اقتصادي دلالي؛ يعني بدون
اينكه توليد كند، و بدون اينكه ذهناش نظم بگيرد (نظم در
توليد) زيست ميكند. جامعهي قبل از انقلاب مشروطيت، جامعهاي
توليدي بود؛ جامعهاي بود كه تبريزي جنس اصفهاني مصرف ميكرد،
اصفهاني جنس تبريزي؛ الان آن جامعه موجود نيست. اگر شما استان
گيلان را از ايران جدا كنيد، كوچكترين تغييري در مملكت ما
بهوجود نميآيد، هيچ اتفاق خاصي رخ نميدهد؛ پول نفت وجود
دارد. همان ميآيد و با يك نسبتي بازتوليد ميشود.جامعهي فاقد
نظامات علمي است. متأسفانه روشنفكران ما تحليل دقيقي از وضع
موجود ندارند. البته همان لغت روشنفكر هم غلط است، روشنفكر كسي
است كه «فلك را سقف بشكافد و طرحي نو دراندازد». ما به هر
درسخواندهاي، روشنفكر ميگوييم.
به عقيدهي من، محور ظهور و حركت انسان و هر حيواني، توليد
است و چون جامعهي ما فاقد توليد است- توليدات متفرقهاي دارد
اما توليد واقعي محسوب نميشود- فاقد هر جور بحثي تحت عنوان
طبقه و گروه و گروه عدالتخواه، گروه غير عدالتخواه، گروه
مردمي و گروه فلان است. از هر كدام از اينها بپرسيد كه واقعاً
مفهوم فلان و فلان چيست جوابي براي گفتن ندارند. به هر حال هر
چيزي كه جايي جمع شود اگر به آن نگاه كنيد يك تقسيمبندي و
شكلهايي ميبينيد، اما اين شكلها هيچكدام اصالت ندارد. اين
بحثهاي تجزيهطلبي هم از همينها حاصل شده است؛ هيچ دليلي
ندارد قزوين دلاش براي تهران بسوزد. در يك گروه ميشود نظمي
خيالي ديد. بهدرياي موّاج هم كه نگاه كنيد ميتوانيد نظامي را
در آن خيال كنيد كه اين موجها را در بر دارد. بنده اول باري
است كه ديدم بحثي قابل توجه مطرح شد، منتهي با اصطلاحاتي كه
هنوز تحت تأثير نحوهي استدلال ماركسيستهاست؛ بورژوازي ملي،
طبقهي فلان و فلان؛ و خود اين حرفها مشكل اساسي ماست. يعني
خود اين تفكر هم مانع از اين ميشود كه ما زندگيمان را درك
كنيم. تا جامعه، نظامي براي توليد و انديشهي توليد بهوجود
نياورد، تكنولوژي و اين حرفها و تقسيمبنديها، بيحاصل است.
مصيب دواني
بسم الله الرحمن الرحيم. من ميخواهم صحبتام را با اين نقل
قول آقاي قانعيراد از مهندس بازرگان شروع كنم كه در مكتوب
جلسه قبل نوشته شده است؛ مينويسند: مهندس بازرگان با هدف
اصلاح اجتماعي و نه كنجكاويهاي نظري و علمي صرف، اين بحث
(سازگاري ايراني) را مطرح كرد. كارش هم به اين معنا
جامعهشناختي است كه ميخواهد با استفاده از تحليل
جامعهشناختي دگرگوني و اصلاح را در جامعه پيگيري كند. او
ميخواهد بداند كه تحول و تغييرات حال و آيندهي ما در چه
مسيري ميرود و چگونه ممكن است در جهت مطلوب سير داده شود، الي
آخر.
به عبارت ديگر، همان طوركه آقاي دكتر هم گفتند، مرحوم مهندس
بازرگان صرفاً يك بحث نظري را در سازگاري ايراني مطرح ميكند.
جلسهي ماقبل، من سئوالي را از آقاي دكتر فراستخواه پرسيدم كه
بالاخره ما كه در اين جلسه بحث اخلاق و اثرات اجتماعي فرهنگ را
بررسي ميكنيم، در نهايت ميخواهيم چه نسخهاي را براي اصلاح
جامعه ارائه كنيم. آقاي دكتر بنياسدي فرمودند، فعلاً براي
نسخه دادن زود است و اين كار را بايد بعداً انجام بدهيم. ولي
من خواهشام اين است- و فكر ميكنم- كه بايد در اين راستا يك
خرده سريعتر قدم برداريم. من با اجازهتان تصوير ديگري از
نيروهاي اجتماعي ايران ارايه ميدهمكه فكر ميكنم اگر ما اين
تصوير را بپذيريم شايد بهتر و زودتر بتوانيم بهآن اصلاحيكه
موردنظر مهندس بازرگان است نزديك شويم. اگر بهصدر مشروطيت
مراجعه كنيد و اولين مجلس مشروطه را مطالعه بفرماييد تنها چهار
يا پنج نيروي اجتماعي كه ناشي از پنج نوع شغل يا پايگاه
اجتماعي در جامعهي آن روز بوده، در جامعهي ايران وجود داشته
است كه هر پنج نيروي اجتماعي مزبور، نمايندگانشان را بهمجلس
اول ميفرستند: روحانيت، دربار، اربابها و خوانين، تجار، كسبه
و پيشهوران. البته برخي كسبه و پيشهوران را يكجا ميگيرند و
برخي دو نيرو ميدانند. ولي در جامعهي امروز ما حدود 14 يا 15
شايد هم 16 نيروي اجتماعي بهوجود آمده يا وجود دارد. مثلاً ما
آن موقع كارگر نداشتيم، حتي كشاورز هم نداشتيم؛ ما رعيت داشتيم
كه جزيي از نيروي اجتماعي محسوب نميشده و قضيهاش در دل
خوانين، بهاصطلاح مستتر بوده است. اين 16- 15 نيروي اجتماعي
عبارتند از: كارمند، كارگر، پزشك، مهندس، اقتصاددان،
جامعهشناس، استاد دانشگاه و روحاني، سپاهي و بسيجي، ارتشي،
بازار، و صاحبان صنعت يا توليدكننده. همانطوركه آقاي مهندس
حجازي خيلي جالب فرمودند مسئلهي توليد خيلي مهم است. در رشته
اقتصاد درسي به نام حسابداري ملي وجود دارد كه در آنجا نحوهي
محاسبهي توليد ناخالص يا داخلي(GDP)(20)
بيان ميشود. در آنجا و در محاسبهي
GDP
، خدمات دو نيروي اجتماعي را جزء توليد ملي محاسبه نميكنند؛
آنها را مصرف كنندهي
GDP
ميدانند كه ديگران ايجاد كردهاند؛ يكي نظاميها و ديگري
روحانيون. يعني سخنراني يك روحاني در نماز جمعه به
GDP
كشور چيزي نميافزايد. ولي وقتي يك وكيل يا يك پزشك خدمتي
ارائه ميدهد جزء توليد ملي محسوب ميشود. همينجور كاري كه يك
بازاري يا دلال- همانطوركه مهندس حجازي گفت- انجام ميدهد،
ارزش افزودهاي در جامعهاي ايجاد ميكند ولي نه به آن ميزاني
كه برداشت ميكند. از اين 16- 15 نيروي اجتماعي حال جامعه
ايران، سه نيروي اجتماعي، مثلث قدرت و ثروت را در جامعهي
ايران تشكيل ميدهد: بازار، سپاه و بسيج، و روحانيت. اينها يا
توليد ملي ايجاد نميكنند يا اگر ميكنند به نسبت برداشتي كه
از
GDP
كشور ميكنند بسيار ناچيز است. راهحل مشكلات كشور، اصلاح اين
وضع است. خلاصه عرض كنم؛ آيا ما ميتوانيم با ترفندهايي اين
مثلت را به مخمس يا مسدس يا هشت ضلعي تبديل كنيم. آيا امكان
دارد ساير نيروهاي اجتماعي (مثل مهندسان و پزشكان) بدون اينكه-
نكتهاش اينجاست- بدون اينكه زير مجموعهي اين سه نيروي
اجتماعي باشند بهعنوان يك ضلع قدرت يا ثروت در جامعهي ايران
قرار بگيرند؟ از تقسيمبندي كه آقاي دكتر قانعيراد ارايه
كردند كه سه جريان اجتماعي (اصلاحات، بسيج و سازندگي) در ايران
وجود دارد، اگر به اين شكل طبقهبندي شود من فكر ميكنم ما
نتيجهي بهتري ميگيريم. متشكرم.
دكتر ناصر تكميل همايون
من اعتقاد ندارم كه بازيهاي ايراني فقط برد و باخت بوده و
جنبهي تعاوني نداشته است. برعكس در فرنگستان بازيها را كه
ميبينيم نه تنها برد و باخت دارد بلكه بعضي موقع بداخلاقيها
و زشتكاريها هم در آن پيدا ميشود. وقتي هم جايزه ميگيرند
(مثلاً يك گلدان طلا) يك حالت بتپرستي و شيءپرستي هم پيدا
ميشود؛ اين را ميبوسند و تمام كوششها و فعاليتهاي خودشان
را در اين برندهگي ميدانند. در انگلستان- و اروپا- فوتبال
ورزش ملي و اصلي است؛ آن را مقايسه كنيد با اين بازي «چلتوپ»
خودمان. اگر يادتان باشد وقتي اين طرف بازي ميكند ممكن است
يار بميرد و نتواند الك را بزند؛ بميرد، كنار ميرود. آن كسي
كه بعد از او باز هم يار آنهاست بازي ميكند. ميزند؛ در اين
برد اول، ميگويد زنده شد. يعني بار خودش را زنده ميكند. و
وقتي كه برنده دوم شد همگي دستهجمعي ميروند و كولي ميگيرند
و از آن طرف ميدان بازي و به اين طرف ميآيند. اين، جنبهي
فردي ندارد؛ يك حالت تعاوني و همبستگي بينشان بهوجود ميآيد.
در ورزشهاي ديگر ما هم همينطور است.
آنهايي كه خواندهاند خوش به حالشان و آنهايي كه
نخواندهاند حتماً بخوانند: كتابي است به اسم فتوت نامهي
سلطاني. اين را كسي به اسم كاشفي نوشته است. اين كتاب، هنگامه
است. شما وقتي آيين كشتيگيري يا بازيها و ورزشهاي ايراني
ديگر را ميبينيد تمامي اينها هم جنبههاي اخلاقي دارد و هم
جنبهي تعاوني؛ نه تنها برد و باخت مطرح نيست بلكه مرشد ورزش
كلي صنعت (مثلاً 12 صفت) در متعلم خودش سفارش ميكند؛ يكياش
اين است كه هيچگاه خود را برنده محسوب نكن و هيچ وقت ننمايان
كه من برنده هستم. مثالهايي را ما در دوران جوانيمان
ديدهايم؛ از جمله، نخستين كشتي مرحوم تختي در مدرسه
دارالفنون. او بچهاي بود از خانيآباد كه هيچكس هم او را
نميشناخت. با قهرمان تهران كشتي گرفت؛ برنده بود، اما او را
زمين نزد، به حالت تساوي بازي را تمام كردند. گفتند دفعهي
ديگر مسابقه دهيد. دفعهي ديگر آمدند و كشتي گرفتند و باز
مساوي شدند؛ تختي، او را زمين نزد. دفعهي سوم اعلام كردند كه
اگر مسابقه مساوي به پايان برسد غلامرضا تختي خانيآبادي برنده
است. آن شب جمعيت زيادي به محل مسابقه آمده بود. تختي وارد تشك
شد، زانو زد و دست طوسي را بوسيد. به اعتبار اخلاق، تختي را
برنده اعلام كردند. نظير اين قضيه را در داستاني ديگر از
پورياي ولي- كه من در كتاب خوارزم نوشتهام- شاهديم. اين نوع
مسائل در مسابقات و ورزشهاي ايراني بوده كه برد و باخت به
معني فرنگياش مطرح نبوده است؛ به يك معني اخلاق و تعليماتي را
مطرح ميكردند. البته الان اين جور نيست؛ به يك صورت ديگر در
آمده است. بسياري از اين برد و باختهايي كه در ورزشهاي
ايراني بوده يك زيرساخت اخلاقي هم داشته است كه بايد در مورد
آن، كمي فكر كنيم. يا در مورد مشاجراتي كه در تاكسي رخ ميدهد-
و شما بيان كرديد- من با الهام از صحبتهاي دكتر قانعيراد و
مقدار زيادتري هم با الهام از نظر آقاي كاتوزيان در مورد
مسئلهي استبداد و آزاديها در تاريخ ايران، عرض كنم كه: در
برخي مواقع و مقاطع، اين جنگ و جدالها بهصورت موقت متوقف
ميشود؛ در آن دوران توقف، روحيهاي از ملت ظاهر ميشود كه به
مراتب شريف و زيباست و مشاجرهاي در آن نيست. همه به ياد داريم
كه دوران انقلاب چقدر تاكسيها سر چهار راهها نگه ميداشتند و
اين تاكسي به آن تاكسي ميگفت: «شما بفرماييد» و آن يكي به او
ميگفت: «شما بفرماييد»؛ هيچ مشاجرهاي هم نميشد. ولي به محض
اين كه آن حالت انقلابي از بين رفت و آن حالت سازندگي اخلاقي و
فضيلتمدارانه به حاشيه رفت، دوباره منافع شخصي بهوجود آمد و
مطرح شد، بهطوريكه براي اينكه يك ثانيه زودتر يا ديرتر
بروند بلافاصله بدترين فحشها را نثار هم ميكنند و جنگ و دعوا
شروع ميشود. خوب، اين را ما چطوري ميتوانيم تبيين كنيم؟ آيا
تبيين كنيم كه مشاجرات اصالت دارند يا فقدان آن حالت سالم
اخلاقي- كه در مقاطعي در جامعه وجود داشت- موجب اين وضع
ميشود؟ آخرين عرض بنده، در مورد مسئلهي غذا خوردن است كه باز
شما فرموديد. خدا ميثمي را حفظاش كند؛ اينجا نيست. او ميگفت:
ما در زندان بوديم روزي پنج دانه خرما به ما ميدادند. ما اين
خرماها را پنج تا پنج تا در يخچال نميگذاشتيم، بلكه در
كاسهاي ميريختيم و هر كس ميآمد در روز پنج تاي خودش را
برميداشت و ميخورد. ميگفت: بعد از يك هفته ما متوجه شديم به
خيليها، خرما نميرسد. بعد نشستيم و يواشكي يخچال را زير نظر
گرفتيم. ديديم كه يك نفر است كه هي دم به دم ميرود و ميآيد و
يك خرما در دهاناش ميگذارد و به جاي پنج تا خرماي خودش، 20
تا خرما ميخورد! اين حالت وجود دارد اما براي قشري از جامعه،
براي بخشي از جامعه. مگر نشنيدهايم كه ميگفتند سه نفر (يك
اصفهاني، يك تبريزي و يك كاشاني) كنار يك كاسهي آش مينشينند.
اصفهاني ميگويد كه «خيابانهاي اصفهان سرازيريِست»! و روغن
كاسه را به سمت خودش ميكشد! بعد تركه ميگويد: «تبريزدَن بُو
جُور دي» [تبريز هم اين جوريه!]. بالاخره كاشاني ميگويد:
«كاشونِ ما شلوغ و پلوغِ»! و برميدارد تمام محتويات كاسه را
قاطي و يكي ميكند! اين داستان نشاندهندهي اين است كه ممكن
است در جامعه برخي طبقات و گروهها- طبقه به معني طبقه
Class
سوسيال نميگويم كه مهندس موسوي بگويد وجود ندارد!- اين جوري
باشند، اما جمع و گروهي هم اين طور نبوده و نيستند؛ يك طور
ديگر بودهاند...
قاسمي
به نام خدا، من مقدمتاً توضيحي در مورد سخنان آقاي مهندس حجازي
بيان كنم؛ چون بحثي دربارهي بهكارگيري مفاهيم در گذشته هم
مطرح شد، اما ايشان همچنان حساسيت نشان ميدهند و از آنها تحت
عنوان مفاهيمي كه هيچكدام واقعيت ندارد، نام بردند. ميخواهم
بگويم مفاهيم، ابزارهاي براي شناسايي و فهم پديدهها، و تبيين
روابط پديدهها و جامعه است. اين طور نيست كه اگر ما لفظي مثل
طبيعت، نوع، جنس، فرد، آدم، انسان را بهكار برديم اينها ما
بهازاءهاي انضمامي و مصداقي داشته باشد. آقاي حجازي حتماً
ميدانند كه وقتي شما ميگوييد طبيعت، هم يك مقولهي برساختهي
ذهن آدمي است. فيزيك و دانشهاي ديگر هم ترمينولوژي خاص خود را
دارند. اينها برساختهي ذهن عالمان يك مكتب فكري يا يك جامعهي
علمي است. هيچكدام از اينها ما بهازاء ندارد. حتي اتم و
الكترون و جرم و امثال آن هم با همين معيار سنجيده ميشوند.
بنابراين اگر در يك دستگاه و در يك مكتب جامعهشناختي (مثل
ماركسيسم) از طبقهي اجتماعي، سرمايه، بورژوازي، كارگر و غيره
صحبت ميشود براي كمك به شناسايي و فهم بيشتر پديدهها و روابط
مابين پديدههاست. حالا اگر كسي هم در اينجا، آن مفاهيم را
بهكار ميگيرد براي اين است كه از اين ابزارها براي توضيح
واقعيت استفاده كند، و اين، هيچ اشكالي ندارد. شما وقتي
ميگوييد، گروه و نوع و جنس، آنها نيز مقولاتي هستند براي
توضيح واقعيت؛ هيچ فرقي نميكند. من هم ميتوانم بگويم شما
وقتي ميگوييد گروه زنان، گروه ما به ازاء است و مصداق عيني
ندارد. شما در بيرون نميتوانيد گروه را به شكل انضمامي نشان
بدهيد؛ اينها همه برساختهي ذهن است.
برويم سراغ اصل مطلب؛ من ميخواهم به تأسي از آقاي دكتر
تكميل همايون عرض كنم كه- من هم معتقدم- در ايران هميشه بازي
برد- باخت يا باخت- باخت نبوده است، بلكه ما در برخي مقاطع
تاريخي بازي برد- برد داشتهايم كه هم نظام سياسي و هم نظام
اجتماعي از آن بهرهمند شدهاند. مثلاً در مقاطعي كه
امپراتوريهايي مثل هخامنشيان و اشكانيان و بالاخص ساسانيان هم
شكل گرفتند و در دوران بعد از اسلام هم صفويان، در اين دورهها
با ايجاد امنيت، ثبات و پايداري كه در ساخت اجتماعي و سياسي و
فرهنگي ايران بهوجود آمد، هم نظام سياسي و هم مردم و گروههاي
اجتماعي مختلف از آن بهرهمند شدند. البته اينكه رفتارها چگونه
بود و با مردم چگونه برخورد ميشد و اينكه آيا منافع همهي
مردم و گروههاي اجتماعي لحاظ ميشد، امري ديگر است. در نظريه
بازيها صحبت از بازي سوارهها و پيادهها نشد؛ يعني ما
گروههايي داريم كه در جامعه «سواره» هستند و بازي خاص خودشان
را ميكنند يا آنها كه توانمندتر هستند طبيعتاً بازي بهتري
انجام ميدهند؛ مثل يك بازي فوتبال است؛ تيمي كه بدنسازي
خوبتري كرده و از تغذيهي بهتر بهرهمند است و از تمرينات
پياپي و زمين بازي مساعد خوب برخوردار است، ميتواند بر تيم
ضعيفتر غلبه كند. مثلاً همين تيمهاي آسيايي قدرت مقابله با
تيمهاي اروپايي را ندارند. دلايلاش هم مشخص است؛ در آن
كشورها با توجه به اينكه همهي منابع، امكانات و مديريت به
شيوهي علمي و روشمند هدايت ميشوند، طبيعي است كه توانستهاند
مجموعه منابع انساني و مادي و امكاناتي را جمعآوري كنند و تيم
بسيار قوي و قدرتمندي را براي بازي شكل بدهند. خود اين بازيها
هم تحت قواعدي انجام ميشود. ميدانيم كه هنجارها قواعد تثبيت
شدهي رفتارها در حوزهي اجتماعي هستند كه يا در ارزشها
سرمنشأ دارند يا در الگوهاي فرهنگي خاص. بنابراين اگر بخواهد
رفتاري تثبيت شود و پايدار بماند من فكر ميكنم كه نياز به
موقعيت ويژه و نهادهاي پشتيبان دارد؛ در غير اين صورت رفتارها-
هر چند كه در مقاطعي (مانند روزهاي انقلاب يا دو سال اول
انقلاب) شكل بگيرند- و ايثار و فداكاري و سينه سپركردن مردم
براي هم بهوجود آيد، رفتارهاي ياد شده ماندگار نخواهند شد. در
فضاي انقلاب مردم با ايثارگري و جانفشاني در مقابل قدرت
حاكم ايستادند و با گذشتهاي فراوان به نفع ديگران كنار
ميرفتند يا نفع خودشان را در راستاي مصلحت عمومي قرار
ميدادند؛ اما اين نوع مقاطع، مقاطع انتقالي است، مقاطعي نيست
كه پايدار بماند؛ دليلاش هم اين است كه نهادهاي پشتيبان وجود
ندارد. من با ذكر مثالي اين بحث را شفافتر عرض ميكنم.
ميدانيد كه در دورهي شاه، بچههاي روستا را بهعنوان
گماشته به خانهي سرهنگها ميبردند و اينها در شهرهاي بزرگ و
در خانه سرهنگها به ايفاي خدمات ميپرداختند. من شاهد زندگي
يك روستايي بودم كه به تهران آمده بود و گماشته شده بود. وقتي
كه از شهر به دِه بازگشت، كراوات ميزد؛ او تنها فردي بود كه
به اصطلاح كراوات ميزد؛ همه در ده، او را مسخره ميكردند،
اما او يك تنه به دليل فرهنگي كه در رفتارها و زندگياش با
سرهنگ به او القاء شده بود و كراوات را جزء پرستيژ و شئونات
فردي و اجتماعي ميدانست، آن را ترك نميكرد. به گونهاي مرعوب
گفتمان يا فرهنگ آن سرهنگ بود كه تا مدتها كراوات بستن و زدن
را ادامه داد، آن هم در دهي كه بههيچ عنوان كراوات زدن مرسوم
نبود، و نه پدرش، نه مادرش، نه خانواده و دوستهاي او، هيچ
نهاد گروهي هم اقدام او را توجيه نميكرد و مورد حمايت قرار
نميداد. او يك تنه در مقابل همه ايستاده بود. البته بعد از
مدتي كراوات را كنار گذاشت. ميتوانيم بگوييم در جايي كه ايشان
بود، يك نهاد تثبيت شدهاي مثل نهاد خانوادهي سرهنگ يا يك
گروه نظامي با نظم و ديسيپلين، رفتارهاي كاملاً تثبيت شدهاي
را به شكل هنجار به او ديكته كردند. آن نهادها چون پشتيبان اين
رفتار بود تا زماني كه او در تهران در روابط خانوادهي سرهنگ
حاضر بود، رفتار تثبيت شدهاي براي او بهوجود آورده بودند.
زماني كه اين فرد به ده ميآيد چون، ساخت ده اين رفتار را
برنميتابد، نه ساخت ده هيچ تناسب و تجانسي با ساخت شهر دارد و
نه هيچ گروه خانوادگي (از جمله پدر و مادرش) بر الگوي او صحّه
ميگذارد، بعد از مدتي بهرغم همهي سختسري از رفتار خود دست
ميكشد و دوباره به همان فرد سادهاي تبديل ميشود كه قبلاً در
ده بود.
ميخواهم بگويم بسياري از رفتارهايي كه ما در ايران ميبينيم
در دوراني كه ثبات و پايداري بوده و در قلمرو جغرافيايي سياسي،
ثبات و پايداري بهوجود آمده، رفتارهاي تقريباً ثابت و
بههنجار شدهاند. يعني زماني كه نظام اجتماعي با نظام سياسي
در يك بستر و فرآيند همگون به تعادل ميرسد، رفتارها ماندگارتر
ميشوند. مثلاً در زمان جنگ همه به دفاع از كشور بلند ميشوند.
مشكلاتي در مورد آبياري وجود دارد؛ مثلاً آن چيزي كه در
تئوري شيوهي توليد آسيايي گفته ميشود؛ در مورد زهكشي و حفر
قنوات، آوردن آب از سرچشمهها به بستر رود و بعد آبياري مزارع،
همهي اينها حاصل همكنشي و تعامل مردم و گروههاي اجتماعي
بوده است كه هم نظام سياسي به عنوان يك دست بيروني دخالت
ميكرده و هم گروههاي اجتماعي با توجه به نوع منافعي كه
داشتند سعي ميكردند در خدمت اين كار قرار بگيرند.
مثالي ديگر را عرض كنم؛ در اروپاي قرن شانزدهم، زماني كه
هانري هشتم قدرت را ميگيرد آنجا يك بازي ميان نهاد دولت و
نهاد كليسا بهوجود ميآيد. طبق همان مثالي كه آقاي دكتر بيان
كردند، وقتي آن دو ماشين روي يك پل در برابر هم قرار ميگيرند
يكي بايد ايست كند يا يك چراغ قرمزي باشد كه علامت بدهد اينجا
منطقهي خطر است و امكان پرت شدگي وجود دارد. فرض كنيد كه
هانري هشتم همان ماشين است كه از يك طرف پل ميآيد و نهاد
كليسا هم از طرف مقابل حركت ميكند؛ در آنجا چه چيزي به اقتضاء
آن زمان و شرايط باعث شد كه نهاد كليسا در چنبرهي نهاد دولت
قرار بگيرد؟ چه چيزي باعث شد جامعهي انگلستان بهجاي جنگ و
خونريزي وحشتبار بين كليسا و دولت يا يك بخشي از اشرافيت
زميندار با بخش ديگري از كليسا، به تعادل و تعامل برسند؟ طوري
كه مثل آلمان در قرن شانزدهم نهاد كليسا در چنبرهي دولت قرار
ميگيرد و در قرون بعد دولت تثبيت شدهاي به وجود ميآيد و
روند اصلاحات را از بالا و بدون خونريزي انجام ميدهد. يا
جامعهي انگلستان به تعادل ميرسد و به لحاظ فرهنگي- تمدني،
موقعيتي ويژه كسب كند. البته چون جامعهي آلمان ساختار
عقبمانده و بافت دهقاني داشت، كشمكش رعيت عليه فئودال تا قرن
نوزدهم ادامه يافت. بعد هم با ورود بورژوازي به صحنهي حيات
اجتماعي- اقتصادي آلمان، جدال پرولتاريا و بورژوازي شكل گرفت.
تا اينكه در قرن بيستم بيسمارك ميآيد و يك دولت ائتلافي از
مجموع گروهها ايجاد ميكند تا بتواند جامعهي آلمان را به
وحدت لازم برساند. برخلاف اينها جامعهي فرانسه است كه تغييرات
از پايين سامان مييابد، نبرد خشونت بار بين پرولتاريا و
بورژوازي از يك سو با فئودالها از سوي ديگر شكل ميگيرد، و
بعد، جدال پرولتاريا عليه بورژوازي چند سده ادامه پيدا ميكند
تا بعدتر جامعه فرانسه از ويرانههاي اين جدالهاي طبقاتي
بيرون ميآيد. آن دست نامريي به عنوان «چراغ راهنما» بايستي
وجود داشته باشد.
سئوال من اين است كه آيا فكر نميكنيد در جامعهي اروپا با
تقدم دولت (از منظر فلسفه سياسي) بر طبقات اجتماعي كه بازيگران
اين ميدان بودند وضعيتي بهوجود آمد كه بهجاي آنكه طبقات
منافع خودشان را دنبال كنند، دولت اين زمينه را فراهم كرد و آن
«چراغ راهنما» را زد و بعد جامعه بهجاي كشتار و خونريزي و
عقبماندگي، از دل تغييرها به سطح معيني از رشد لازم در
عرصههاي مختلف براي توسعه رسيد؟
دكتر فيوضات
بحران دموكراسي كه آقاي دكتر قانعيراد گفتند و هرج و مرجي كه
هست يك طرفاش فاشيسم است و يك طرفاش هم جامعهي مردمي مدني
است. اگر اين جامعه مدني و جامعهي مردمي قويتر شود جلوي
فاشيسم گرفته ميشود. براي اينكه جامعه مدني را بيشتر و قويتر
كنيم بايد به توليد پرداخت. بعد از انقلاب ساختار دلالي رواج
يافت؛ نميخواهم بگويم ساختار دلالي با اين انقلاب متولد شده؛
ساختار دلالي از نظام گذشته آمد، ولي بعد از انقلاب توسعه
يافت. توليد كنار گذاشته شده است. توليد يعني چه؟ يعني توسعه،
يعني صنعت. ما بايد صنعت و توليد خودمان را داشته باشيم. مثلاً
چينيها با عروسكسازي توانستهاند ميليونها آدم را به توليد
و كار وادار كنند و ميلياردها دلار درآمد عايد خود نمايند. ولي
ما نتوانستهايم چيزي از خودمان بسازيم. توليد و صنعت را
كاملاً كنار گذاشتهايم. اگر زماني در دورهي قاجاريه شش يا
هفت ميليون جمعيت داشتيم كه ميتوانست با كشاورزي به جايي
برسد، امروز 70 ميليون نفر هستيم. ما فقط با صنعت ميتوانيم
توسعه پيدا كنيم. بايد تقسيم كار ريز ريز ايجاد شود و مردم را
به كار وادار كنيم. در حالي كه ما اين را كنار كاملاً
گذاشتهايم و فقط داد و ستد ميكنيم. امسال ما در حدود شش
ميليون تن گندم وارد كردهايم در حالي كه در دورهي مصدق، در
گندم، جو و برنج به خودكفايي رسيده بوديم و صادراتمان كمي بر
واردات چيره شده بود. چرا؟ چون كشتي موريشس آنجا ايستاده بود و
نميگذاشت كسي قطرهاي نفت از ما ببرد. ولي امروز ما ميبينيم
كه اين جور نيست، و همه چيز را وارد ميكنيم. به اين شكل،
بياعتمادي، بياعتقادي، زرنگي، لومپنيسم و اين مسائل در
جامعه رشد پيدا ميكند. به اين دليل كه ساختار ما صنعتي و
توليدي نيست. من در كلاسي ميگفتم، اگر از روز اولي كه انقلاب
شد آقاي خميني ميگفتند هر كسي كه با دست يا مغزش كار
نميكند، به اسلام نزديك نيست، تحول بزرگ و بينظيري در
جامعهي ما رخ داده بود. ولي ما اين كار را نكرديم و جامعه را
به ساختار دلالي كشانديم. ساختار دلالي اگر هزاران سال هم طول
بكشد ما را به جايي نميرساند. تا توليد نكنيم به جايي
نميرسيم و استقلال ما، استقلال تو خالي خواهد بود؛ استقلالي
است كه محتاج واردات است. آقاي دكتر قانعيراد خيلي خوشبينانه
گفتند در 20 سال آينده اين هرج و مرجي كه امروز وجود دارد از
بين ميرود؛ اين در شرايطي محقق ميشود كه جهان ثابت باشد، ولي
جهان ما ثابت نيست. مثلاً الان هندوستان 30 درصدتوليدات
نرمافزاري جهان را در اختيار گرفته است يا چينيها تمام
توليدات را به ما صادر ميكنند. بنابراين تا موقعي كه جهان
بهاين شكل توليد ميكند، و ما اينطور درگير دلالي و واردات
هستيم، من فكر نميكنم جامعه مدني ما وسعت پيدا كند و ما
بتوانيم به جايي برسيم.
1.
Rational Choice
2.
Interdependent
3.
Neumann, John Von
4.
Zero-Sum
5.
Oskar Mongenstern
6.
Competition
7.
Cooperation
8.
Symmetric- asymmetric
9.
Win-Win
10.
Focal Point
11.
Optimize
12.
Prisoner’s Dilemma
13.
Chicken Game
14.
Interpersonal Interaction
15.
Thomas Harris
16.
Transactional Analysis
17 متن ويرايش شدهي ديدگاههاي دكتر قانعيراد در جلسهي
همانديشي كه توسط ايشان، تنقيح شده است.
18.
Classless Society
19.
Public Sphere
20.
Gross Domestic Product
28.
totality
