|

بنياد فرهنگی
مهندس مهدیبازرگان
متن تنقيح شده و ويرايش يافتهي جلسهي شانزدهم
حسينيه ارشاد
27 مهر 1387
|
اعضاي
شركتكننده در جلسهي شانزدهم (به ترتيب حروف الفبا) خانمها و
آقايان:
ياسمن آيتالله زاده، مهندس عبدالله اميني، دكتر محمدنويد
بازرگان، اكبر بديعزادگان، دكتر محمدحسين بنياسدي، دكتر
حبيبالله پيمان، محمد تركمان، دكتر ناصر تكميلهمايون، مهندس
محمد توسلي، مهندس شهرام حلاج، محمود حكيمي، مصيب دواني، دكتر
عليرضا رجايي، عباس سپاسي، ابراهيم شاكري، محمدرضا صافي، محمود
فاضلي بيرجندي، دكتر ابراهيم فيوضات، دكتر مقصود فراستخواه،
علي قاسمي، دكتر محمدامين قانعيراد، مرتضي كاظميان، محمدجواد
مظفر
طرح بحث توسط دكتر مقصود فراستخواه
بسم الله الرحمن الرحيم. سلام عرض ميكنم. بحث اين جلسه
در مورد تحولات بعد از انقلاب اسلامی 1357 و تأثير آن بر
خلقيات و روحيات مردم ايران است. انتقال از دورهي پهلوی که
الگوی غالب آن نوسازی دولتی بود به دورهي بعد از انقلاب که
الگوی غالب در آن اسلامیسازی می شود، بسیار درخور تأمل است.
برای این تأمل به «نظریه ای توضیحی» نیاز داریم. از جمله
میتوان با استفاده از نظریات توسعه، به این موضوع فکر کرد.در
نظریات توسعه، الگوهاي مختلفي براي بررسی روند رشد در جوامع در
حال گذار ارايه شده است؛ بنده در اينجا يكي از اين الگوها را
براي طرح بحث انتخاب كردهام. فرض اين الگو آن است كه بايد
چهار دوره از رشد و گذار طي شود تا ما به سراشيبي پايداري در
توسعه برسيم
(پرسون وتبلّینی،2000).
نگاهی به دورهي انقلاب اسلامی بر مبنای الگوی چهار
دورهای از رشد و توسعه
دورهي
اول دورهي رشد(1) است؛ در اين دوره، دولتي توسعهگرا و نوگرا
و در عين حال با اقتدار (البته اقتداري معقول و قابل انعطاف)
خواه نا خواه و با عملكردش موجبات رشد طبقه متوسط و جامعهي
مدني را فراهم ميآورد.
دورهي دوم را در اين مدل تحت عنوان دورهي گذار(2) تعريف
كردهاند كه بر اثر همين رشد، ميان جامعهي مدني و دولت اختلاف
پديد ميآيد. در اين دوره، جوامعي بختيار هستند كه در آنجا هم
دولت و هم جامعهي مدني ظرفيتهاي چانهزني و تعاملي خوبي
دارند كه اين دوره تاحدودي بهصورت مسالمتآميزي طي ميشود و
دورهي گذار است.
دورهي سوم، دورهي توسعه(3) است؛ در اين دوره، دولت و
جامعهي مدني قواعد همزيستي را دروني و نهادي ميكنند و
انباشتي از روند توسعه اتفاق ميافتد.
دورهي چهارم دورهي «تصادفي شدن» يا «رندومي شدنِ »(4) قدرت
است. یعنی گردش قدرت در جامعه شکل رقابتی و انتخاباتی پیدا می
کند (برای تفصیل بنگرید به: پرسون وتبلّینی،2000، معرفی شده در
پانوشت(5)).
در جامعهي ايران در دههي 50 شمسي دوره ای از رشد طي شد.
اگر بخواهيم براساس الگوی اشاره شده در فوق توضيح دهيم، دوره
اول یعنی مرحلهاي از رشد را داشتيم ولي بهجاي دورهي گذارِ
پیش بینی شده در الگو، اتفاقات ديگري رخ داد. دورهي گذار
عملاً متحقق نشد وبه جای آن شاهد انقلاب بودیم. تودههايي از
مردم فعال شدند و نخبگانی بر امواج آنها سوار شدند و راه تعويض
انقلابی رژيم را با هزينههاي بسيار در پیش گرفتند.
در طول تاريخ اين كشور، مردم غالباً يا در حالت ذرهوارگي،
بيتفاوتي و انفعال سياسي و اجتماعي و درخودبودگي بهسر
بردهاند و يا برعكس در بعضي از دورهها در واكنش به اين
ذرهوارگي، خصيصه اي تودهوار پيدا كردهاند و پشت سر رهبران
پرنفوذ بسيج شده و حركت و عمل كردهاند. قبل از سالهاي 55
و 56 شمسي، حدود يك و نيم دهه بود كه وجه غالب جامعه ايران- به
لحاظ عرصهي عمومي و سياست- نوعي حالت ذرهوارگي، بيتفاوتي و
«سياستزداييشده» پيدا كرده بود (در جلسات پیش از آن بحث
کردیم)؛ ولي برعكس، از آستانهي انقلاب و پس از آن در واکنش
بهوضع سیاستزدایی شدهي پیشین، يك وضعيت تودهوار و بهشدت
ملتهب و«سياسي زده» به وجود آمد. همين تودهوارگي وسیاست زدگی
به علاوهي نفوذ گروههاي مرجع سنتي و رهبري كاريزماتيك بر
بستري از هيجانات اسلامي و انقلابي سبب شد كه بخشي از توده در
پشت سر نخبگان مذهبي و سياسي راه بيفتند و نتيجهاش انقلاب
مذهبي بود. پيامد اين انقلاب مذهبي تشكيل دولت ديني بود كه در
عملكرد واقعي، يك دولت دينيِ تماميخواه شد؛ تماميخواه در
اقتصاد، فرهنگ و در همهي شئونات جامعه.
الگوی سیاسی مداخلهي تمام دولت در جامعه، در واقع، خود بر
اساس الگویي معرفتی ساخته شده بود و آن «حقيقت تمام» بود؛ به
این معنی که حقیقت تمام در پیش کسانی است و آنها مأمور تحقق
بخشیدن به آن حقیقت تمام هستند؛ دولت دینی به باور وفادارانش،
حقيقت تمام را نمايندگي ميكرد و مداخلهي تمام را در همهي
عرصهها طالب بود؛ از اينجا انحصار بهوجود آمد، و مابقي
قضايا. گروهها و تودههايي پشت سر اين دولت ديني فعال شدند كه
تأكيد داشتند حاكميت منحصراً بايد در دست عناصر خاص مورد
اعتماد يك ايدئولوژي خاص و يك روايت خاص از دين و حتي يك روايت
خاص از انقلاب باشد، و اصول و احكام مورد اعتقاد آنها بايد بر
همهي شئون جامعه حاكم شود؛ و اين چیزی جز همان تماميخواهي
نبود. پيامدهاي اين موضوع كنترل شرعي جامعه و فرهنگ بود كه از
ابتداي پيروزي انقلاب آغاز شد. دخالتهاي نهادهاي انقلابي در
همهي مسايل مديريتي كشور شكلگرفت. عدالت توزيعي از طريق دولت
در دستوركار قرار گرفت، صدور انقلاب به سرتاسر منطقه و جهان،
و مقابله با كفر و استكبار جهاني، براساس تعريفيكه از آن صورت
ميگرفت، از دیگر دعاوی بود. انحصارگرايي، تعصب و خشونت،
پيامدهاي اين الگوی معرفتی وسیاسی واین نوع ساخت از دولت بود.
انقلاب اسلامی وجنگ تحمیلی در دو
حرکت
تعبیر «در دو حرکت» را از مرحوم مهندس مهدی بازرگان وام می
گیرم، چرا که آنچه از پیامدهای نا مطلوب انقلاب گفته شد، تا
این اندازه هم اجتناب ناپذیر نبود بلکه می شد که طرز نگاه وطرز
رفتار دیگر دنبال بشود وآثار دیگری به دست بیاید. اجازه بدهید
برای ورود به بحث اصلی در این هم اندیشی، توضیح مختصری در این
خصوص عرض بکنم. در دههي 50 و 60 شمسي، دو واقعهي مهم در كشور
داشتيم: يكي انقلاب و ديگري جنگ. فرض بنده- براساس مطالعات
حقير و محدودم- اين است كه هرچند، هم انقلاب و هم جنگ، براي
جامعهي ما هزينه داشت ولي ميتوانست با الگوهاي كنش جمعيِ گرم
خود، در اخلاقيات اجتماعي آثار مطلوبي داشته باشد. آن چنانكه
در برخي حوزهها اين آثار را تا حدودي نشان داد و از خود برجاي
گذاشت.
ما در همان سال 57 و در دورهي انقلاب و جنگ تحميلي شاهد
بوديم كه اين رويدادها با همهي هزينهها، ميتوانست در
اخلاقيات اجتماعي آثار مطلوبي داشته باشد و روحيات جمعي را
گسترش دهد. «اجتماع» خيلي مهم است؛ در «اجتماع» انسانها
ميتوانند تربيت بشوند؛ « اجتماع » چيز شرّي نيست، ميتوانست
منشأ خير شود. كار جمعي، فضاي جمعي، تعامل اجتماعی، ارتباطات،
تعاون، مشاركت و همبستگي به انسانها آموزش ميدهد، انسانها
را تربيت ميكند، نيروهاي نهفتهي معنوي آدميان را بيدار
ميكند؛ و انقلاب و جنگ بر همین اساس ميتوانست ارزشهاي
رفتاري بسيار مثبتي داشته باشد. صحنههاي انساني به وجود
بياورد، آثاري كه صحنههاي انساني در خاطرهي آدمي و در
الگوهاي زيستي او ايجاد ميكند، مدتها ميماند. من در
محدودهي بسيار ناچيز خودم و عزيزان در سطح خيلي بالاتر، شايد
مديون همين خاطرهها هستيم. صحنههاي انساني كه الگوهاي رفتاري
را به شكل مدرن به ما ارايه و انتقال دادند.اما پيامدهاي
هيجاني، معرفتي و سياسي انقلاب مذهبي و دولت ديني تماميخواه،
همهي اين آرمانها (يعني همهي كاركردهاي مطلوب ومورد انتظار
انقلاب و حتي جنگ) را بههم زد.
تمامیخواهی دولتی وتعارض آن با نقشههای زیست اجتماعی مردم
در این سرزمین
دولت ديني به سبب تمامیخواهی در حقیقت با نقشههاي بخش قابل
توجهی از مردم این سرزمین براي زيستن مخالفت كرد. مردم نقشهاي
براي زندگي و راهبردهايي براي زيستن داشتند؛ حداقل بخشهاي
مهمي از قشرها و گروههاي اجتماعي، نقشهاي براي زندگي خودشان
داشتند و راهبردي براي زيستن در اين سرزمين داشتند. از جملهي
اين نقشهها و راهبردها، زیستن در سایهي مفهومی به نام مليت
بود، زیستن در سرزمینی به نام ايران بود. براي مردم، ايران
نمادي بود از فضايي كه در آنجا گروه های متنوعی از مردمان یک
سرزمین زندگي میكنند، مليت مفهومی بود که این را توضيح
ميداد. همچنین مفاهیمی مانند آزادي، حقوق بشر، قانون عرفي،
ادارهي علمي جامعه، خردمحوري و خردگرايي، كم و بيش و با
تعابير مختلف، نقشه و راهبرد زيستن، در بخش بزرگي از قشرهای
اين جامعه بود. ولی دولت دینی با عملکرد خود، راه بیاعتنایی
به این نقشهها و مخالفت جدي و معارضه سختگیرانه با اين
راهبردها در پیش گرفت و اين، منشأ ناسازگاريهاي بزرگي در
جامعه ايران شد؛ اين، منشأ تعارضهاي بزرگي در انديشه، فرهنگ،
سبك زندگي و ادارهي كشور از آغاز پيروزي انقلاب گرديد.
خوشبختانه در بحث امروزمان، همهي اعضای این پنل هماندیشی،
تجربهي مستقيم داشتهاند، و رويدادها را فقط از كتاب
نخواندهاند. اين ناسازگاريها، ناسازگاريهاي كوچكي نبود.
مردم نقشههایي براي زيستن دارند ولي روايت رسمي دولت که به
صورت سازمان یافته و با سختگیری در همهجا اعمال می شود، تمام
این نقشهها را حاشا ونقش بر آب ميكند، و اساساً مشروعيت
این نقشه ها وراهبردها را به رسمیت نمیشناسد. نتيجهاش اين
بود كه در پويشهاي درونی جامعهاي ايران وفرایندهای رسمی آن،
نوعي ناهمگرايي بهوجود آمد.
يك پويش درونی در جامعهي ايران، خواست معطوف به مدرنشدن و
رهايي و آزادي و چيزهاي مشابه بود؛ و يك فرآيندرسمی درست بر
عکس، مقاومت در برابر اين خواستها بود. مقاومت ميتوانست توسط
جماعتي در بیرون از ساخت بستهي دولت صورت بگيرد، در این صورت
لطمهاي به كيان جامعه نميزد، ولي اين مقاومت نهادمند شد، و
به شکل دولت غیررقابتی و بهصورت ساختار بسته و متصلبی ازقدرت
درآمد، دولتی با این نقشهها و راهبردهای مردم، سر ناسازگاری
ورسم بیاعتنایی داشت که تماميخواه هم بود؛ گردش قدرت و
رندومايز شدن را بر نمی تافت وبرای پیشبرد اهداف خود از
سنتهاي ديني هم خرج زیادی میکرد.
البته سنتها وآیینهای دینی هم بخشي از فضاي «زيست جهان»
ما را تشكيل ميداد،یعنی همانطورکه برای مردم سرزمین وملیت
وآزادی وبرابری و پیشرفت مهم بود، سنتهای دینی هم اهمیت داشت
ودر نقشههای زندگيکردن بخشهای بزرگی از آنها جای داشت، اما
از این سنتها و اعتقادات، روايتهاي كلان وتماميخواهی ساخته
شد و بهصورت سازمان یافته وانحصاری ودولتی، تبلیغ و اعمال شد
و بر اساس آنها براي كل جامعه هژموني ايجاد شد. شكلگرايي در
حوزهي دين ابزار قدرت شد واینها سبب چيزي شد كه بنده آن را
«واگرايي در حوزههاي معنايي حقانيت» توصيف ميكنم وتوضیح
مختصری می دهم تا بتوانیم دربارهي آثار آن در خلقیات اجتماعی
مردم در دورهي بعد از انقلاب بحث کنیم.
واگرايي در حوزههاي معنايي
در ادامهي بحث، پنج حوزهي معنايي را خدمت شما يادآوري
ميكنم:
1. حوزهي معنايي مليت و قوميت
2. حوزهي معنايي اسلامگرايي
3. حوزهي معنايي آزادي (ليبرال دموكراسي )
4. حوزهي معنايي
برابري (سوسيال دموكراسي)
5. حوزهي معنايي پيشرفت و ترقي و توسعهي اقتصادي اجتماعي و
فرهنگي
اينها پنج حوزهي معنايي حقانيت در ايران بودند و هستند که
برای مردم معنادار و مشروعيتساز بودهاند ومبنای نقشههای
زندگی وراهبردهای زیست جمعی آنها را تشکیل میدهند. بعد از
انقلاب- به شرحی که گذشت- ميان اينها واگرايي مخربی ايجاد شد،
اينها نتوانستند با هم همگرايي كنند. بهویژه معناي
اسلامگرايي به اسلامیسازی دولتی(در شکل تمامیخواهانه) احاله
شد و نتوانست با معناهای چهارگانهي دیگر یعنی مليت و قوميت،
برابري، آزادي و پيشرفت، همزيستي مسالمتآميز كند و يا تلفيق و
تركيب شود.
اين حوزههاي معنايي از دهههاي 50 و 60 به طرفي سوق پيدا
كردند كه يك حوزه بر ديگر حوزهها سيطره پيدا كرد. اين حوزه،
اسلامگرايي بود؛ اسلامگرايي در بحث اینجانب با اسلام فرق
دارد. من برداشت خودم را ميگويم؛ اسلامگرايي، يك مسلك
شبهمدرن است، يك كژتابي، هم از سنت اسلامی وهم از مدرنیسم
غربی است؛ مساوی با آن اسلامي نيست كه ما بهلحاظ تاريخي با آن
ارتباط و به آن اعتقاد داريم. حوزهي اسلامگرايي در شكل يك
فراروایت و یک ايدئولوژي تماميخواه، و بهصورت پروژهي
اسلامیسازی دولتی بر ساير حوزهها سيطره پيدا كرد. من چند
نمونه را عرض ميكنم:
● در ششم اسفند 57 علي شايگان پس از اينكه امكان حضور مؤثر
خود و همفكرانش را در تصميمگيريهاي كشور بعد از پيروزي
انقلاب و آزادي و گشايشها، براساس الگوهاي مدرن مسدود ديد، در
گفتوگويي كه در روزنامه آيندگان چاپ شد، اعلام كرد كه ايران
را نميتوان به قرن اول هجري برگرداند. ايران بايد كشوري مدرن
باشد. من از اين گفته، به عنوان يك استعاره(مِتافور) استفاده
ميكنم؛ كاري با خود روايت ندارم. ببينيد يك فرد كه هم از
تجربهي اجتماعي و سياسي و هم از تجربهي آكادميك برخوردار
است ونماینده بخش قابل توجهی از گروه های اجتماعی است که مليت
و پيشرفت و دموكراسي در حوزهي معنايي آنها قرار دارد، ميگويد
كه اساساً نميشود ايران را به قرن اول هجري برگرداند. به لحاظ
تحليل محتوا، اين سخن محل تأمل است كه يك نخبه از برخی قرائن
به اين نتيجه رسيده است كه ايران قرار است به قرن اول هجري
برگردانده شود. اين يعني همان تعارض بين حوزههاي معنايي
حقانيت.
● در 14 قرن اسفند 57 مراسمي بر مزار دكتر محمد مصدق با
اجتماع چند صد هزار نفري برگزار ميشود. در اين اجتماع، آزادي،
رفع تبعيض از زنان، خودمختاري، لغو سانسور از راديو و
تلويزيون، و رفراندوم با الگوهاي دموكراتيك مطالبه ميشود. در
واقع اينها مطالباتی مبتنی بر حوزههاي معنايي ديگري از
حقانيت بودند و با روایت رسمي اسلامیسازی تعارض داشتند.
نمونهها وشواهد دیگری نیز بههمین صورت میتوان ذکر
کرد.پروژههایی مانند پاكسازي كتابهاي درسي، پاكسازي نيروي
انساني، دادگاههاي انقلاب، احکام اعدام، حمله به زنان فاقد
حجاب شرعي در تهران و شهرستانها، كساني كه به جرم مصرف نوشابه
الكلي محكوم به ضربهي شلاق ميشدند و حكم شرعي دربارهي آنها
در ملأ عام اجرا ميشد، حمله گروههايي به دكههاي
روزنامهفروشي و برخي روزنامهها، به دنبال سخنرانيهايي كه
توسط نمايندگان بخشي از حاكميت براي وفاداران ايراد ميشد،
احضار تعداد زيادي از بازيگران سينما و تلويزيون از همان
زمستان 57 به طوری که در يك فهرست 30 نفري در كنار كساني مثل
فردين و آقاسي نام پريسا و شجريان هم وجود داشت و در 28 اسفند
كساني مثل كيارستمي و كيميايي از نشانههاي نگرانيكننده
دربارهي بيتوجهي به هنر گله كردند؛ سينماها 6 ماه تعطيل
بودند، از 130- 120 سينما در كشور فقط 88 مورد در تهران به آتش
كشيده و تخريب شد. فعاليت مجدد سينماها از تابستان 58 آغاز شد.
هنوز بحث بر سر حرمت موسيقي و حذف آن به جز در حد سرودهاي مجاز
راديويي ادامه داشت. اينها همه در همان اوايل انقلاب بود و سپس
به ترورها، بحرانهاي شديد سياسي، فعاليت مسلحانه، و انفجارها
در دههي 60 و متعاقب آن چندين سال جنگ تحميلي، بحرانهاي
شديداقتصادي(خصوصاً در سال 65 تا 67 )، كاهش قيمت نفت و علاوه
بر آن، كاهش صدور نفت و وضعيت اقتصادي نامطلوب انجامید (ر.ک.
به:آرشیو روزنامه ها و سایر اسناد وگزارشهای تاریخ بعد از
انقلاب در دهه نخست).
گذارهای ناموفق در جامعه بعد از انقلاب
اينها پيامدها و وضعيت ناشي از اين روندها و جريانات بود.
نارضايتيها فشرده ومتراکم می شدند، امكان و فرصتي هم براي
بروز نميیافتند ولي با نوعي روانشناسي قهر و ذيل برخي
نمودهاي رفتارشناسي اجتماعي، بهصورت منفي و غيرمستقيم خودشان
را نشان ميدادند. بخش قابل توجي از مغزها در اين مدت از كشور
مهاجرت كردند. نوعي بيگانگي و تنش و تشنج بر سياست خارجي ايران
چيره شد.بر اثر اين مشكلات و تنگناها، وضعيت به حالتي درآمد كه
در واقع ادامهي ايدئولوژي دولتگرايي ديني بسيار دشوار
مينمود. در اينجا بود كه ما شاهد دو دورهي هشت ساله از گذار
های نسبتا نا موفق بوديم.
نخست؛ دوره رياست جمهوري هاشمي كه نوعي عملگرايي در مديريت
اجرايي كشور- پس از يك دهه انقلابيگري و ايدئولوژي مذهبي- بود
و من آن را «گذار ناموفق اول» تلقي ميكنم. در اين گذار تلاش
ميشد كه در كنار اسلاميسازي، آبباریکهای از ترقي و توسعه
در چهارچوب اسلام هم به رسميت شناخته شود. در اين دورهي هشت
ساله يكي از حوزههاي معنايي- كه قبلاً عرض كردم- يعني پيشرفت
و ترقي و توسعه، در چهارچوب اسلام و در كنار حوزهي معنايي
اصلي «اسلاميسازي» به رسمیت شناخته شد. اين گذار اول در
دورهي هشت سالهي ياد شده بود. اين دوره سبب شد كه تحولاتي در
كشور و در نهادها اتفاق افتدكه وقت اجازه نمی دهد و لازم نيست
كه اينجا توضيح بدهم.
تحولاتی که در نهادهاي اقتصادي و اجتماعي و سياسي و فرهنگي
کشور در اين هشت سال روی داده بود، به رویداد دوم خرداد منتهي
شد که من آن را «گذار ناموفق دوم» تلقي ميكنم.در اين گذار
دوم همچنان اسلاميسازي بهعنوان حوزهي معنايي حقانيت، فاعل و
عنصر اصلي و فائقه است. اما اين بار بهجاي اينكه فقط بگوييم
پيشرفت در چهارچوب اسلام، بحث آزادي در چهارچوب اسلام نيز مطرح
شد. اينكه در چهارچوب همين اسلاميسازي، آزادي هم در گفتمانها
و در گفتارهاي مختلف نخبگان و بخشي از رويهها، سياستها،
فعاليتها و عملكردها بهرسميت شناخته ميشد؛ همينطور ترقي و
توسعهي ايران با وضوح بيشتري ونیز حوزهي معنايي مليت، فكر
مليت و ايران در اين گذار موضوعيت پيدا كردند. البته در مقابل
اين گذار دوم هم ما شاهد مقاومت و خشونت بوديم؛ افراطگرايي،
تخطئه، تكفير، حذف، تخريب فيزيكي، و اتفاقاتي از اين دست به
تكرار روي داد. نیروهایی که همچنان بهپروژهي اسلامیسازی
دولتی وتمامی خواه، پافشاری داشتند، با استفاده از نهادها و
دستگاههاي رسمي مثل دستگاههاي امنيتي انتظامي، دستگاه قضايي،
نهادهاي مقننه، حوزههاي علميه، تريبونهاي نماز جمعه،
سازمانهاي تبليغات، با سماجت تمام به مقابله با اين گذار دوم
برخواستند وكوشيدند كه اين گذار متوقف وبرچیده بشود.
محاكماتي كه صورت گرفت، حملههايي كه صورت گرفت، قتلهاي
زنجيرهاي، برنامههاي تلويزيوني، توقيفها، حمله به كوي
دانشگاه، توقيف انبوه مطبوعات، تشكيل پروندههاي قضايي، و غیر
آن، همه در واقع واكنشي در مقابل اين گذار بود. نتايج وحشتناك
اقتصادي از اين وضعيت متشنج در كشور ايجاد شد؛ بيكاري به نرخ
دو رقمي 16 درصدي براي مردان و 7/16 درصدي براي زنان رسيد. وضع
نامطلوب اقتصادي، كاهش سرمايهگذاري و تورم از آثار اين مسئله
بود. روندي كه منتهي به نتایج نهمین ریاست جمهوری در بعد از
انقلاب و وضع كنوني شد.
گذار سوم كه الان در متن آن هستيم و داريم آن را تجربه
ميكنيم دوباره بر پروژهي اسلاميسازي دولتی- با سنتيترين
روايت- همچنان تأکید میکند و بهعنوان يك عنصر فائق بهكار
میگیرد. اين بار تنها چيزي كه از آن حوزههاي معنايي ديگر وام
گرفته می شود، عدالت است. از آن چيزي كه ما بهعنوان سوسيال
دموكراسي و يا برابري گفتيم، عدل را بهمعناي توزيعي گرفته و
ذيل اين اسلاميسازي تعقیب و تبلیغ ميكنند. از مليت هم يك
عنصري را گرفته اند و آن اقتدار كشور است، مثلاً گفته می شود
که انرژي هستهاي براي اقتدار كشور است، بههرحال يك تركيبي
دولت ساخته از حوزه های معنایی مردم، و گذار سومی بر مبنای آن
در حال تجربه هست.
پس ما در بعد از دهه نخست انقلاب، سه گذار داشتهايم؛ دو
گذار ناموفق سپری شده ويك گذار در حال تجربه است (نمودار های 1
تا 3).
نمودار 1
گذار ناموفق اول در دورهي هشت ساله موسوم به
سازندگی

نمودار 2
گذار ناموفق دوم در دورهي هشت ساله موسوم به
دوم خرداد

نمودار 3
گذار سوم در دورهي جاری

بنابراین ما هرگز گذاري نداشته ایم كه در آن حوزههاي
معنايي پنجگانه بخواهند وبتوانند به صورت درونزا ودر سطح
جامعه مدنی، و در فضای تعامل جامعه مدنی و دولت، با هم تلفيق
شوند و بهصورت مسالمتآميز، نوعی همگرايي اختلافي در پیش
بگیرند وضمن اينكه تفاوت دارند با هم زندگي كنند و با هم
برهمافزايي داشته باشند و يك حوزهي معنايي تركيبي را بهصورت
رضایتبخش ومسالمتآميز و پايدار براي زيستن در اين كشور بسط
دهند.
ما يك حوزهي معنايي پيشامدرن در ايران داشتيم كه به شكل
روایت کلان سيطرهجو و هژمونيك وناهمگرا به ميدان آمد؛ اين
حوزهي معنايي، بهشدت تماميخواه بود و خود را بهعنوان
نمايندهي حقيقت تمام تلقی کرد و مدعي تماميخواهي در تمام
عرصههاي زندگي شد؛ اين همان اسلاميسازي دولتی بود و نه
اسلام. يك ايدئولوژي تمامیطلب و ناهمگرا بود.
يك حوزهي معنايي ديگر نيز در ايران داشتيم كه مدرن بود ولي
از آن هم ایدئولوژیهایی ساخته می شد که باز ناهمگرا بودند.
ایدئولوژیهایی که بر ايران تأكيد دارند و نيز بر آزادي و
برابري تأكيد دارند ولي غالباً ناهمگرا هستند، آمادگي همگرايي
با حوزههاي معنايي ديگر و گفتوگو و متوسطگيري دورهي گذار
ایرانی را کمتردارند، يعني عمق معنای گذار را بهطور جدی
نميپذيرند یا به لوازم این مفهوم چندان وفادار نمی مانند،
گويا يك فرض نهفتهاي در آنهاوجود دارد كه ايران يك باره بايد
به شكل گزاف به دنياي مدرن پرتاب شود و آزادي و برابري تنها
حوزهي معنايي مشروعيتساز و حقيقتساز در فضای عمومی آن باشد.
يك حوزهي معنايي پسامدرن هم با بيهنجارتري صورتش در جامعه
در حال شكلگيري است، كه آن هم شعار «بگذاريد زندگي بكنم» است.
الان، در بخش بزرگي از جامعه- و بهويژه در سطح جوانان- شاهد
يك وضعيت بيهنجارِ آنوميك از «سياست زندگي» هستيم كه باز هم
ناهمگراست، باز هم معمولاً همگرايي چندانی با حوزههاي معنايي
ديگر از خود نشان نميدهد. حداقل در حالت بالفعلاش، بر روي
زندگي خصوصی، لذتهاي آنی، آزاديهاي فرهنگي- اجتماعي بهصورت
خيلي گذرا و شادي و سرخوشی، تأکید می کند. در واقع يك حوزهي
معنايي متناسب با دورهي پُستمدرن به شكل درهم ريختهتري در
ايران در حال شكلگيري است و ما آن را تجربه ميكنيم(نمودار4).
نمودار
4
فقدان همگرايي اختلافي در جامعه مدنی ودولت
وتعاملات آن دو

بدین ترتیب چيزي كه ما نداريم همگرايي اختلافي است؛ همگرايي
ميان حوزههاي معنايي و نقشهها و راهبردهای زتدگی در این
سرزمین. آنچه ما نداریم وباید داشته باشیم، حوزهي معنايي
تركيبي ميان آزادي و برابري و ايران و ترقي و توسعه و پيشرفت
با هم، و میان آنها با حوزهي معنایی اسلامی است. حتي میشود
ميان «زندگي و لذت و شادي» از یک سو، و «استفاده از معناها و
منابع ديني براي تعالي زندگي» از سوی دیگر، در اين سرزمين،
همگرایی مسالمت آمیزی بهوجود بیايد. اما اين نوع همگراییهای
اختلافی، در جامعه مدنی ما، در دولت ما و در مناسبات میان آن
دو، نهادمند نشده و به شكل يك گذار اجتماعي در ايران شكل
نگرفته است.
اين یک طرح بحث بود که میتوانیم بر اساس آن بهبررسی
تحولات بعد از انقلاب بپردازیم و ببینیم كه چه تأثيري بر
خلقيات و روحيات اجتماعي ما داشتهاند. اين تعارضهای بعد از
انقلاب و نیز گذارهای ناموفق بعدی چه لطمههایی که بر اخلاق
اجتماعی در ایران نزدند وچه بيهنجاريهایی که در جامعه ما
ايجاد نكردند؛ جامعهاي كه در نقشههاي زندگي آن تعارضهای سخت
دولت ساختهای پدید آمد. جامعهاي كه در آن راهبردهاي زندگي
محل وفاق نشد. بخش بزرگی از جامعه راهبرد و نقشهاي براي
زيستن داشت و معنا و حقانيت را بهنوعي دنبال ميكرد كه نگاه و
عمل دولت با آن به سختی متعارض بوده است و اين تعارض و اين
ناهمگرايي و واگرايي، منشأ تعارضهاي هنجاري در جامعه ميشد و
اين تعارضهاي هنجاري پيامدهاي بسيار سنگيني در خلقيات اجتماعي
ميگذاشت؛ بيگانگي نقشه های زیستن در این سرزمین، بيگانگي
سپهرها، بيگانگي پارادايمها، معناها، حقانيتها، بياعتمادي،
تضعيف شديد سرمايههاي اجتماعي، نمونهای از مشكلاتی بود كه ما
با آن مواجه ودست به گریبان شدیم و در دورهي بعد از انقلاب،
بهرغم پتانسيلهايي كه حداقل بهزعم بنده، انقلاب و جنگ با
همهي هزینهها و ریسکهایش ميتوانست در توسعهي الگوهاي كنش
جمعي و توسعهي رفتارهاي جمعي، فضيلتهاي اجتماعي و چيزهاي
ديگر داشته باشد، ما از اینگونه ظرفیتها استفادهي صحیح که
نکردیم، برعکس شاهد پیامدهای نامطلوب در اخلاق اجتماعی بودیم.
اينك در جامعه شاهد تمايل شديدي به ساماندهي بهزندگي فردي
بدون توجه به منافع و خير عمومي هستيم؛ روز بهروز توجه به خير
عمومي كمتر ميشود و جاي خود را به دغدغه و وسوسهي ساماندهي
زندگي فردي بدون ميانجيگري خير عمومي و زندگي اجتماعي
ميدهد. كاهش انگيزهها در پرداخت هزينه براي ديگران، روز
بهروز در حال افزايش و گسترش بوده است. روز بهروز ما اين
ذائقه و تجربه را از دست میدهیم كه وقتي براي ديگران هزينه
ميپردازيم، خود بسط پيدا ميكنيم و «هر دست كه ميدهيم، همان
دست ميگيريم؛ هر نکته که میگوییم، همان میشنویم» این معانی
و ارزشها، در خطر زوال است. مشاركت در امور عمومي به منزلهي
پايهي حيات جمعي، در خلقيات اجتماعي تضعيف ميشود. رفتارهاي
چندگزينهاي(تلوّن)، مقدس مآبي، ريا و تظاهر و انواع و اقسام
مشكلات اخلاق و مناسبات اجتماعی (از ترافیک تا نظافت کوچه و
خیابان، از ادارات تا بازار، از عامّهي مردم تا نخبگان
سیاسی و فرهنگی و روشنفکری، و...) متأسفانه در حال شیوع است.
بيش از اين، وقت عزيزان را نميگيرم. اميدوارم كه با تمركز
به اين موضوع، از بحث استفاده كنيم. دوستان اظهارنظر كنند كه
اين پيامدها- و يا هر توضيح ديگري كه از تحولات دورهي انقلاب
دارند- چه تأثيري بر خلقيات اجتماعي و روحيات ما گذاشته است.
ديدگاههاي دكتر حبيبالله پيمان، سخنران مدعو (6)
به
نام خدا، و با عرض سلام خدمت دوستان عزيز... فكر ميكنم كه اگر
بتوان مدلي ارايه داد كه عناصر ثابت در كنشهاي جمعي مردم
ايران را در شرايط مختلف و متضاد تبيين كند، شايد علامت
راهنمايي باشد براي اينكه بتوان تحولات را تاحدودي پيشبيني
كرد، علل وقوع برخي پيامدهاي نامنتظر را جستجو نمود، و دريافت
كه چگونه ميشود بسياري كنشهاي منفي و مخرب و تكرار شونده را
تدريجاً حذف كرد، و شرايطي بهوجود آورد كه كنشهاي مثبت و
سازنده نهادينه شوند و تداوم پيدا كنند.
ايران در مراحل مختلف تاريخ پيوسته با شرایط بالقوه بحرانزا
و ناامنكنندهی محيط زيست طبيعي و جغرافيايي- اجتماعي روبرو
بوده است. اگر واكنشهاي جمعي مردم را در مواجهه با آن حوادث
ناامنكننده بررسي كنيم شايد بتوان بهنوعي مدلهاي تكرار
شونده در كنشهاي جمعي مردم دست پيدا كرد. بهعبارت ديگر،
مردم ایران چند هزار سال تحت تأثير عواملي بودهاند كه در
تجربهي زيست جمعي آنان اثرگذاشته است. اين تجربيات نوعي الگوي
رفتاري شبه غريزي و كودكانه را در ناخودآگاه جمعي مردم ايران
نهادينهكرده است بهطوري كه در موقعيتهاي دشوار و بحراني، چه
بسا كه كنشهاي ارادي و عقلاني آنان را تحت كنترل گرفته فرصت
بروز و مديريت رفتار فردي و جمعي را از آنان سلب مينمايد.
از آن دو الگوي رفتاري متضاد يكي اساساً معطوف به خشونت،
پرخاش و تخريب است، كه بسته به شرايط و موقعيت فردي و جمعي به
اشكال سهگانهی: خشونت و غلبه؛ تسليمشدن و پناهبردن به
خشونتگر (كه دو روي يك سكهاند)؛ و بالاخره، گريز و مهاجرت يا
انزواجويي پناه بردن به دژ دروني. سرمشق رفتاری دوم كه آن را
كنش مقاومت مينامم، كنشي است، مسالمتجويانه، عقلاني و مولد و
خلاق. اين دو كنش يا دو سرمشق، در خاطرهي جمعي جامعهي ايران
بهطور نهفته يا آشكار حضور دارد.
اين نظريه مبتني بر پيشفرض وجود روح جمعي يا قومي است.
ويژگيهاي اصلي روح قومي ايرانيان كشاكش در تجربيات بزرگ
تاريخي- به خصوص در دورههاي سخت است كه حيات اجتماعي به خاطر
بحرانهاي حاد اقليمي (خشكسالي و قحطي) و يا اجتماعي (هجوم
اقوام و غارت و كشتار درازمدت) در مخاطره قرار ميگرفت. این
روح جمعی بهوسيلهی تلاشهاي جمعي - كه براي زنده ماندن و كسب
امنيت انجام ميدادند- شكل گرفته است. اين روح جمعي همچنین دو
الگوي رفتاري متضاد را در خود نهادينه دارد كه در هر موقعيت
يكي از آن دو راهنماي عمل جمع قرار ميگيرد. سرمشق مقاومت
مربوط به دوراني است كه اقوام ايراني در اراضي مستعد مستقر
شدند و شروع به زراعت كردند. اقدامي كه موفقيت در آن نيازمند
همبستگي و مقاومت و ابتكار و ابداع و اشتراك و همكاري ميان
افراد بود. ايرانيان در شرايط آب و هوايي نه چندان مساعد که با
خشكساليهاي متناوب همراه بود، ميبايد اراضي را كشت وبراي
جمعيت رو به ازدیاد خود غذا و امكانات زيست توليد كنند. اين
هدف جز با همبستگي و كار جمعي و اشتراك و برابري و سختكوشي و
ابتكارات راهگشا تحقق نمييافت و بنيانهاي تمدني و فرهنگي
(عصر كشاورزي) استوار نميگشت. ايرانيها در اين كار سترك كه
چند هزار سال طول كشيد، توفيق حاصل كردند. اين تجربه در طول
چند هزار سال به الگوهاي رفتاري تبديل شد و در ناخودآگاه ما
ايرانيها جاي گرفت. چنانكه در موفقيتهاي دشوار و بحراني (به
شدت ناامن و بيثبات) كه پيش ميآيد، متناسب با موقعيت
گروهها و قشرهاي اجتماعي، كنش جمعي افراد در قالب يكي از آن
دو سرمشق ظهور ميكند. به طور مثال اگر سرمشق اول مديريت كنش
جمعي مردم را بهدست گيرد، آنان با درگيرشدن در كار مولد،
تلاش خلاق، و يا سختكوشي، و تقويت همبستگي و روحيه همكاري و
گذشت و مهرباني و ايثار و اشتراك و برابري ميان خود، به
استقبال بحران ميروند و پايههاي امنيت اجتماعي، رواني و
سياسي را در جامعه استوار مينمايند. لازمهي عبور از شرايط
سخت ناشي از ناایمنی و بحرانهاي اجتماعي ساختاري، كنش جمعي بر
وفق الگوي مقاومت است. در آن مرحلهی حساس در سحرگاه تاريخ
ايران، غلبه بر بحران ناشي از ناامني و خشونت و تحريك بدون يك
تلاش جمعي بروفق سرمشق مزبور ناممكن بود؛ اين كار بهصورت فردي
را انجام شدني نبود. بههمين جهت تقويت و غلبه روحيهي بندگي و
كار جمعي در شكل دادن به اين الگو اهميت فوقالعاده دارد. در
آن تلاش دورانساز و شرايط سخت و بحراني، فرديت زير سايهي
اصالت جامعه زندگي ميكند. سرمشق دوم، كه ريشه در تجربيات
دوران كودكي و حيات غريزي دارد، زماني احياء، بازسازي و بر
روحيات و رفتار جمعي مردم غلبه كرد كه شدت و تداوم بحران ناشی
از خشونت و ناامني از ظرفيت تحمل مردمي كه با سرمشق اول و
براساس كار و همبستگي و اشتراك و خودگرداني زندگي ميكردند
فراتر رفت و سرانجام الگوي جديد در يك شرايط متفاوت و متضاد
-ولي آن هم طولاني مدت- با سرمشق اول همراه شد.
توضيح آنكه با آغاز يك سلسله جنگها و خشونتها از سوي اقوام
و قبايل عمدتاً كوچنشين برضد قبايل و جوامع كشاورز- كه قرنها
طول كشيد و كمكم تشديد شد- شرايط امن لازم براي ادامهي كار
كشاورزي و توسعهي اين تمدن به مخاطره افتاد. زماني كه معلوم
شد مقابلهی جامعههاي مستقل و خودكار كشاورز (توليدكننده) در
تامین امنيت بلااثر است، ناگزير براي حفظ خود، الگوي
رفتاریشان را تغيير دادند. سازماندهي نظامي براي مقابلهی
مؤثر با تجاوز و غارت، بر سازماندهي مبتني بر توليد و صلح غلبه
كرد و آنها نيز دست به خشونت متقابل زدند؛ اين وضع آنقدر تداوم
پيدا كرد كه جنگ بهصورت يك پديدهی مسلط بر زندگي آنها سايه
افكند. قبايل كوچنشين بهاين دليل تجاوز و غارت جوامع كشاورز
را در دستور كار و معيشت خود قرار دادند، كه در برابر كمآبي و
خشكسالي خيلي آسيب پذير بودند و بهطور متناوب دچار قحطي و
گرسنگي ميشدند و ناگزير براي جبران كمبود غذا به روستاها حمله
مينمودند و آذوقه و اموال آنان را غارت ميكردند. بعد از چندي
غارت بهعنوان روش مكمل در تأمين معيشت (در كنار صيد و
دامپروري) براي حفظ و ادامهی زيست كوچنشينان نهادينه شد.در
حالي كه همين امر براي كشاورزان ضدزندگي بود. اين وضعيت شرايط
زندگي و توليد را براي جوامع كشاورز به شدت ناامن كرد، بهطوري
كه ناگزير نظاميگري رواج يافت و قشر اشرافيت نظامي بر آن
جامعهها مسلط شد. در اين وضعيت غيرعادي و بحراني بود كه احساس
شد، تكيهی انحصاري بر سرمشق اصيل پيشين (يعني كار خلاقيت،
اشتراك، همبستگي، و توليد) كافي نبوده، مزيت محسوب نميشود
بلكه جنگآوري و خشونت بسيار سريع و رزمآوري ضروری بوده و
ميتواند پيروزي بيآفريند. و در سايهي اين پيروزي بود كه
مهاجمان ميتوانستند بر سرزمين و كشاورزها مسلط شوند و محصول
كارشان را در اختيار گيرند يا آنان را بردهي خود كنند. اين
جنگ و گريز و غارت تدريجاً جاي خود را به تصرف دایمي سرزمين و
تملك اراضي داد. حكومتهاي قبايلي از طريق تشكيل اتحاديهها بر
قدرت و قلمروی استیلای خود افزودند. مدافعان نیز همین فرآيند
اتحاد و تشكيل پادشاهي را طي كردند. اين جريان مآلا" منجر به
تشكيل حكومتهاي متمركز پادشاهي و سرانجام شاهنشاهي گرديد.
پادشاهي متمركز تنها تمهيدي بود كه تحت آن شرايط ميتوانست
مهاجمان را متوقف و امنيت را برقرار كند؛ يعني شرايطي پديد آمد
كه از آن پس تضمين ثبات و امنيت در سايهي همبستگي افقي ميان
افراد و قبايل ناممكن شده بود. بهجاي آن «امنيت» فقط از طريق
ايجاد يك قدرت متمركز بهلحاظ نظامي فوقالعاده قوي كه بتواند
همهي جريانات معارض را مهار كند و در سايهي اين كار جلوي
هجوم و جنگ را بگيرد، ايجاد ميشد. اين رويكرد نظامي و قدرت
متمركز بود كه ميتوانست به جامعه امنيت بدهد تا زندگي كنند.
ميتوانيم بگوييم جامعههاي كشاورزي ايران جبراً و ناگزير اين
تمهيد را پذيرفتند. بهنظر ميرسيد كه همه چيز در حال نابودي
است. آنان نظام متمركز را به قيمت ازدستدادن استقلال و
خودمختاري اداري و مديريتي و مالكيت جمعي بر اراضي، پذيرفتند.
بيشتر اراضي در ملكيت دولت مركزي و پادشاه قرار گرفت. همهی
اين اتفاقات در حالي بود كه آنان شيوهی مديريت شورايي و متكثر
امور اجتماعي و توليدي و سياسي را ميشناختند و حتي ادارهی
كشور توسط شوراي نخبگان (رهبري و مديريت دستهجمعي و شورايي)
به عنوان بدیل حكومت پادشاهي مطلقه را در برابر داشتند.
نهايتاً نظاميان پیروز در ميدان جنگ مدل اخير را برگزیدند. از
آن پس، زندگی زیر تأثير شيوهي ادارهی استبدادي كشور و تداوم
خشونت و جنگ در داخل و در بيرون مرزها، امري دایمي شد و آثار
آن بهصورت مستمر در حيات ايرانيها باقي ماند. دولت پادشاهي
متمركز و مطلقه كه براي برقراري صلح و امنيت تأسيس شد بهطور
تناقضآميزي با تكيه بر عامل غلبه و زور (جنگ و خشونت بر ضد
رقباي داخلي و دشمنان خارجي) خود به مهمترين عامل بازتوليد
ناامني و جنگ تبديل گرديد. در نتيجه، ايرانيها با دو وضعيت
متضاد روبهرو شدند. وقتي ميگوييم مردم ايران، نظر به اكثريت
مردمي داريم كه يا شهرنشين بودند و یا بيشتر آنها روستايي و
كشاورز. بخش عشايري جمعيت، مورد نظر نيست، زيرا تابع قواعد و
مناسبات متفاوتي بودند. عشاير و قبايل چادرنشين يا از خارج
مرزهاي ايران به شهرها و روستاها حمله ميكردند و يا عشاير
درون حوزهي فرهنگي ايران بودند كه بهدليل مشكلات زيستي و
معيشتي دست بهتهاجم و غارت ميزدند و آنها هم بههرحال در
توليد ناامني نقش داشتند.
من عامل «ناامني» را در تبیین چگونگی تاسیس دولت مطلقه، فهم
تحولات اجتماعي، و مشخصاً خلقيات و روحيات و كنشهاي جمعي
ايرانيان، كليدي و پراهميت ميدانم. منظورم از «ناامني» صرفِ
ناامني شرايط مادي زيست نيست. بلكه با ناایمنی اجتماعي، رواني،
سياسي و فرهنگي همراه است. استمرار شرايط ناامن و ناپايدار
منجر به يك سلسله ويژگيهاي اخلاقي و رفتاري در جامعهي ايران
در طول زمان شده و نوعي از كنش را نهادينه كرده است كه در
موقعيتهاي بحراني و بيثبات ظهور بيشتري دارند. ورود به عصر
مدرن نیز سبب توقف كاركرد مخرب و بازدارندهی اين عامل نشده
است. برخي عوامل كهن مولد ناامني از بين رفتهاند، برخي هرچند
در اشكال جديد به كار خود ادامه ميدهند و بعضي عوامل جديد
توليد ناامني بر آنها افزوده شدهاند. بهطوری که بهرغم قرار
داشتن در عصر مدرن، وقتي زیر تأثير عوامل ياد شده، شرايط
بحراني و ناامن ميشود، همان كنشهاي كودكانه و غريزي كه معطوف
به پرخاش و خشونت و تسليم و گريز است، بهصورت جمعي بروز
ميكند؛ و طبيعتاً شكل الگوهاي مدرن را به خود ميگيرد؛ ولي
اصل رفتار همان است. خشونت و جنگ، تهاجم و غلبه يا گريز و
تسليم، ريشه در كنشهاي مربوط به دوران ماقبل بلوغ عقلي انسان
است؛ در يك جامعهي طبيعي و حيواني، دفاع، دفاع غريزي است.
دفاع غريزي هم اين است كه وقتي كه يك حيوان مورد تهاجم قرار
ميگيرد اگر احساس كند كه ميتواند غلبه كند پيشدستي ميكند و
ميجنگد؛ اگر بداند كه نميتواند برطرف مقابل غلبه كند، يا
فرار ميكند يا تسليم ميشود؛ بنابراين در اين الگو، سه كنش
بيشتر وجود ندارد: فرار، تسليم و هجوم. اين برنامه در نظام
غريزي و ژنتيك ما وجود دارد، و متعلق به دوران قبل از بلوغ
عقلي و استقلال فكر و وجدان و اراده است. با ظهور شعور
خودآگاه، تدريجاً ما به نوع ديگري از كنشها و تعامل اجتماعي
هدايت و تربيت ميشويم. يعني اين نوع رفتار هرچند خاستگاهي
كهن در نخستين دوره بلوغ اجتماعي و آغاز دوران توليد و همبستگي
آگاهانه انساني دارد، اما خصلتي انتخابي و گزينشي دارد. در اين
سرمشق، بر روی ضرورت تعامل و همكاري صلحآميز در عرصه انواع
فعاليتهاي آفرينشي تأكيده شده است. يعني به اين نتيجه
رسيدهاند كه با هم در صلح و اشتراك زندگي كنند. در اين سرمشق
شعور خودآگاه و آفرينشگر نقش خلاقي ايفا ميكند. كودك آدمي هم
اين دوره را پشت سر ميگذارد و به دورهي بلوغ عقلي ميرسد و
با آن از بند رفتار غريزي رها ميشود، بيآنكه از ضمير
ناخودآگاه جمعي آنان پاك گردد. لذا در دورههاي بحراني يك نوع
بازگشت به دوران غريزي داريم. يعني همان واكنشهاي سهگانه
مجدداً در رفتار برخي گروهها احيا ميشود. در موقعيتهايي كه
انديشيدن و تعقل، ناممكن و اراده تضعيف ميشود و قدرت انتخاب
و بررسي و سنجش و انتخاب آگاهانه دشوار ميگردد، و شرايط
بهگونهاي ميشود كه غرايز از روي برنامه و نظام از پيش
مقرري، شروع به عمل ميكنند، كنشهاي ما همان سه تايي ميشود
كه اشاره كردم: هجوم و خشونت، تسليم يا فرار.
سرمشق اول مربوط بهدوران بلوغ عقلي جامعهي انساني است؛
زماني كه انسانها بهجاي مصرف ساده از محصول كار طبيعت شروع
به توليد ميكنند و همانند طبيعت به نيروي مولد ولي خودآگاه و
آزاد ارتقاء پيدا ميكنند. اگر بخواهيم از متن قرآني شاهدي
براي اين تحول بياوريم، اين دوران بعد از هبوط آدمي از باغهاي
بهشت و استقرار در زمين و تلاش و كار جمعي و كسب آگاهي و شعور
آغاز ميشود. در اين مرحله انسانها شروع بههمكاري و همبستگي
و كاربرد خرد ميكنند كه نخستين تعين اجتماعي آن آغاز عصر
كشاورزي است. ميدانيم كه كار كشاورزي احتياج به امنيت و ثبات
دارد؛ در زيست و معيشت دوران قبل از هبوط (دوران صيد و شكار و
گردآوري غذا) مواد و غذاي آماده در طبيعت مورد استفاده قرار
ميگيرد. اگر منابع طبيعي كاستي يابد، رقابت و نزاع براي تسلط
بر منابع (قلمرو طبيعي) شعلهور ميشود و غلبه و زور بيشتر كه
چهكسي حق دارد قلمرو را در اختيار بگيرد و يا آن را توسعه
بدهد؛ در اين وضعيت، صلح و امنيت بلاموضوع است، چون انسان خود
توليدكننده نيست، بلكه مصرفكننده است و طبيعت را غارت ميكند.
ولي وقتي دورهي كشاورزي ميشود از طبيعت ميآموزد كه چگونه
بذري كاشته شود و سپس بهتدريج و آرامي سبز و بزرگ شود و به
دانه و گل و ميوه برسد، يا درمورد حيوانات نیز به همين ترتیب،
رشد آنها زمان ميبرد؛ طبيعت اين صبر را دارد؛ انسانها هم
وقتي شروع كردند اهليكردن حيوانات را ياد گرفتند و اين با
كشاورزي همراه شد. صبوري را ياد گرفتند، كه اگر در شكار مثلاً
بچه حيواني را گرفتند بايد بزرگ شود تا گوشتي پيدا كند؛ آن وقت
بايد مدتي صبر كنند، اگر همان موقع آن را بخورند فايده ندارد.
و بعد هم ياد گرفتند كه چه جوري گياهان توليد ميشوند؛ آن هم
نيازمند صبوري و کاربرد شعور بود. همكاري صلحآميز بهجاي
رقابت خصمانه در توليد و دفاع، تحكم اساس همبستگي و تقسيم كار
ضرورتهاي گريزناپذير زيست در مرحلهی خطير بعد از هبوط محسوب
ميشد و اين همه بدون ثبات و امنيت پايدار ناممكن بود. اگر
امنيت نبود و استمرار وجود نميداشت، پروسهی توليد قطع ميشد
و همه چيز به صفر برميگشت. اين درس را انسانها، آگاهانه و
ناخودآگاهانه آموختند. و در تجربههاي بعدي (جمعي) اين
ويژگيها رشد كرد و همكاري و اشتراك و صلح و اصالت مصالح جمعي
و خير عموم، اساس معيشت، تمدن و فرهنگ جدید قرار گرفتند. طبيعي
است كه محركهاي عاطفي متناسب با اين مناسبات نيز شكل گرفت.
نتيجه آنكه از آن به بعد، هر زمان زندگي و معيشت مردم كمتر
دستخوش خشونت و غارت و جنگ از بيرون است و در ضمن تهيهي لوازم
و ضروريات زندگي و تأمين معيشت بدون كار مولد ميسر نيست، مردم
با صلح و هبستگي و اشتراك و برابري و مهرباني ميان خود شروع به
كار و همكاري ميكند. اما اگر به هر دليل شيوهي جنگ و غارت بر
آنها تحميل شود و توليد و صلح و امنيت مختل گردد و غلبه و زور
تنها عامل بقا و بهرهمند شود، خشونت و نزاع، رقابت خصمانه و
غارت (رانتخواري) و زندگي انگلي رواج مييابد و امنيت و ثبات
از بين ميرود. اما اگر مردم بهخود واگذار شوند و آزادي و
استدلال آنها محفوظ بماند و نظام توليد تخريب نشود و مداخلهي
غارتگرانه و مخرب و خشونت بار صورت نگيرد، مردم در مواجهه با
كمبودها و بحرانها بر شدت تمايلشان به همبستگي، همكاري، كار
مولد، و ايثار و مهرباني و اشتراك و برابري افزوده ميشود. در
اين حال در ميان آنها، نزاع بر سر تسلط بر يكديگر جز به ندرت و
بهصورت اتفاقي رخ نميدهد.
قرنها- قبل از تشكيل پادشاهي- جامعههاي كشاورزي ايران در
اشتراك و صلح با هم زندگي ميكردند- و امور جمعي را به شيوهاي
شبهدموكراتيك (شوراهاي ريشسفيدان) اداره مينمودند؛ اما
بعداً در تمام دوران پادشاهي باستاني و بعد از اسلام- تا
امروز- عامل عمدهي حاكم بر حوزهي حكومت و مناسبات قدرت، غلبه
و زور بوده است. حكومتها با همين شيوه دست بهدست گشتهاند؛
يعني- جز موارد بسيار اندك- زورمندترها و فاتحين ميدان جنگ،
صاحب حق پادشاهي محسوب ميشوند. عاملي كه تدريجاً توسط بعضي
نظريهپردازان در رديف عوامل مشروعيت خلافت و حكومت شناخته شد
و رسميت پيدا كرد.
وقتي كه دولت متمركز و مطلقه تشكيل شد جامعهي ايران به دو
بخش تقسيم گرديد؛ يك بخش، تودههاي كشاورز كه همچنان روي
زمينهايشان كار ميكردند و از مركز دولت دور بودند. هرچند كه
مالكيت بر اراضي خود را از دست دادند ولي در مسايل مربوط به
توليد و زيست يعني اينكه در زمينشان چه چيزي كشت كنند، به چه
نحو نسقبندي كنند، تقسيم كار، نظام آبياري، و... تا حدود
زيادي استقلالشان محفوظ ماند؛ دولت فقط آن ارزش افزوده را
بهصورت ماليات و خراج و بهرهي مالكانه ميگرفت، يا سرباز
ميگرفت، ولي در كارهاي ديگر آنها مداخله نداشت. به همين جهت،
كنشهاي اجتماعي مبتني بر سرمشق اول (به مفهوم مقاومت مثبت و
مولد) در تودههاي كشاورز، در طول تاريخ تداوم بيشتري دارد؛
يعني همبستگي و اشتراك ميان افراد آزاد، همچنان قوي است. زيرا
اينها زيست و معيشت مبتني بر توليد دارند و براي توليد،
همبستگي و همكاري صلحآميز ضرورت دارد. بهعلاوه آنها از
حوزهي حكومت و كشاكشها و مناسبات حاكم بر آن دور هستند و لذا
كمتر تحتتأثير خلقيات طبقهي حكومتگر- كه پيوسته درگير نزاع
و رقابت خصمانهاند و معيشتي مبتني بر غارت، باجگيري و
رانتخواري دارند- هستند. در آن حوزه همه چيز بر پايهي غلبه
و زور است. تفاوت شيوهي زيست و معيشت بين اين دو بخش حايز
اهميت زيادي است. در جامعهي كشاورز و پيشهرو و نيز اهل علم
و هنر و فرهنگ كسي ميتواند زندگي كند و با ديگران در صلح و
دوستي بسر برد كه بهكار و توليد يدي يا فكري اشتغال داشته
باشد. ولي در حوزهي حكومت كه غلبه و زور عامل تعيينكننده است
توليد، ارزش و مزيت نيست؛ بلكه هر كه زور بيشتري دارد، قدرت و
ثروت بيشتري بهدست ميآورد، و چون داشتن قدرت و هنر توليدكردن
معيار نيست، همبستگي ميان افراد و گروهها پديد نميآيد؛ زور و
غلبه عامل تعيين پاداش و دستاوردها است. آن يك نفر كه زورش از
همه بيشتر است و جمع را مطيع و تسليم خويش ميكند، تنهايي
ميرود و قدرت را ميگيرد و همه چيز را تصاحب ميكند، افراد
جمعي آزاد نيستند و همبستگي آنها مكانيكي است. اما در عرصهي
توليد كشاورزي، پيشهوري و علمي و فرهنگي شرايط كاملاً معكوس
است؛ آنجا افراد آزاد و مستقلاند و كار مثبت و مولد مبناست،
غارتي در كار نيست، بنابراين زورمداري نبايد حاكم باشد؛ نه
تنها ضرورت ندارد كه داراي ارزش منفي است. اما در حوزهي
حكومتهاي متمركز و مطلقه توليد نيست و زور عامل تعيين ميزان
بهره است، كار و همبستگي بها و ارزشي ندارد، ايثار و مهرباني و
گذشت و اشتراك و برابري بار منفي دارد و اتكاء به آنها به زيان
طرفهاي درگيري تمام ميشود. در اينجا كسي كه ميتواند
حقهبازي و دسيسه و توطئه كند و از وسط حرمسرا بزند شاه را
بكشد و خودش بيايد، دست بالا را دارد. همين كارهايي كه
ميبينيم در حوزهي حكومت دايماً از همان ابتداي پادشاهي رخ
داده است: جنگ، خصومت، خدعه، نيرنگ، دسيسه از همان بدو تأسيس
دولت مطلقه هخامنشيها در حوزهي حكومت بوده و يك لحظه قطع
نشده است.
اقشاري از جامعه كه به حكومت و به نهادهاي حكومتي وابسته
ميشدند و ارتزاقشان از طريق نهاد حكومت بود (يعني غارت و
باجگيري و رانت) به تدريج آن خلقيات را فرا ميگيرند و
كنشهايشان بيش از پيش منطبق با رفتار و خلقيات اعضاي طبقه
حاكم ميشود. اينگونه شما ميتوانيد وضعيت رفتار و شيوههاي
زيست و كنشهاي اجتماعي اقشار مختلف مردم را براساس معيارهاي
زير صورتبندي و مشخص كنيد؛ 1) به ميزاني كه اقشار اجتماعي دور
از حوزهي حكومت و در استقلال نسبي از آن بسر ميبرند. 2)
براساس كار مولد- اعم از ذهني و فكري يا يدي- ارتزاق ميكنند
(مانند كشاورزان، پيشهوران و اهل علم و فرهنگ)؛ رفتاري در
چارچوب سرمشق اول يعني بالفافه، خودآگاهانه و عقلانيتر دارند
و با يكديگر همانند انسانهاي برابر و آزاد تعامل مينمايند.
در آنها ويژگيهاي مثبت همكاري و همبستگي و خردگرايي و اشتراك
و برابري (خلقيات مثبت و سازنده)، ظهور بيشتري دارد. ولي در
گروههايي كه وابستگي بيشتري به حكومت مركزي دارند يا جز، آن
هستند- و اساس كارشان بر غلبه و زور و خشونت متكي است- كنشهاي
غريزي و كودكانه بيشتر غلبه دارد. اين كنشهاي متضاد در
موقعيتهاي مختلف از سوي نمايندگان قشرهاي نام برده، ظهور كرده
و تأثيرات متناقضي در روند تحولات اجتماعي و سياسي برجاي
گذاشته است. مثلاً در جريان انقلاب مشروطه يا نهضت ملي يا
انقلاب اسلامي كه اقتدار و سلطهي حكومت مركزي و سازوكار مبتني
بر غلبه و زور و غارت، منحل يا ضعيف ميشود، و در اثر مقاومت و
فشار نيروهاي اجتماعي مولد ابزار سركوب براي مدتي بلااثر
ميشوند. به همان ميزان كه اقتدار و نفوذ و سلطهي حوزه حاكميت
مطلقه ضعيف و محدود ميگردد، ميدان براي ظهور و توسعهي كنشها
و اخلاقيات مثبت و سازنده مبتني بر خردورزي، همكاري، آشتي و
دوستي، ايثار و مهرباني و اشتراك و برادري، فراختر ميشود. و
بهطور محسوسي، مردم نسبت به يكديگر مهربانتر شده تمايل به
همبستگي، همكاري، كار، و... تقويت ميشود.
همه كساني كه شاهد حوادث روزهاي انقلاب يا جنگ، بودهاند،
غلبهي روحيهي همبستگي و فداكاري و كار بدون چشمداشتهاي
مادي، مهرباني و مدارا و رواداري فوقالعاده را ملاحظه
كردهاند. تصادفي نيست كه در شرايط آزاد و رها از سلطه و
مداخلهي قدرتهاي زورمدار و غارتگر در ميان نيروهاي اجتماعي
مولد بهندرت ممكن است نزاع و ستيزه مذهبي يا قومي و نژادي رخ
دهد. همهي اينها را حوزهي حكومت بر جامعه تحميل ميكرده است؛
مردم ايران از مذاهب و مسلكهاي گوناگون، اگر مداخلهاي از
بالا يا بيرون صروت نميگرفت، در صلح و دوستي با يكديگر زندگي
ميكردند و همزيستي داشتند. مگر زماني كه در اثر مداخلات مخرب
حاكميت زور و ارعاب و رواج غارت و تشديد ناامني، ضرورت بقا،
افراد را به سنگر گرفتن پشت حصارهاي هويتي ايدئولوژيك قومي،
مذهبي و مسلكي و توسل به پرخاش و خشونت و حذف يكديگر سوق
ميدهد. اين وضعيت دوگانه در انقلاب هم اتفاق افتاد؛ در
مرحلهي مبارزهي مشترك و تا پيش از خلع قدرت از گروه حاكم،
براي مدت كوتاهي كه مردم در آزادي و استقلال از قدرتهاي
مداخلهجو بسر ميبردند، رفتار و كنشهاي اجتماعي برالگوي
سرمشق اول بود؛ اما اين وضعيت ديري نپاييد، زيرا ابتدا نخبگان
در قدرت و يا در مسير كسب قدرت و يا متمايل به تصاحب سهم
بيشتري از قدرت، همكاري و همبستگي و تأكيد بر رضايت همگان و
خرد جمعي را كنار گذاشتند و رقابت براي تسلط بر حوزه قدرت
درگرفت. زيرا بر گروهي بر اين باور بود كه نجات و سعادت كشور و
ملت فقط در سايهي حكومت آنان و ايدئولوژي آنان محقق ميشود.
چنين تصورات و طرح ادعاهايي شرايط را براي ساير گروهها ناامن
ميكرد و تهديدي عليه موجوديتشان بود، زيرا پيروزي هر يك،
ملزوم حذف و نابودي بقيه تلقي ميشد. وقتي با اين روش، شرايط
را براي يكديگر ناامن كردند، درگير رقابتهاي خصمانه شدند.
تعامل سازنده كه قبل از پيروزي با هم داشتند بلافاصله به رقابت
خصمانه تبديل شد. پشت سنگرهاي هويتهاي قومي و ايدئولوژيك
موضع گرفتند و شروع به دعوا كردند. در اثر اين جنگ و دعوا در
همان چرخهي باطلي افتادند كه حكومتهاي پيشين گرفتار بودند و
به شيوهها و سرمشقي متوسل شدند كه پيشتر نفي ميكردند. تنها
عناوين و پوششهاي ظاهري تغيير كرده بود. در نتيجه وقتي فضاي
حياتي را براي يكديگر ناامن كردند، تقابل و خشونت و ستيز، جاي
تعامل و همبستگي و همكاري را گرفت. خود بهخود، زورمندترين
آنها بايد پيروز ميشد، و حال آنكه در جريان و در مبارزه با
ديكتاتوري رژيم، اين كنش مقاومت (سرمشق اول) بود كه در جامعه
رشد كرد تا امنيت نه از راه سركوب بلكه از راه همبستگي و
همكاري و مشاركت همگاني حاصل شود و بيثباتي تبديل به شرايط
باثبات گردد؛ اين روند تا پيروزي پيش رفت.
مردم ايران لااقل از مشروطه تا امروز چند جنبش اجتماعي بزرگ
را پيش بردهاند كه در جريان آن نيروهاي اجتماعي فعال در
جنبش، خشونت را اصل و محور اصلي و استراتژيكشان قرار
ندادهاند، يعني با ضرب اسلحه مشروطه را به دست نياوردهاند؛
با ضرب اسلحه نفت ملي نشد؛ با ضرب اسلحه انقلاب پيروز نگرديد.
تحت شرايطي، بهصورت ناگزير و در حاشيه- و نه متن- خشونتهايي
بروز نمود، ولي مقاومت جامعه در كل، مدني و منفي بود:
اعتصابات، بستن بازار و.. چيزي كه حكومتها را درهمشكست
مقاومتهاي مدني جامعه بود نه خشونت مسلحانه؛ اين نكته بسيار
قابل تأمل است. تا پيروزي انقلاب همبستگي وجود دارد؛ كسي
نميگويد تو ماركسيست هستي، تو مسلمان هستي، تو شيعهاي، تو
سني هستي، تو كردي، تو عربي؛ افراد برادروار كنار هم بودند.
اين آدمها ايراني بودند؛ اگر آن روند ده سال ديگر هم طول
ميكشيد اين همكاري و مدارا و همبستگي باقي ميماند. اين
كنشها ادامه داشت تا اينكه نخبگان قدم به مرزها يا درون حوزه
قدرت گذاشتند، از اين لحظه به بعد رفتار نخبگان و رهبران تغيير
كرد؛ قبلاً امنيت، آزادي، عدالت، رفاه و... را براي همگان
ميخواستند، اما حالا هر گروهي تحقق آن آرزوها را در گرو
قبضهي كامل قدرت در دستهاي خود ميداند و مدعي ميشود؛ به
همين خاطر رقابت خصمانه جايگزين همكاري و اشتراك ميشود و نزاع
رخ ميدهد و فضا ناامن ميگردد. نيروهاي اجتماعي ابتدا از اين
نزاع بركنارند، آنها درگير مبارزه بر سر كسب قدرت انحصاري
نيستند. اما داراي احساسات و عواطف قومي و مذهبي و ملي و ...
هستند بيآنكه آنان را نسبت به يكديگر نامداراگر و در ضديت و
ستيز قرار دهد. ولي اين حساسيتها و عواطف و احساسات قابل
تحريك است. حال اگر كساني- بهويژه نخبگان و رهبران سياسي و
فكري- اينها را تحريك كنند، نيروهاي اجتماعي نيز تحتتأثير
القائات كاذب ايدئولوژيك از حالت تعامل عقلاني و سنجيده و
مداراگرانه و آشتيجويانه در يك حالت هيجاني و احساسي به نزاع
و ستيز با يكديگر رو ميآورند؛ در نتيجه آن الگوي رفتار
خردورزانه و مسالمتجويانه طرد ميشود و روابط دوستانه، خصمانه
ميشود؛ همانها كه تا لحظهاي قبل نسبت به هم مهربان و اهل
گذشت و ايثار و صبر و بردباري بودند، اكنون به خون هم تشنه
ميشوند، اين تغيير حالت بهچه برميگردد؟ در درجه اول به
سازمان نايافتگي و ويژگي تودهوار جامعه، كه همبستگي آنها را
شكننده ميكند و در برابر تحريكات احساسي، هيجاني آسيبپذير
ميشوند. هر اندازه تشكلها و همبستگيهاي مدني رشد بيشتري
داشته باشد، و تعامل خردورزانه نهادينه و مسلط باشد، در برابر
محركهاي غريزي (غيرعقلاني) و هيجانات و تلقينات مقاومت
بيشتري نشان ميدهند. در جامعه تودهوار (ذرهاي) اين وضعيت به
كرات اتفاق ميافتد، چون در حالت تودهوار افراد تنها ميشوند،
بهخصوص اگر شرايط ناامن شود تنهاييشان بيشتر است و سعي
ميكنند بهتنهايي از خود دفاع كنند. تحت اين شرايط كسب امنيت
به دو حالت ممكن است، يكي دفاع و اقدام ستيزهجويانه شخصي، و
ديگري تسليمشدن به قدرت برتر و فاتح. در وابستگي به وي، فرد
بر ضعف و ناامني خود غلبه ميكند. بساري خلقيات و رفتار
متملقانه، ستايش و مدح زورمندان و فاتحان از همين نياز به
امنيت از سوي شخصيتهاي ضغيف و كودكوار بروز ميكند. معمولاً
حكومتهاي متمركز و سركوبگر مردم را متفرق و منفرد و ذرهاي
ميخواهند تا آسانتر وادار به تسليم شدن كرده به نهادهاي خود
وابسته نمايند. براي اين منظور همبستگيهاي مدني- عقلاني و
آزاد و آگاهانه ميان مردم را ميشكنند تا افراد تك تك شوند و
سپس، آنان را به نهادهاي خود- كه پشت به قدرت دارد- وابسته
كرده، پرورش و امنيت دهند؛ وقتي افرادي از نظر اقتصادي، سياسي
و اجتماعي به قدرت حاكم و نظام باجگير و رانتي مسلط وابسته
شدند، آنگاه به ابزاري در دستهاي آنان تبديل ميشوند و در هر
فرصت برحسب نياز حاكمان و در جهت تحقق هدفهاي آنان، بهصورت
تودهاي دنبالهرو، بسيج و فعال ميشوند. در درون اين حركت جمعي
و تودهاي احساس كاذب قدرت و امنيت به آنها دست ميدهد؛ در اين
حالت فرد خود را در انبوه مردم گم ميكند و ضعف خود را از
طريق اين هماني با قدرت جمع ميپوشاند؛ احساس ميكند كه ديگر
تنها نيست. يا انحلال هويت و شخصيت فردي در هويت جمع و قدرتِ
پشتيبانِ آن، ضعفاش به احساس اقتدار تبديل ميگردد. مطابق
آنچه از روانشناسي تودهي انبوه شده ميدانيم، در اين حالت
نيروي خرد و داوري مستقل بهكلي از كار ميافتد و غرايز از بند
وجدان و عقل آزاد ميگردند؛ خرد افراد ديگر كار نميكند؛ تلقين
پذيري فوقالعادهاي پيدا ميكند؛ آستانهي تحريكپذيريشان
پايين ميآيد؛ همهچيز كاملاً احساسي و هيجاني است؛ و خشونت و
ديگر واكنشهاي غريزي بروز ميكنند. رفتار تودههاي بسيج شده،
در آشوبها بيشباهت به رفتار كودكان نيست: پرخاش، بيصبري،
تخريب شتابزدگي در دستيابي به خواستهها در كوتاهترين زمان
و همراه با خشونت.
در جامعهي ما بهخاطر توالي دورانهاي سركوب و شرايط
ناپايدار، نهادهاي مدني شكل نگرفته و تعاملهاي عقلاني تداوم
پيدا نكردهاند؛ اين وضع به خصوص در سطح جامعهي شهري كه بيشتر
درگير قدرت و تعارضات دروني آن بودهاند، محسوس است. چنانكه
كمي بعد از پيروزي انقلاب هم ميبينيم كه خشونت و ناامني
دامنگير جامعه ميشود و روش كسب ايمني از طريق همبستگي
اجتماعي و مشاركت فعال و خلاق و آزاد و عقلاني در پيشبرد هدف و
توليد ارزشهاي مادي و معنوي كنار زده ميشود و روشهاي كسب
ايمني برطبق الگوي دوم يعني خشونت و قهر و غلبه و زور و تسليم
و وابستگي يا گريز و انزواجويي گسترش مييابد، بهطوري كه
دستيابي به امنيت و ثبات جز در سايهي يك قدرت متمركز و مطلقه
ناممكن ميگردد.
توضيح اين كه در يك چنين موقعيتي تفكر منطقي و روحيهي
انتقادي ضعيف ميشود؛ افراط و تفريط و عدم توانايي پيشبيني
نتايج كار افزايش مييابد؛ به ندرت كسي به پيشبيني و ارزيابي
عقلاني نتيجهي كارها ميپردازد و قوهي حزم و دورانديشي و
پيشبيني نتايج اقدامات، زايل ميگردد.
روحيهي جانبازي كه در اين موقعيتها رشد مييابد، اكثراً
با آن روحيهي ايثاري كه در الگوي رفتاري سرمشق اول ديديم
بهكلي فرق دارد؛ آنجا، فرد خودآگاهانه به اين نكته رسيده است
كه بدون گذشت، در راه خير عموم، همكاري و اشتراك و همبستگي
ميان افراد تداوم نمييابد. اما در اينجا جانبازي برآمده از
هيجانات و دستكاريهاي عاطفي است. در نبود همبستگي اجتماعي
مبتني بر افراد آگاه، آزاد و مستقل، احساس تنهايي و ناامني بر
افراد غلبه ميكند. اما براي گريز از تنهايي و كسب امنيت روحي،
برخي بياراده مجذوب كاريزماي شخصيتهاي تأثيرگذار ميشوند؛
يك رهبر يا فرماندهي نظامي مقتدر، به يك اشاره، تودهي
هيجانزده را مثل موج بهحركت درميآورد و بههر سو كه بخواهد،
هدايت ميكند. از آنان كه در درياي توده هيجانزده غرق
نميشوند و مجذوب كارفرماي رهبران نيستند، بخشي بهخاطر
ناتواني از ايجاد همبستگيهاي خلاق- و خودآگاهانه با ديگران و
براي گريز از ناامني و ترس از قدرت، راه سكوت پيش ميگيرند و
به خلوت شخصي و زندگي خصوصي و يا به محفلهاي تصوف و درويشي
پناه ميبرند. براي گروهي اين نوعگريز و انزواجويي تمهيدي است
براي هزار درگيري و در همان حال حفظ استقلال فكري و روحي خويش.
پناه بردن به دژ دروني از طريق سلوك صوفيانه و عرفاني، يكي از
رايجترين واكنشهاي گريز در موقعيتهاي بهشدت بحراني و ناامن
است. زماني كه كنش مقاومت از توان و ظرفيت جامعه خارج و يا
دشوار و پرهزينه است و افراد تسليم را نيز برنميتابند، آنها
با اين كار استقلال روحي و اخلاقي خود را تاحدودي حفظ ميكنند.
ضعف روحيه همبستگي اجتماعي و اشتراك در بعضي از اين گونه افراد
سبب ميشود نسبت به از دست دادن مايملك مادي و استقلال و
تماميت سرزمين و سرنوشت همميهنان و همنوعان خود بياعتنا
بمانند، و تنها به حفظ استقلال روحي خويش بسنده كنند. به همين
جهت اين گروه افراد از عرفان و صوفيگري بيش از هر شيوهي
ديگري استقبال ميكنند. كنشگري اشكال مخرب هم دارد. از بدترين
آنها پناه بردن به مواد مخدر، براي گريز از عالم واقعيتهاست.
اضافه بر اينها در يك چنين شرايط بحراني و ناامن و پرخشونت و
در فقدان همبستگيهاي اجتماعي، اعتماد به نفس افراد به شدت
آسيب ميبيند و ترس از فقر و تنهايي و مجازات و مرگ بر روح
آنان مستولي ميشود و نتيجه توانايي هرگونه تفكر سازنده و
اقدام مثبت و مقاومت و پايداري از افراد سلب ميگردد، ارتباطات
و تعامل فكري و عملي ميان مردم به حداقل ميرسد؛ افراد در لاك
زندگي خصوصي فروميروند و يا به لاقيدي و خوش باشي روي
ميآورند. انواع ديگر گريز هم وجود دارد، از جمله اشتغال به
گردآوري ثروت.
جمعبندي كنم؛ ما دو نوع رفتار عمده داريم كه در ناخودآگاه
جمعي و خاطرهي تاريخيمان ريشهي عميق دارند و ميتوانند
متناوباً جايگزين يكديگر شوند؛ يكي سنجيده و خردمندانه و
مقاومت در سايهي همبستگي انساني همراه با فعاليت مولد در
شرايط آزاد و برابر؛ دوم، رفتار كودكانه و شبهغريزي كه مخرب و
با خشونت همراه است. در شرايط نسبتاً امن كه تهديدي جدي متوجه
همبستگيها نيست و شدت خشونت و تخريب از ظرفيت تحمل و پايداري
مردم فراتر نرفته است، نيروهاي مولد جامعه در مواجهه با مشكلات
و موانع زندگي اجتماعي و معيشتي بيشتر مطابق سرمشق اول عمل
ميكنند. با توجه به ساختار و ماهيت خشونتگر و خصلت غارتي
حكومتهاي مطلقه، گروههايي از مردم كه از استقلال نسبي از
حوزه قدرت بهرهمند هستند، و معيشتي مبتني بر كار مولد دارند،
اكثراً رفتاري متناسب با سرمشق اول از خود بروز ميدهند.
مصونيت نسبي از مداخلات مخرب و سلطهجويانه، به نيروهاي
اجتماعي فرصت همكاري صلحآميز ميان خود، بر پايهي خير عموم و
مصالح مشترك ميدهد و روحيهي مهرباني و همبستگي را در آنان
تقويت مينمايد. در ميان اين مردم امكان مقاومت مسالمتآميز
مدني در برابر قدرتهاي سركوبگر و رانتخوار وجود دارد. آنها
ميتوانند با همبستگي ميان خود به ايجاد فضاهاي نسبتاً مستقل
شامل روابط زيستي و معيشتي و اجتماعي و روحي و معنوي، در
جامعهي بزرگ دست زنند. من اين نوع همبستگي همهجانبه و
خودآگاهانه متكي بر ارزشهاي مشترك را به كشتي نوح تعبير
كردهام. در يك جامعهي بحرانزده و به شدت ناامن و پرخشونت كه
در آن افراد يا بايد قرباني شوند يا تسليم و يا موضعي را در
چرخهي زورمداري و خشونت اشغال نمايند. و در نتيجه نه فقط از
استقلال فكر و آزادي وجدان و اراده كه از شخصيت اخلاقي و حيات
معنوي خويش نيز محروم شوند، و ترديد نيست كه در ضمن نميتوانند
همه چيز را يك باره تغيير دهند، براي مصون ماندن از اضمحلال
كامل و افزايش تواناييهاي وجودي و تحكيم هبستگي و همدردي و
روحيه اشتراك و دوستي و مهرباني ميان خود، بستري- به مثابه يك
سفينه- براي همكاري و همزيستي برادرانه و دوستانه ميان خود
فراهم ميآورند. آنان در يك «كشتي» و در اين بستر (نهاد مدني)
با هم همكاري ميكنند و ضمن حمايت متقابل از يكديگر، روابطي
صلحآميز و توأم با مدارا و سرشار از امنيت و اعتماد متقابل
بين خودبه وجود ميآورند. در اين وضعيت شخصيت انساني و اخلاقي
و اجتماعيشان سالم ميماند؛ هنر همزيستي توأم با مهرباني،
اشتراك و كار مولد را ميآموزند. ظرفيت وجودي آنها براي
پاسداري از علايق جمعي و همبستگي و مقاومت در برابر مشكلات و
سختيها و آفرينشهاي فكري و عملي توسعه مييابد. بهطوري كه
وقتي طوفان فرو بنشيند، اين گروهها صلاحيتهاي لازم را براي
بناي يك جامعه سالم دارا هستند. سرمايه اجتماعي كه از اين طريق
فراهم ميآيد به آنها اجازه ميدهد تا در برابر فشارها و
محروميتهاي مادي و غيرمادي مقاومت كنند. در سايهي همين
پايداري و سلامت نفس و همبستگي است كه فرصتهاي آينده را در
اختيار ميگيرند. و مناسبات سالمي را در جامعه پي ميريزند.
مناسباتي كه در آن فرصتي براي رقابت خصمانه بر سر كسب قدرت
وجود ندارد، زيرا قدرت با غارت و سلطه و رانت همراه نيست و در
يك كانون متمركز نميشود. وقتي قدرت سياسي و مديريت و
مسئوليتهاي عمومي با امتيازات ويژه همراه نباشد و به كسي
برتري مادي و سياسي و نظامي نسبت به ديگران ندهد هيچ فرد يا
گروهي براي دستيابي به آن دست به اسلحه نميبرد و وارد جنگ و
رقابت خصمانه با ديگران نميشود.
بهنظر من، ما ميتوانيم بر الگوي رفتاري دوران كودكي و شبه
غريزي غلبه كنيم، چنانكه بهلحاظ زيستي طي يك رشد طبيعي
مرحلهي كودكي پايان مييابد و دوران بلوغ فرا ميرسد. مردم
ايران هم دير زماني است كه دوران تاريخي كودكي را پشت سر
گذاشتهاند و در عبور از گذرگاه دشوار ورود به دوران توليد و
زيست خودآگاهانه اجتماعي، بلوغ عقلي و اجتماعي را تجربه
كردهاند. لذا اگر خودآگاهانه همبستگيها و فضاهاي امني بين
خود ايجاد كنند، رفتار و كنشهاي جمعي آنان در موقعيتهايي كه
امنيت حياتيشان تهديد ميشود و يا بندهاي سلطه سست و پاره
ميگردد شكل غريزي و كودكانه پيدا نميكند؛ ولي چون همبستگيها
و تجربهي همكاري ما ضعيف است، و مهمتر از همه، چون ما نسبت
به اين تجربهي تاريخي، خودآگاه نيستيم، فرصتها را از دست
ميدهيم. براي رهايي از سلطهي سرمشق دوم، لازم است از نقد
سطحي اقدامات گذشته فراتر رفته، به بررسي علل و شيوههاي
ارتكاب خطاها- بهويژه اقدامات شتابزده، كودكانه،
ستيزهجويانه و افراط و تفريطهاي خود در موقعيتهاي حساس
تاريخي- بپردازيم. بايد بدانيم كه كنشهاي جمعي ما ريشه در
ناخودآگاه ما و اين دو الگو دارد. با خودكاوي از طريق نقد و
بررسي انتقادي اقدامات و كنشهاي جمعي خود در مقاطع مختلف
تاريخ (يعني روانكاوي جمعي) به خودآگاهي تاريخي دست
مييابيم و در نتيجهي آن، از بند كنشهاي كودكانه و شبه غريزي
آزاد ميشويم، و در سايهي آزادي ناشي از خودآگاهي، توان كنترل
و مديريت تمايلات غريزي و احساسات بازمانده از دوران كودكي را
بهدست ميآوريم.
مصيب دواني
آقاي فراستخواه فرمودند كه اول انقلاب، دولت نقشهاي را كه
مردم داشتند بر هم زد و نقشهاي هم نداشت كه ارايه دهد، و
دولتهاي آقاي هاشمي و خاتمي هم كه سعي كردند نقشهاي را براي
مدرنشدن جامعهي ايران ارايه بدهند، نتوانستند طرح خود را به
سرانجام برسانند. سئوال اين است كه خوب، شما چه نقشه و راهي
براي مدرن شدن جامعهي ايران داريد؟ منظور من از «شما»، شخص
آقاي فراستخواه يا بنياد فرهنگي مهندس بازرگان يا ساير نيروهاي
مدرن و نوگرا و روشنفكر در جامعهي ايران است.
دكتر محمد حسين بنياسدي
ما در اين جلسهها نميخواهيم به راهحل برسيم؛ داريم گفتوگو
و بررسي ميكنيم كه در حوزههاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي چه
اتفاقاتي رخ داد. اينها بر فرهنگ و خلقيات مردم ايران طي اين
سي سال چه اثري بهجا گذاشت. موضوع راهحل انشاءالله در جلسات
ديگر مطرح خواهد شد.
محمدجواد مظفر
... ما ميگوييم كه اگر امنيت برقرار شود مردم همكاري و مشاركت
ميكنند و اگر بهگونهاي ناامني باشد مردم به آن الگوي خشونت
پناه ميبرند. حداقل وقتي صد و اندي سال گذشته را تحليل
ميكنيم و سراغ جرياني بهنام حكومت ميرويم، هر چه نگاه
ميكنم ميبينيم كه اين جوري نيست كه مثلاً شب خوابيده باشيم و
از آسمان جن و پري آمده باشد يا مثلاً چترباز پياده كنند و صبح
كه از خواب بلند شويم ببينيم اينها حاكمان ما شدهاند و آن
وقت اين حاكمان كارهاي ناجور ميكنند و مردم و جامعه را به
فساد و ناهنجاري ميكشند. من معتقدم مسئوليت اين جابهجايي
حكومت و دست بهدست شدن حكومت در صد و اندي سال گذشته متوجه
كسي نيست جز همين مردم. سن و سال ما اگر نميرسد اما ميخوانيم
كه اين مسئول پسرخاله اين فرد است، آن حاكم پسرعمهي آن شهروند
است، اين كارگزار حكومت همسايهي آن مرد است، اين يكي
همشاگردي آن يكي است و... در اين دوران بعد از انقلاب هم كه
ديگر ماجرا خيلي ملموس است و همهي كساني را كه دارند كار
ميكنند و در حكومت هستند، ميشناسيم. ما معتقد هستيم كه آنها
فضا را نامناسب كردهاند اما ميبينيم كه حاكمان، قوم و
خويشهاي ما هستند، خودمان هستيم. چرا دوران تمايل ما به
مشاركت بسيار كوتاه و بسيار اندك است؟ ما خيزهاي كوتاه و
افتهاي طولاني داريم. چرا اين جوري است؟ من احساس ميكنم كه
يك گيري در بنيادهاي خصلتي و روحيهي ايراني وجود دارد. يعني
انگار بهگونهاي بيمارگونه خودمان- همه با هم- دست بهدست هم
ميدهيم تا دوباره آن بساط را بههم بريزيم و دوباره روز از نو
و روزي از نو. اين وضع را من اينجوري ميبينم؛ اگر يك دور يا
دو دور بود، من حرف آقاي دكتر پيمان را در مورد حكومتها و
حاكمان و نخبگان ميپذيرفتم، بله اين فلان فلان شدهها اين
بساط را سر ما درآوردند و خدا را شكر كه رفتند، و يا اگر فلان
گروه نبودند خيلي عالي ميشد. ولي وقتي چند دور در جابهجايي
قدرت داريم و در همهاش اين وضعيت را ميبينيم و شاهديم كه اين
حاكمان، جملگي خودماني و آشنا هستند، دچار تأمل ميشوم كه
گويي جاي ما مردم جابهجا ميشود. من اين را اشكال بنيادي در
رفتارهاي مردم ايران ميدانم.
علي قاسمي
با تشكر و خسته نباشيد به آقاي دكتر فراستخواه و جناب آقاي
دكتر پيمان. يك نكته در مورد مطالب جناب آقاي دكتر فراستخواه
به نظرم ميرسد و آن اينكه دربارهي تمايلات مردم بعد از
انقلاب و مخصوصاً بعد از اين سه دورهي گذاري كه رخ داد، به
رفتارهايي مانند بياعتمادي، بيثباتي، آنومي رفتار، پناه بردن
به بعضي از اشكال به اصطلاح رفتاري نامناسب و فقدان همبستگي و
امثال آن اشاره شد. ميخواستم ببينم اگر از يك طرف، جامعه به
سمت يك نوع گرايشات واگرا ميرود و شكل به اصطلاح فردي دارد،
جنبشهاي اجتماعي را كه حول خواستهاي قوميتي، جنسيتي، نسلي،
دانشجويي، روشنفكري و حتي صنفي و طبقاتي شكل ميگيرد، بهحساب
چه چيز بايد بگذاريم؟ يعني اينكه ظاهراً جامعه از يك طرف اين
روند واگرا را دارد و به شكل اتميستيك از يك طرف يك روحهايي
بازتوليد ميشود؛ روحهايي كه در قالبهاي كلي، جمعي بهدنبال
سبك زندگي، الگوهاي فرهنگي، نحوهي زيست، نوعي مطالبات صنفي
اجتماعي، قومي و مثلاً عقلاني و مدرن پيش ميروند. آيا به
اصطلاح اين يك تعارض است يا اينكه در بنيانهاي تحليل ما از
نظر متدولوژيك در واقع به اين رفتارها و به اين سازگاري گروهي
توجه نكردهايم؟ جنبشهاي اجتماعي در ايران نسبت به جنبشهاي
سياسي الان دچار يك افتادگي شدهاند؛ اگر جنبشهاي اجتماعي را
حول نظامهاي معنايي، سبك كار، نحوهي زيست و زندگي و مطالبات
خرد توضيح بدهيم، جنبشهاي سياسي حول مطالبهي قدرت، توزيع
قدرت يا بعضي از شئون ديگر شكل ميگيرند. آنها يك الزاماتي
دارند اما جنبشهاي اجتماعي فاقد الزامات حقوقي هستند. ولي اين
را چه جوري ميتوانيم توضيح بدهيم؟ يعني از يك طرف، شاهد
واگرايي هستيم و از يك طرف، شاهد همگرايي. حتي اگر اين همگرايي
با رويكردهاي پست مدرنيستي شكل بگيرد آيا نميتوانيم بگوييم كه
جامعهي مدرن ايران، جامعهي جديد ايران، نيروهاي اجتماعي كه
پا به صحنهي كنش اجتماعي گذاشتهاند و در اشكال تبليغاتي يا
در اشكال فرهنگي فعالند، دارند خودشان را بازتوليد ميكنند؟
اينها در و اقع با آن مؤلفههاي پيشامدرن كه يك درك
ذاتگرايانه از رفتار از آن درميآيد، قابل توضيح نيست.
در مورد فرمايشات دكتر پيمان هم چند نكته به نظرم ميرسد.
جناب دكتر پيمان تحليلي از تاريخ ايران ارايه دادند؛ به اين
معنا كه تا مرحلهي پيشامدرن بر يك ثبات و بيثباتي، و چرخهي
همگرايي و واگرايي، استبداد و هرج و مرج، يا ثبات و هرج و مرج
تأكيد كردند. اين تبيين شايد تا مرحلهي مشروطيت و ماقبل
شكلگيري دولت مدرن در ايران قابل توضيح باشد اما با توجه به
شكلگيري دولت مدرن و تفكيك و تمايز نهادها، نهادمندشدن
رفتارها در ايران و شكلگيري نيروها يا طبقات و گروههاي
اجتماعي جديد، چگونه ميشود با اين دو مؤلفه و دو مقوله، اين
رفتارها را توضيح داد؟ مثلاً در دوران مدرن و بعد از شكلگيري
دولت، مردم ايران از نظام روابط ارباب- رعيتي خارج ميگردند و
به شهروند تبديل ميشوند. آنهايي كه تا قبل از اين دوره خودشان
را با يك موقعيت محلي (مثلاً وطن) توضيح ميدادند در دورهي
جديد خودشان را تابع يك مليت بزرگتر ميدانند؛ به دليل اينكه
ساختارهاي محلي در ساختار بزرگتري حل يا ادغام شده يا روند
گذاري را طي ميكند. رفتارهايي كه در دولت مدرن بهوجود ميآيد
با تقسيم و تفكيك نهادها يا تقسيم كار اجتماعي قابل توضيح است.
مثلاً اگر نهادهاي مدرن حاكم شوند (مثلاً دولت رضاخان بر نهاد
ارتش يا نهاد اداري تكيه دارد يا مثلاً برطبقات تقريباً شكل
گرفتهي بورژوازي مَلاك) اينها رفتارهاي خاصي را در جامعه
توليد و بازتوليد ميكنند. آيا اين همبستگيهاي مدرني كه ايجاد
ميشود، شكل مكانيكي دارد؟ شكلي دارد كه از بيرون رفتارها را
هدايت ميكند؟ شكل عاطفي دروني يا انگيزشي ندارد؟ ولي بههرحال
يك شكلي از رفتار مدرن است. ما اين رفتارها را چگونه ميتوانيم
توضيح بدهيم. يعني اينكه بعضي رفتارها از برخي نهادها متأثرند؛
گاه يك قرن يا سدهها اين رفتارها در غرب- از قرن هفدهم به
بعد- خودشان را بازتوليد كردهاند. رفتارهاي مدرن از درون همين
نهادها درآمده و در جغرافياي سياسي بازتوليد شده و روح جديد و
واحدي را در ايران ايجاد كرده است. با توجه به همهي گسستها و
ناموزونيها و از ريختافتادگيها ما شاهد شكلي از اين
رفتارهاي مدرن هستيم. آيا ميشود جامعهاي همواره براساس
همبستگيهايي كه زودپا و زودگذر هستند و نميتوانند به يك امر
مستمر تبديل شوند، اداره شود؟ وقتي ما پا به دوران مناسبات
نوين گذاشتيم آيا ميشود آن رفتارها و همبستگيها را همچنان
حفظ كرد؟ فيالمثل در اوايل انقلاب وقتي كه در دورهي انتقالي
قدرت قرار ميگيريم طبيعي است كه نوعي از همبستگيهاي انساني،
عاطفي شكل ميگيرد، اما بعد از اينكه كمكم نهادها مستقر
ميشوند دوران حاكميت يا هژموني يك انديشه يا يك طبقه يا يك
دولت بهوجود ميآيد و شكل ميگيرد؛ كمكم ميبينيم آن رفتارها
و همبستگيهاي عاطفي جاي خود را به همبستگيهاي با ثبات
عقلاني، مصلحتگرايانه و غيره ميدهد. مثلاً اوايل انقلاب همه
به جهاد كشاورزي ميرفتند و بهعنوان يك رفتار نو بعد از
انقلاب- كه انگيزشي، هدفمند و بر پايهي ارزشهاي ايدئولوژيك
بود- براي كمك به روستاها ميرفتند. اما آيا بعد از مثلاً
طيشدن يكي دو سال همچنان ميشد اين رفتار را به شكل مستمر حفظ
كرد؟ يعني اگر جامعه مدرن است، اگر اين مردم شئون مختلف دارند،
اگر در تقسيم كار اجتماعي وارد ميشوند، اگر وابستگيهاي گروهي
و طبقاتي دارند، آيا ميشود همچنان همين همبستگيهاي عاطفي- كه
شايد بخش زيادي از آن متعلق به دوران پيشامدرن است- در دوران
مدرن خودش را نشان دهد؟ آيا ما در كشورهاي مدرني كه ساختارهاي
مدرن را بازتوليد كردهاند (مثلاً كشورهاي اروپايي يا آمريكا)
اين شكل از همبستگيهاي عاطفي و گروهي را شاهديم؟ آيا در غرب
چنين همبستگيهايي خود را به شكل مستمر بازتوليد كردهاند؟
نكتهي ديگر اينكه آيا رفتارهاي غريزي كه در دوران انقلاب
هم شكلهايي از آن خودش را بازتوليد ميكند ميتواند در دوران
مدرن به حيات خودش ادامه بدهد؟
نكتهي بعد آنكه به خرده فرهنگها اشاره شد. اگر اين
همبستگيهاي گروهي ادامه پيدا ميكرد شايد يك دهه، دو دهه
ميتوانست به حيات خودش ادامه بدهد. فكر نميكنيد جامعهاي كه
مبتني بر خرده فرهنگهاست و مبتني بر تضادهاي طبقاتي و
گروهبنديهاي اجتماعي است و اينها هر كدام برپايهي منافع و
تضادهايي كه بر سر منافع- اعم از ثروت و قدرت و منزلت- دارند و
چالش ميكنند و بعد از انقلاب صفكشي شروع ميشود، فكر
نميكنيد ريشهاي آن همبستگي از نظر جوهري در جاي ديگر است؟
اينكه اين همبستگيها نميتواند به لحاظ عاطفي پايدار بماند به
اين علت نيست كه در زير پوست جامعه چيزهاي ديگري به شكل غريزي
(يعني غريزه طبقاتي، غريزهي قدرتطلبي، غريزهي منفعتطلبي)
عمل ميكند كه آن پوستهي رفتاري را ميشكند و بهدنبال تعيين
جايگاه و موقعيت خودش در شرايط عقلانيتري است؟
من فكر ميكنم اگر خرده فرهنگها و گرايشات روانشناختي و
تأملاتشان را ببينيم، نميشود همبستگي گروهي و بر پايهي
عناصر عاطفي و غريزي را به شكل مستمر تداوم داد. مفهوم امنيت و
ثبات هم در دورهي مدرن و دوران پيشامدرن اين تفاوت كيفي را
دارند؛ يعني اساساً امنيت در دورهي پيشامدرن يعني قبل از
مشروطه در ايران يك چيز است و در نظام مثلاً بزرگ مالكي در
دوران مدرن شكل ديگري به خود ميگيرد. مثلاً، در دوران مدرن
وقتي ما ميگوييم فقدان امنيت، فقدان امنيت حقوقي، فقدان امنيت
شهروندي، فقدان امنيت سياسي و نظاير آن مطرح است؛ اما در دوران
پيشامدرن كه حزب وجود ندارد يا مثلاً اصناف به خودآگاهي
صنفيشان واقف نيستند يا جنبش فمينيستي وجود ندارد يا به لحاظ
حقوقي افراد به جايگاه خودشان واقف نيستند وقتي ميگويند چرا
امنيت نيست منظورشان اين است كه چرا مثلاً بهرهي مالكانه به
جاي يك سوم، بيشتر گرفته ميشود؛ تلقيشان از امنيت، همان
خشونتها يا همان جنگ و جدالهايي است كه ميآيد و روستا و
مزرعه و باغ اينها را خراب ميكند و ميرود. تلقي به اين عنوان
به لحاظ حقوقي، مدني، شهروندي وجود ندارد؛ اين مربوط به دوران
مدرن است كه اين مقولات ميآيد و برداشت و تلقي ما را از امنيت
دگرگون ميكند.
دكتر پيمان
(7)
در مورد نكتهاي كه آقاي مظفر فرمودند، لازم است عرض كنم كه
آقاي رضاقلي، مردم ايران را متهم كردند كه نخبگان خود را
ميكشند. اين ادعا قابل نقد است. ايشان وقتي ميگويد مردم
ايران، اساساً منظورشان عشايرند. اشارهاي به تودههاي كشاورز
يا پيشهوران و فرهيختگان و دانشمندان اين مرز و بوم نميكنند.
همان مردمي كه به عقيدهي من در روابط توليدي معيشتي و فكري و
فرهنگي با هم تعامل مثبت و همبستگي خلاق دارند. به عكس در فضاي
حاكم بر حوزهي قدرت، خشونت و زور رواج دارد. بنابراين اگر كسي
كه در حوزهي عمومي و مدني و در عرصهي توليد تعامل مثبت و
سازنده اساسي و خلاق و صلحجويانه دارد، تصميم بگيرد وارد
حوزهي قدرت شود ناگزير بايد رفتار متناسب با معيارهاي حاكم بر
آن حوزه پيش گيرد. بههمين خاطر وقتي وارد حكومت ميشود
بهگونهاي ديگر عمل ميكند؛ همان ميشود كه شما ميگوييد.
حالا اگر افرادي بخواهند وارد حكومت شوند و در عين حال تابع
معيارهاي حاكم بر آن حوزه نشوند همانند اميركبير و دكتر مصدق،
حذف ميشوند. مگر آنكه پيش از آن، مناسبات حاكم بر حوزهي
حكومت تغيير كرده باشد چنان كه قبل از تشكيل دولت متمركز و
مطلقه در ايران، زماني كه نظام مديريت جامعه غيرمتمركز و
شورايي بود، امور هر واحد اجتماعي كشاورزي توسط شوراي
ريشسفيدان، سامان داده ميشد. رئيس و اعضاي شورا از هيچ
امتياز ويژهاي برخوردار نبودند و ابزار سركوب وجود نداشت.
نيروي قهر و اقتدار در يك جا متمركز نبود. وقتي با مسأله و
مشكلي روبهرو ميشدند ريشسفيدان و معتمدين جمع ميشدند و همه
در مورد موضوع مشاوره ميكردند، و حاصل توافق و اجماع جمع به
اجرا گذشته ميشد. سنتها و تجربيات افراد آگاه و مورد اعتماد،
قوام بخشِ مناسبات و روابط ميان جمع بود.
اما چرا در دورهي بعد از مشروطه و در دوران مدرن، اين شيوه
رفتار و خلقيات بازتوليد شده ادامه مييابد؟ توضيح من اين است
كه نخبگان جامعه ما در ميان روشنفكران و جامعهي سياسي ايران
در يك موقعيت بسيار بحراني و ناامن و حساس تاريخي كه موجوديت
ايران و استقلال سياسي و تماميت ارضي كشور در مخاطره جدي قرار
داشت در مواجهه با نيروي مهاجم و سلطهجو و پرقدرت غرب، قدم به
دوران مدرن نهادند. ركود چند قرني فكري و فرهنگي (از سلطهي
تركان به اين طرف) از يك سو، و حدّت بحرانهاي همهجانبه و
ضرورت و فوريت انجام اقدامات سريع براي توسعه كشور، از سوي
ديگر، در شرايطي كه فاقد يك نظام عقلاني مناسب براي مواجهه با
مسايل پيچيده جديد و ايفاي آن مسئوليت بزرگ بودند و جريان
انديشهورزي مدتها به محاق رفته بود، عجولانه و با رونوشت
برداري و اقتباس صِرف از مظاهر تمدن و فرهنگ غرب دست بهكار
شدند. اين شتاب و آن خلاء نظام انديشگي، فرصت تجربه اندوختن و
رسيدن به مرحلهي بلوغ و توليد فكر و انتخاب يا ابداع يك نظام
عقلاني متناسب را از آنان سلب كرد. لذا وقتي به دنبال يك رشته
كوششها و اقدامات كم و بيش مؤثر به مرحلهي تأسيس و پيريزي
نظام نوين مشروطيت رسيدند و حوزهي قدرت را در اختيار گرفتند،
ميان آنها رقابتهايي در گرفت كه متأسفانه بهلحاظ ماهيت و مشي
و انگيزه متأثر از همان الگوهاي رفتاري حكومتگران گذشته بود.
در اين حوزه، حل اختلافات و اعطاي مسئوليت، از طريق يك تعامل
مثبت عقلاني و معطوف به خير عموم صورت نميگرفت. نخبگان
مشروطهخواه، نه فقط در معرض تهديدهاي شديد قدرتهاي خارجي و
داخلي بودند، خود بهتر با رقابتهاي خصمانه و بعضاً كودكانه و
دفاعهاي غريزي از موجوديت خود، فضاي حياتي خودشان را ناامن
كردند؛ بهطوريكه هر كس ميديد اگر طرف مقابل پيروز شود، حذف
و شكست او قطعي است. يا اگر يكي حاكم شود آن ديگري بايد برود.
شرايط و لوازم فكري و عقلي و اخلاقي و رفتاري (فرهنگي) براي
همكاري در حل مسايل و پيشبرد هدفهاي مشترك از طريق شور و
همبستگي و خرد جمعي فراهم نبود. هر گروه فكر ميكرد اگر قدرت
بهطور كامل در دست او قرار گيرد، بهتر از بقيه ميتواند كشور
را بهسوي توسعه هدايت كند. اشتباهات بزرگ و تندرويها و
خشونتهاي متقابل از اينجا شروع شد. اكثر نخبگان سياسي فكر
ميكردند- و هم امروز هم فكر مي كنند- كه تا قدرت سياسي
منحصراً در دستهاي آنان متمركز نشود، و آرمانها و برنامهي
آنها براي توسعه و نجات كشور از بالا به اجرا گذاشته نشود،
امور مردم و ميهن سامان پيدا نميكند و توسعه تحقق نمييابد.
دوم اينكه هركس فكر ميكند كه آرمان و برنامهي آنها براي
توسعه بهترين داروي نجات كشور است. از اين رو بعضاً با حسننيت
تمام قبل از هر كار و بيشتر از هر هدف ديگري، به فكر تصاحب
كامل قدرت بودند؛ و نبايد اجازه ميدادند قدرت در اختيار رقباي
سياسي و فكريشان قرار بگيرد. اگر رقبا مزاحم ميشدند بايد با
خشونت طردشان كرد. اگر اوضاع خيلي بحراني ميشد، دعوا و جنگ
درميگرفت، و اگر هم اوضاع خيلي بحراني نبود سَرِ انتخابات و
مبارزات انتخاباتي انواع دوز و كلكها و خشونتها و داد و
بيداد و فرياد و هيجانات همراه با تحريك عصبيتهاي مذهبي يا
ميهني، قومي و يا ملي انجام ميگرفت. اين نحوه رفتار كه
بيشباهت با كنشهاي دفاعي غريزي و كودكانه نيست، خشونت و
ناامني را تشديد ميكرد، بهطوري كه بعضاً- اگر هم
نميخواستند- ناگزير براي دفاع از موجوديت خود در اين چرخه
گرفتار ميشدند؛ هر جرياني با اين هدف به دنبال بسيج اجتماعي و
گردآوردن توده ميرفت و به همان شيوهها، متوسل ميشد تا
موجوديت و برتري خود را در مقابل رقبا حفظ كند و تحقق بخشد.
نكتهي بعدي اين كه با وجود انحلال ساختار نظام استبدادي و
تبديل آن به نظام مشروطه، منطقاً مشكلات بايد از طريق گفتوگوي
عقلاني و معطوف به خير عموم و مصالح كشور و ملت حل ميشد، اما
نخبگان سياسي با نگاه غلط به جايگاه حوزهي حكومت و شيوهي
توسعهي جامعه، ندانسته در چرخهاي افتادند كه گروههاي قبلي
درگير آن بودند؛ و نخبگان بهدست خود فضاي روابط و تعامل ميان
خود را ناامن كردند در نتيجه جدال و خشونت در مناسبات ميان
آنها غالب شد. طبيعي است كه در فرجام آن نزاع خشونتبار و
اوضاع بحراني و پرآشوب، زورمندترين بازيگران صحنه كه اساساً
از سنخ روشنفكران سياسي آزاديخواه نبودند، قدرت را ميربودند.
چنان كه رضاشاه در 1299 با كودتا حاكم شد و آزاديخواهان
مشروطهخواه را حذف و نابود كرد، يا محمدرضا شاه در 28 مرداد
كودتا، به همان نتايج رسيد و... همين اتقاقات به نحو ديگري در
فرصتهاي بعدي در دههي 60 يا 80 نيز تكرار شدند.
نكتهي ديگر اينكه امنيت و ثبات در در دوره شكلگيري تمدن
كشاورزي (شهري و روستايي) در پيش از تأسيس دولت متمركز و مطلقه
بنيانهايي عقلاني و انساني داشت. من بههيچوجه مبناي همبستگي
آنها را عاطفي توصيف نكردم؛ برعكس، گفتم كه همبستگي ميان مردم
ايران براساس اشتراك و برابري و كار مولدِ يدي يا فكري بوده
است همانها كه لازمهي همكاري و همزيستي صلحآميز و پايدار و
خلاق است و ثبات و پايداري در زمان را تضمين ميكند. به همين
جهت گفتم بين كشاورزان يا پيشهوران و اهل علم- آنهايي كه
توليد ميكنند- همبستگي و صلح پايدار بهوجود ميآيد و اينها
هميشه صلح جو هستند و كمتر اهل جنگ و خشونتاند. اما وقتي زير
فشار نيروهاي مداخلهجو (غارتگر و سلطهطلب) همبستگي و نهادهاي
عقلاني و مدني آنها درهمميشكند و منفرد و ذرهاي، يعني
تودهوار ميشوند، همبستگيهاي جديد تحميلي براساس پيوندهاي
عاطفي- و از طريق تحريك عصبيتها- شكل ميگيرد، آن بسيجها
عاطفي است؛ بسيج تودهوار، عاطفي و خشونتزاست؛ همان كه
زمينهي مساعدي براي بروز كنشهاي كودكانه و شبه غريزي فراهم
ميكند. اين وضع در هر دوراني و در هر جا شكل خاص خودش را
دارد.
اما در اين دوره چه اتفاقي افتاده است؟ سازمانهاي صنفي و
مدني كه ميبايست همبستگي را براساس كار- با تعريف
همهجانبهاش- بهوجود بياورند، فرصت تقويت و ريشه دار شدن
نيافتند. نيروهاي اجتماعي فعال در عرصهي توليد مادي و علمي و
فرهنگي را كه تا حدودي همبسته بودند، منفرد كردند، بهطوريكه
هر كس به اين نتيجه ميرسيد كه منافع و بقاي او در حوزهي كارش
از طريق همبستگي و همدردي با فرد كنار دستاش تأمين نميشود.
بلكه اگر برود و مدير و كارفرما يا فلان مقام اداري يا فلان
مأمور دولت را ببيند و رضايت او را جلب كند، پاداش بيشتري
ميگيرد. آنچه كه مهم است اينكه قدرتها ميكوشند همبستگيها
را بشكنند؛ اگر نشكنند همبستگيها و پايدار تأثيرگذار ميشوند.
در مشروطه سازمانهايي مثل بازار- كه براساس توليد شكل گرفت-
نقش مترقي بازي كردند؛ اما استبداد ميآيد و اينها را درهم
ميشكند و مردم را منفرد ميكند. متأسفانه همبستگيها و
همكاريهاي مبتني بر آگاهي، آزادي، عقلانيت و اشتراك از بين
ميرود و جاي آنها را وابستگي به نهادهاي قدرت و بسيجهاي
اجتماعي تودهوار ميگيرد. بنابراين اگر بتوانيم همبستگيهاي
خلاق و خودآگاهانه و معطوف به خير عموم را در عرصههاي عمومي
و جامعه مدني، ايجاد و گسترش داده، حفظ كنيم، امكان برون شد از
اين سيكل معيوب و غلبه بر بسياري از مشكلات و نابسامانيها در
آينده وجود دارد...
| |
جلسهي آتي همانديشي (جلسهي هجدهم)
شنبه 30 آذرماه 1387
ساعت 18:30
حسينيه ارشاد
|
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.
Growth
2. G. Transmissiom
3.
Development
4. D. Randomization
5. R. (Persson, T. and G.
Tabellini, PPPP , Political Economics: Explaining Economic
Policy,MIT Press )
6.
تنقيح
شده و تكميل يافته بهوسيله سخنران محترم
7.
تنقيح شده و تكميل يافته بهوسيله سخنران محترم
