|

بنياد فرهنگی
مهندس مهدیبازرگان
متن تنقيح شده و تكميل گرديدهي نقطه نظرات آقاي
مهندس عباس عبدي در جلسهي همانديشي 9 شهريور 87
كه توسط سخنران محترم نگاشته شده است.
|
اعضاي شركتكننده در جلسهي پانزدهم (به ترتيب حروف الفبا)
خانمها و آقايان:
ياسمن آيتالله زاده، دكتر محمدنويد بازرگان، اكبر
بديعزادگان، دكتر محمدحسين بنياسدي، محمد تركمان، دكتر ناصر
تكميلهمايون، دكتر غلامعباس توسلي، محترم رحماني، عباس سپاسي،
محمدرضا صافي، ناصر طالبي، مهندس عباس عبدي، محمود فاضلي
بيرجندي، دكتر مقصود فراستخواه، مرتضي كاظميان، محمدجواد مظفر،
و مهندس اميرسعيد موسويحجازي.
طرح بحث توسط دكتر مقصود فراستخواه
اشاره: براي بررسي خلقيات و روحيات ايرانيان از روش همانديشي
و بحث گروهي استفاده کردهایم تا از دل اين مباحثه، اكتشافي
صورت بگيرد. حدود 11 مدخل اصلی انتخاب شده بود و يكي از آنها،
مدخل تاريخي بود؛ در 15 جلسه گذشته، ما همچنان ذيل همين مدخل
تاريخي بحث كردهايم و در مرورتاريخي، به دورهي پهلوي دوم
رسيدهايم. چهارچوب نظريمان هم- آنچنان كه دوستان مستحضرند-
اين است كه رفتارهاي مردمان را از طريق محيط نهادي توضيح
ميدهيم؛ در نتيجه، تحول نهادها را در تاريخ ايران بررسي
ميكنيم. در دورهي پهلوي دوم، بعد از بررسي تحول نهادهاي
اقتصادي، سياسي، و اجتماعي، اينك به نهادهاي فرهنگي رسيدهايم.
اگر بخواهيم تحول نهادهاي فرهنگي را در دورهي پهلوي دوم توصيف
كنيم، شايد يكي از فاكتورها و كاركردهاي اصلي اين تحولات، همان
چيزي است كه ما تحت عنوان مدرنيزاسيون و نوسازي، از آن ياد
ميكنيم. تحولات نهادهاي فرهنگي را از يك منظر ميتوان ذيل
مدرنيزاسيون بررسي كرد. طرح سادهسازِ بنده اين است كه
مدرنيزاسيون ميتوانست براي روحيات و خلقيات ايراني، امكانات
جديد و مثبتي فراهم آورد. مدرنيزاسيون فرهنگي و اجتماعي
ميتوانست بستري را فراهم آورد كه هم براي روحيات و هم برای
خلقيات ايراني، مفيد باشد (نمودار1).

نمودار1
مدرنیزاسیون فرهنگی واجتماعی؛
بستری برای فراهم آمدن امکانات تازهي مثبت برای روحیات
وخلقیات ایرانی
در زیر، چند نمونه ذکر می شود:
• نمونهي نخست تعمیم آموزشهاست؛ وقتي سواد و آموزش تعميم
پيدا ميكند ميتواند به اجتماعيشدن مردم كمك كند؛ و
اجتماعيشدن براي مردم خوب است، انسانها را «اجتماعي» ميكند
و خلقوخوها را بهبود ميبخشد.
• نمونهي دوم تکثر است.سرشت مدرنيزاسيون همچنين واجد نوعي
تكثر فرهنگي است؛ به بیان دقیقتر، در مدرنیته این امكان
وجوددارد كه به تكثر فرهنگي کمک كند و اين، به انسانها ياد
ميدهد كه تولرانس و مدارا داشته باشند. «آدمهايي كه همديگر
را تحمل ميكنند»؛ مدارا براي خلقيات آدمي خوب است؛ انسانها
بهتدريج درمييابند كه افراد بهگونههاي مختلف زندگي ميكنند
و به اَشكالِ گوناگون ميانديشند.
• حقوق جديد اجتماعي (مانند آزادي زنان) ميتوانست يكي از وجوه
مثبت مدرنيزاسيون باشد و خلقوخويي ايجاد كند كه زنان، آزاد
باشند؛ يا پدرسالاري و تحكم و خشونت و سركوب، كم شود.
• فضيلتهاي مدني از دیگر عناصر مدرنیته است كه نزاكت و
آدابداني ايجاد ميكند؛ آدمها ميدانند كه بايد از محلهاي
خطكشي شده عبور كنند و از چراغ قرمز عبور نكنند؛ اينها بخشي
از خلقيات خوب اجتماعی است،که جامعهي ما به آن نیاز داشت.
• «لذت» يكي دیگر از مفاهيم مدرنيته است؛ اگر در زندگي
عنصر«لذت» باشد، روحيات آدمها بسط مييابد. لذت در انسانها
نوعي ابتهاج ايجاد ميكند؛ مثلاً خواندن رمان لذتآفرين است؛
نشاط و طربي در فرد ايجاد ميكند كه میتواند در تعالی ِرفتار
او مؤثر باشد.حتی «سرگرمي» ميتواند براي روحيات، خوب باشد؛
آدمي را از كسالت بيرون ميآورد. «خوشباشي» و تفريحات
ميتواند آدمي را شاد و تازه وسرزنده کند.
• زیباشناسی جدید از دیگر ابعاد مدرنیته است. «زيبايي»ِ موسيقي
ميتواند انسان را با زيبايي های متعالیتر مرتبط سازد و
نردباني براي عروج روح انسان باشد و- همانطورکه در رسالهي
میهمانیِ افلاطون (سمپوزيوم) به نقل از سقراط آمده است- هنر،
ظرفیت آن را داراست که انسان را به هارموني و ريتم و زيبايي
منش و رفتار سوق دهد.
• يكي ديگر از نكاتي كه ذيل مدرنيزاسيون فرهنگي مطرح ميشود،
«هويت» است؛ اين بحث ميتواند هم از حيث مليت و قوميت، و هم از
حيث دين و مدرنيته، مطرح شود و بهلحاظ روحي، انسان را بسط
دهد. انساني كه هويت دارد، محتملاً مجالي فزونتر براي بسط
وجودي خواهد داشت.
• خلاقيت بشر از دیگر آثار مدرنیته است و انسان با خلاقيت،
میتواند از پوچي عبور كند؛ آفرینشگری، به انسان در عبور از
پوچي وحشتناكِ پرتاب شده به این عالم و هبوط در اين عالم کمک
ميكند.
• «معنا» و معناجويي ازدیگر عناصر مدرنیته است که از طريق
فعاليتهاي فكري ومفهومي ميسر ميشود. انسان مدرن هم از طريق
خلاقيت هنري و فني وهم در اثنای فعاليتهاي فكري، برای نیل به
خودشكوفایی تکاپو میکند وسطح روحیاتش را ارتقا میبخشد.
• «حقيقت» عنصر ديگري از تجربهي مدرنیته است. از طريق فلسفه و
كار علمي، ما زايرِ حقيقت ميشویم؛ وقتي انسان به زيارت حقيقت
ميرود، نوعي ابتهاج و بيداري و توجه به او دست ميدهد، و اين
براي روح انسان، پرورشگر است.
اما آیا مدرنیزاسیون دورهي پهلوی دوم توانست بستری برای این
تجربه های مدرن وآثار خوب آن باشد؟ مدرنيزاسيون در دورهي
پهلوي دوم، ضعفهايي داشت که نتوانست چنین بستری فراهم بیاورد؛
يكي از مهمترين ضعفهايش اين بود كه نهاد دولت- كه به مثابهي
مؤثرترين و تعيينكنندهترين كارگزار مدرنيزاسيون در ايران
مطرح بود- داراي تعارض ساختي و رفتاري بود. نهاد دولت در
حوزهي فرهنگي و اجتماعي تا حدود زيادي «مدرن» بود. البته برخي
از محققان از بهكار بردن واژهي «مدرن» براي دولت پهلوي،
مقداري استنكاف دارند، و دولت پهلوي را با نوعی وسواس در
کاربرد کلمات، «شبه مدرن» توصيف ميكنند. من- شخصاً- با كلماتي
كه پسوند «شبه» دارند، نميتوانم ارتباط ذهنی دقیقی برقرار
كنم؛ چطور يك چيزي «شبه روحاني» يا «شبه مدرن» يا «شبه...»
ميشود.
صرفنظر از این مناقشات، عجالتاً ميگوييم که دولت پهلوي تا
حدود زيادي در دو حوزهي فرهنگي و اجتماعي، مدرن بود و «باز»
عمل ميكرد. مشاهده ميكنيم كه چه كتابهايي در دورهي پهلوي،
چاپ شد و... اما در حوزهي سياسي، دولت پهلوي تا حدود زيادي،
پيشامدرن بود و «بسته» عمل ميكرد و خودكامه بود. درست بههمین
دلیل، میگوییم که دولت تعارض ساختي- رفتاري داشته است و در
نتيجه در پروژهي نوسازي او، ضعفي وجود داشت. يك نتيجهي بسيار
پرهزينه و خطرساز ِاين ضعف رفتاري و ساختاري و اين وضع
دوگانهي دولت پهلوي، آن بود كه دولت، خود را از همكاري و
همگرايي ساير عاملان و كارگزاران بالقوه و بالفعل در پويش
نوشدگي فرهنگ ايراني محروم كرد؛ اين نكتهي مهمي است؛ خيلي بد
است كه دولتي بخواهد نوسازي كند اما خودش را از همكاري و
همگرايي ساير عاملان در فرايند نوسازي، محروم كند.
يك روشنفكر ميتواند كارگزار پويش نوشدگي باشد، همانطوركه يك
روحاني يا يك مبلغ مذهبي هم ميتواند عاملي براي نوشدگي
تجربهي مدرنيته باشد. ولي دولت، خودش را از اينها مرحوم كرد؛
مثال هايي را عرض ميكنم؛ دولت خودش را از «سمن»ها
(سازمانهاي مردم نهاد / NGO ها) محروم كرد؛ اجتماعات محلي،
امناي محلي، فرهنگيان، استادان، دانشجويان، فعالان داوطلب
مردمي، روشنفكران ملي و قومي، متفكران ديني، مبلغان و مراجع
مذهبي، ميتوانستند عاملان و كارگزاراني (1) در پويش نوشدگي
محسوب شوند؛ اما دولت خود را از حضور و مشاركت اينها محروم
كرد.
رژيم پهلوي، به كنترل دولتي فرهنگ روی آورد؛ حكومت- بهويژه پس
از كودتاي 28 مرداد- كنترل فرهنگ را در دست گرفت. در جامعهي
بعد از انقلاب، كنترل فرهنگ در ستيز با مدرنيته بوده است؛ اما
آن روز، كنترل فرهنگ، مبارزه با تجدد و توسعه و ايران و تاريخ
ايران نبود؛ اما حكومت براي كنترل مخالفان سياسياش، فرهنگ را
نيز كنترل ميكرد، چون ميدانست كه مخالفانش آدمهايي فرهنگي
هستند. بر همين اساس بود كه خانهها (كاخها)ي جوانان،
كلوپها، باشگاهها، كلاسهاي رقص، قمارخانهها، كابارهها، و
نظاير آن، جاي دفاتر حزبي را گرفت.
حكومت ميخواست كه اين جايگزينها، مطلوبیتهایي بدیل برای
مردم بشوند و جوانان بهجاي مراجعه به دفاتر احزاب و فعاليت
سياسي به خانههاي جوانان و كلوپها مراجعه كنند؛ اينها،
آلترناتيوي براي فعاليتهاي مدني محسوب ميشدند.
به تعبيري میتوان گفت که در دورهي پهلوي دو فرهنگ از هم
متمايز شدند: يكي «فرهنگ مدرنِ موقر»، و ديگري «فرهنگ مدرنِ
مبتذل». در يك سو، از طريق كنفرانسها و سمينارها- با شركت
خارجيها- متفكران باارزشي كه به ايران آمدند و كلاس گذاشتند و
تدريس كردند و برنامهريزي نمودند؛ همچنين كلاسهاي زبان يا
موسيقي و فعاليتهاي هنري و سينمايي افزايش يافت، و طبيعتاً
فرهنگ مدرن موقر نيز دچار گسترش و اعتلا شد؛ اما در سوي ديگر،
رستورانها و كابارهها و دانسينگها، با الگوي لندن و پاريس و
نيويورك، آن بخشِ مبتذل فرهنگ مدرن را شيوع دادند؛ حكومت با
سينماي هاليودي، مجلههاي پررنگ و لعاب، بازار هنرپيشهها و
ستارههاي ورزشي و سينمايي و موسيقي، رمانهاي سكسي و... مصرف
هنري بهمعنايي مبتذل - و نه به معناي عميق پست مدرن- را بسط
داد.
البته عرض كردم كه دستهي موقر هم وجود داشت و فعال بود؛ كانون
پرورش فكري كودكان و نوجوانان، مركز شاهنشاهي فلسفه، مراكز
اشاعهي موسيقي، نمايشگاههاي هنري، فرهنگسراها، موزهها
(هنرهاي معاصر، رضا عباسي، فرش، آبگينه)، تئاتر شهر، دانشگاه
بوعلي، مدرسه عالي دختران و... جملگي سرشار از فعاليتهاي
فرهنگي موقر و مدرن بودند. امكان «خودبياني» و «خودعياني» در
حوزههاي گوناگون وجود داشت، اما به شرط عدم مخالفت با
سياستهاي حاكم و حكومت مستقر.
دولت پهلوي دوم به اين وضع هم اكتفا نكرد؛ اختناق، سانسور
سياسي حاكم را توسعه داد. مخصوصاً از نيمهي دوم دههي 40 شاهد
گسترش سانسور در ايران هستيم؛ البته نه به شكل امروز، بلكه
بهگونهاي ديگر كه مشكلساز بود. ساواك بر دانشگاه و راديو و
تلويزيون و وزارت فرهنگ و هنر، نظارت و مداخله داشت. كارشناسان
و مديران اين سازمانها يا بايد به ساواك، حرفشنوي مطلق نشان
ميدادند يا اين كه محدوديتها و دردسرها را ميپذيرفتند.
معمولاً كساني در اين سازمانها به عنوان نمايندهي ساواك حضور
داشتند و به اين سمت، شناخته ميشدند و از نزديك بر فرآيند
كارها نظارت ميكردند؛ بهعنوان نمونه، محمود جعفريان، در
تلويزيون شناخته شده بود و كاركنان، حتي بيشتر از ميزان واقعي
از او ميترسيدند، و اين خود مشكلساز ميشد؛ يا زنديپور در
وزارت فرهنگ و هنر، و ديگر موارد مشابه.
با تنگ شدن عرصه براي فرهنگ مدرن موقر، ميدان براي دستهي
مبتذل فراهم شد. فيلمهاي مبتذل (فيلم فارسي)، مدپرستی مبتذل
یک جامعهي درحال گذار و ... رواج يافت و بهگونهاي تأمل
برانگيز، «فرهنگ مدرنِ مبتذل» نسبت به «فرهنگ مدرنِ موقر» شيوع
بيشتري يافت.
نتيجهي نهايي اين وضع، ضعف عمیقی بود که در پروژهي
مدرنيزاسيون فرهنگي دولت پهلوي بهوجود آمد. اين مدرنيزاسيون
كمتر حاصل تحول و تداوم تدريجي سنتهاي جامعه بود؛ سنتها مدرن
نميشد. اين مدرنيزاسيون از پيشينهي جامعه ايران گسسته بود؛
از طریق يك سير جدالي واز دل سنتهای ملی وقومی ومذهبی در این
دیار بر نیامده بود و با تاريخ ايران و تاريخ فرهنگ و سنتهاي
فرهنگ و هنجارهاي ايران، ارتباط چندانی نداشت. تحول طبيعي و
پويا و درونزا را شاهد نبوديم؛ نوسازي بيشتر با الگوهاي
وارداتي انجام ميشد. و اين همه، از دولتي بودن مدرنيزاسيون
ناشي ميشد.
دولت ميتوانست كارگزار ملي مهمي در مدرنيزاسيون باشد. در
همهجاي جهان، دولت ِخوب میتواند عامل مدرنيزاسيون باشد و به
گذار جامعه كمك بکند؛ اما در ايران، دولت دچار تصلب و انسداد
شد و همكارياش را با سایر کارگزاران اجتماعی، مخدوش كرد و در
نتیجه، نوسازي دولتی، بيشتر با الگوهاي وارداتي- و چه بسا
بيگانه با شرايط و اولويتهاي اين سرزمين- پيش رفت.
از یک سو، اين نوسازي از بالا و توسط دولت خودكامه، با سرعت
زيادي پیش میرفت، واز سوی دیگر، دولت مرتباً براي جامعه در
حال «ديگري شدن» بود. چنين دولتي كه «ديگري» ميشود، طبيعتاً
نميتواند مدرنيزاسيون را بهخوبي متحقق بكند و پيش ببرد.
مدرنيزاسيوني دنبال میشد كه توافق و رضايتي در خصوص آن در
جامعه و در سطح ملي وجود نداشت. اسناد و مدارك متعددي وجود
دارد كه روشنفكران وقت، چقدر نوسازي را تقبيح و نفي ميكردند.
نوسازي توسط ظرفيتهاي بومي جامعه جذب و دروني نميشد، و چه
بسا كه پس زده ميشد. و بسياري از مردم- هرچند كه در ظاهر از
كالاها و محصولات مدرن استفاده ميكردند- اما با روح و مباني
مدرنيته بيگانه بودند و چه بسا پارهاي از كاركردهاي
مدرنيزاسيون را جذب نميكردند. هنجارهاي مدرن با هنجارهاي
سنتي، اصطكاك پيدا ميكرد و اين گسست مطلق ميان سنت و مدرنيته،
براي كشور مشكلساز ميشد.
در واقع ما مدرنيزاسيوني بدون تجربهي مدرنيته داشتيم و در
نتيجه، عادتوارهها و اخلاقيات و هنجارهاي مردم سنتي، با
ترتيبات مدرن، ناهمزمان بود. تنظيمات و تأسيسات مدرن گسترش
مييافت، بدون آنكه نگرشهاي مردم پابهپاي آن مدرن شود. اين
مدرنيزاسيون بهجاي بسط روحيات و خلقيات، منشأ آشفتگي در
ارزشهاي متعارض فرهنگي- اجتماعي مردم شد؛ اين آشفتگي را در
چند حوزه مورد بحث قرار ميدهم:
1. تعارض ميان «سنت آشفته» و «تجدد آشفته»
ملغمهای از سنت وایدئولوژیهای جدید، سنت را آشفته کرده بود و
سنت آشفته با موسيقي تعارض داشت؛ اگر تاكسي سوار ميشدند با
پخش موسيقي مشكل داشتند؛ با آزادي زنان مشكل داشتند و مخالفت
ميكردند؛ با جشنهاي هنر مخالفت مينمودند؛ از كاخ جوانان به
عنوان خانههاي فساد ياد ميكردند؛ و... تجدد آشفته هم عريان
نمايي در سينما و تلويزيون، مدپرستي و نظاير آن را رواج
ميداد.
2. ارزشهاي متعارض دولتپرستی و دولتستیزی
در يكسو، شاهپرستي است با همهي خلقيات خودش (تملق،
نوكرصفتي، چاكرمنشي، تهيشدن انسان از هويت و مناعت و...)؛ و
از سوي ديگر، فرهنگ دولتستيزي؛ شورش و شورشگري عليه دولت،
مقدس شد. دانشآموزان در امواجی از ایدئولوژیهای ملغمهایِ
سنت/تجدد، بهراحتي و بدون احساس قباحت، اموال عمومي را تخريب
ميكردند.
3. ایران و اسلام
در يكسو، ايران باستانگرايي مفرط اشاعه میشد- كه گمان
ميكردند در ايران باستان همهچيز عالي و بجا بوده است- و در
عمل هم اقدامات تحريكآميزي چون تغيير تاريخ (شمسي به
شاهنشاهي) را عملي ميكردند، و از سوي ديگر، در مقابل آن،
اسلاميسم مفرط در حال فعاليت بود. فراموش نشود كه اسلاميسم غير
از تبعيت از اسلام و پيروي از تعاليم ديني است؛ اسلاميسم يعني
اين كه پارادايم ملي ما به پارادايم مذهبي تبديل شد. زماني (در
دهه 20 و 30) پارادايم سیاسی جامعهي ما ملي بود، اما بهتدريج
جاي خود را به پارادايم مذهبي داد؛ آن هم بهعنوان نمونهاي
ديگر از آشفتگي در ارزشهاي متعارض.
4. غربزدگی و غربستیزی
در يك سو، غربزدگي بود، و در سوي ديگر، غربستيزي. مردم گاه
توريستها و نحوهي پوشش آنها را مورد طعن و تمسخر قرار
ميدادند؛ در سطح روشنفكران نيز نخبگان بهگونهاي ديگر
غربستيزي را بسط ميدادند.
5. مصرفپرستی و مالکیتستیزی
در يك سو، مصرفگرايي مبتذل بود، و در سوي ديگر، مالكيت ستيزي
اشاعه میشد. مال و ثروت، بد شد؛ در فرهنگ ايراني، ثروتمند
مسألهدار شد؛ كسي كه زندگي خوبي داشت و امكانات بيشتري فراهم
آورده بود، مطرود و مطعون بود. مردم فكر نكردند كه ممكن است
پشت اين ثروت، نبوغ و خلاقيتي باشد و فردي با كوشش، معيشت خود
را توسعه داده باشد. و اين در برابر مصرفگرايي پرحجمي بود كه
از محصولات جامعهي پرتكاپوي سرمايهداري و غرب برخوردار
ميشد.
6. لذت و تعارضهای «ولنگاری/ریاضت»
يكطرف، ولنگاري و بدمستي و عربدهكشي و ايجاد مزاحمت براي
بانوان و دختران بود و منازعات و چاقوكشي در عروسي و... ؛ و در
سوي ديگر، رياضتگرايي. در اين سو، لذت تابو شده بود و گرسنگي
مايهي مباهات.
7. سایر ارزشهای متعارض
در يك سو، محدوديتهاي مربوط به پوشش دختران در مدارس به عنوان
مدرنيزاسيون، و در سوي ديگر، خانوادههايي كه دخترانشان را از
درسخواندن منع ميكردند و ... مشكلات مربوط به نمازخواندن
مؤمنان در سفرهاي بين شهري را بهیاد بیاورید؛ در اتوبوسهای
بين شهري و در سفر، مردم دغدغهي بجا آوردن طاعات و عباداتشان
را داشتند؛ و از طرف ديگر، حساسيتها و اعتراضهاي متشرعان به
پخش موسيقي در اتوبوس و تاكسي و... مشهود بود. يك طرف،
جريمههاي نقدي براي عبور از جاهاي خطكشي نشده يا پوششهاي
سنتي و غيرهماهنگ با الگوي حكومتي و مدرن رسمي؛ و طرف ديگر،
بيگانگي مردم با ترتيبات و دستورها و نزاكت مدرن شهري. در يك
سو، ناامني اخلاقي جامعه (اعتياد و فحشا و انواع بزه و
كجرفتاري و آسيبهاي اجتماعي)، و در سوي ديگر، تحجر مذهبي،
نوگريزي، نوستيزي، شكافهاي بين نسلي و بين گروهي.
نتیجهگیری نهایی
پيامد اين وضعيت و آشفتگي در نظامهاي ارزشي جامعه، تعارضهاي
هنجاري بود كه بنا به فرض ما، ميتوانست براي خلقيات، مشكلساز
شود. وقتي نظام ارزشي و رفتاري قومي، آشفته شد، روحيات و
خلقيات اجتماعی آنها نیز آشفته خواهد شد .
ديدگاههاي دكتر غلامعباس توسلي
اين بحث، بسيار گسترده است و در اين وقت محدود، واقعاً
نميدانم كه از كجا ميتوان به آن پرداخت و آن را مورد بررسي
قرار داد...
اين بحث درستي است كه انتظار ميرود آموزش و پرورش مدرن از
طريق اجتماعيشدن حس تعلق به گروه را افزايش دهد و نوعي
يكپارچگي را در گروه ايجاد كند... تحول و تغييري كه فرهنگ مدرن
ميخواهد در ما بهوجود آورد از چه مكانيسمهايي پيروي ميكند؟
يك مكانيسم آن، اجتماعي شدن است كه از طريق مدرسه محقق ميشود؛
اما مدرسه يكي از عوامل اجتماعيشدن است و نه تنها عامل آن.
مدرسه بهطور نهايي تعيينكننده نيست؛ ما از يك طرف مدرسه را
داريم، از يك طرف خانواده را، از يك طرف راديو و تلويزيون و
روابط اجتماعي را، و مكانيسمهاي مختلفي نيز اينها را تحت
تأثير قرار ميدهد.
نهادها را نيز- از نظر بحثي كه ما در اين جلسات داريم- ميتوان
به دو دستهي اصلي تقسيم كرد: نهادهاي سنتي و نهادهاي مدرن.
نهادهاي سنتي، «بودهاند»، تاريخي هستند، هميشه بودهاند و
هنوز هم هستند، دوام و بقاء دارند، مستقر هستند، الگوهاي رفتار
محسوب ميشوند، و به همين ترتيب ادامه پيدا ميكنند. خانواده،
نهادهاي خويشاوندي، سنت، رسوم و روابط اجتماعي از جمله نهادهاي
سنتي به شمار ميروند. از لحاظ جامعهشناسي، اينها- جملگي-
كليتي را بهنام فرهنگ به وجود ميآورند؛ نهادهاي ياد شده در
ارتباط با يكديگر و در طول تاريخ به تعادلي رسيدهاند. فقط اين
نيست كه خلقوخو را عوض كنيم؛ ميخواهيم كليت فرهنگ را بهصورت
جديدي درآوريم. تأثير و تأثر ممكن است جزيي يا كلي باشد؛ ما
نميتوانيم به جزييات بپردازيم بدون اينكه از كليات صرفنظر
كنيم، چرا كه اين دو از هم جداييناپذير است. بنابراين بحث
تمام الگوها و دو فرهنگي است كه در مقابل هم قرار گرفتهاند، و
اين فرهنگها در مقابل هم واكنش نشان ميدهند. مكانيسم سادهي
يك جهته كه بخواهيم در يك سرزمين صاف و يكدست و يك كاغذ سفيد،
چيزي را حك كنيم و بنويسيم و آن، عيناً در ذهنيت افراد جامعه
بهوجود آيد و از اين طريق، افراد را عوض- و «مدرن»- كنيم،
وجود ندارد. اين مكانيسم، فوقالعاده پيچيده است؛ واكنشها،
تعاملها و روابط متفاوتي را بهوجود ميآورد. گاهي عقبگرد
دارد، گاهي دوراني است؛ صورتهاي مختلفي بهخود ميگيرد.
بحث نهادهاي جديد (مدرن) مفصل است؛ بحثهاي زيادي در مورد آن
انجام شده است. در مدرنيزاسيون هم خيلي در مورد آن (نهادهاي
مدرن) كار شده است. يك نكتهي ديگر را در همين جا عرض كنم و
آن، تفاوت مدذنيزاسيون و مدرنيته است؛ مدرنيزاسيون عملكردن به
پرنسيبهاي مدرنيته و وارد عمل كردنِ مدرنيته است. همانطوركه
گفته شد، ما مدرنيته را نفهميديم و بيشتر به مدرنيزاسيون
پرداختيم؛ اگر به مدرنيته ميپرداختيم بهتر بود. ما آن
پرنسيپها و اصول را نفهميديم و مستقيم وارد عمل شديم؛ وارد
روندي شديم كه مدرنيته را عملي ميكرد؛ آن را در ساختمانسازي
يا فرهنگ و يا... بهكار گرفتيم و محقق كرديم.
بهتناسب مدرنيزاسيون، نهادهايي هم بهوجود آورديم؛ نظام اداري
جديد، نظام حقوقي جديد، نظام ارتباطي جديد، سينما، راديو و
تلويزيون و... ايجاد شد. در دورهي پهلوي- اگر اشتباه نكنم- در
1319 راديو تأسيس شد و در 1338 (در دورهي پهلوي دوم) تلويزيون
شكل گرفت. تلويزيون هم خصوصي بود؛ ثابت پاسال، تلويزيوني را به
نام «كانال سه» تأسيس كرد. اما متأسفانه اين هم قابل توجه است
كه مثل ديگر موارد- كه دولت بر هر چيز خصوصي دست ميگذاشت- بعد
از چند سال، دولت تلويزيون را دراختيار گرفت و تلويزيون
«دولتي» شد؛ مسألهاي كه هميشه با آن روبهرو بودهايم...
نكتهي ديگر آنكه دولت مدرن هم بر دو قسم است و اين را بايد
در تحليلهايمان مورد توجه قرار دهيم؛ يكي، دولت مدرن
دموكراتيك يا دولت مدرن مبتني بر جامعه مدني و آزادي و قانون
اساسي، كه البته اين ويژگيها، خود بخشي از مدرنيته است. دولت
مدرن يعني دولت مردسالار و دولتي كه تعامل پيوسته بين مردم و
دولت در آن برقرار است. اما دولت دوم، دولت بروكراتيك و معطوف
به نظاميگري و دولت اتوكراتيك و خودسر و خودمختار است. و
اتفاقاً دولتهاي خودسر خيلي قوي به سبك جديد و مدرن از طريق
تكيه بر نظاميگري و بروكراسي قوي، شكل گرفتهاند و بهوجود
آمدهاند.
مدرنيته در جامعهي دموكراتيك خيلي بهتر پياده ميشود، اما در
جامعهي اتوكراتيك، تحقق مدرنيته به بينش سردمداران كشور
برميگردد، چرا كه از دريچهي نگاه و باورهاي آنهاست كه
مدرنيته، عملي و محقق ميشود. نظام پهلوي هم نظامي اتوكراتيك و
متكي بر اسلحه بود؛ آن جنبههاي جديد كه شروع دوران جديد با
دموكراسيطلبي و آزاديخواهي است، و با وجود انقلاب مشروطه در
ايران مطرح شده بود، عملاً به حاشيه رانده شد و تحت تأثير نظام
پهلوي ضعيف گرديد...
در ادامهي عرايضم، برخي از مكانيسمهاي تغيير را نيز به اجمال
مورد اشاره قرار ميدهم:
يكي، مكانيسم بازتوليد است؛ يعني در روابط ميان فرهنگها، اين
طور نيست كه وقتي يك فرهنگ جديد وارد عرصه ميشود، فرهنگ قديم
پاك شود و حذفگردد. فرهنگ جديد كه ميآيد، فرهنگ سنتي و
پيشامدرن نه تنها باقي ميماند كه خود را بازتوليد ميكند.
مثلاً در دورهي استبداد، مشروطه شكل ميگيرد، اما بلافاصله
استبداد بازتوليد ميشود. يا مثلاً سيستم آموزش و پرورش خود را
بازتوليد ميكند. ما فكر ميكنيم سيستم مدرن آموزش و پرورش است
اما معلمي كه در خانوادهي سنتي تربيت شده است، هرچند مطالبي
جديد را ارايه ميكند اما سبك و روش و شيوهي كار او
اتوكراتيك است و به همان ترتيب، سيستم سنتي را بازتوليد
ميكند. مثلاً در كشوري مثل فرانسه، بورديو معتقد است كه بعد
از 50 سال آموزش و پرورش نتوانسته است دموكراسي را در جامعه،
رواج دهد چرا كه طبقات اجتماعي دقيقاً بازتوليد شدهاند؛
دسترسي بچهي كشاورز به آموزش عالي در همان حد 3 يا 14 درصد
باقي مانده است و بچههاي طبقات بالا تا 76 درصد امكان ورود به
مراكز آموزش عالي را دارند. يعني اگرچه هنگامي كه آموزش و
پرورش بهوجود آمد، گفتند يكي از كاركردهاي آن كمك به
دموكراتيزاسيون است- چرا كه به همهي دانشآموزان، يك سري
مطالب را ميآموزد و با نگاه برابر به آنها مينگرد، و دولتي و
همگاني است- ولي در عمل اين روند (دموكراتيزاسيون) محقق
نميشود.
مسألهي ديگر، تضاد است؛ آقاي دكتر فراستخواه در مورد آن صحبت
كردند و من خيلي توضيح نميدهم. فرهنگها معمولاً در مسيرهاي
متضاد حركت ميكنند و غالباً در تضاد قرار ميگيرند. مخصوصاً
فرهنگ سنتي و مدرن، با جنگ و دعوا به مصاف يكديگر رفتهاند و
يكي بر ديگري مسلط شده است. جنگهاي مذهبي، جنگهاي قرون وسطي
(قرنهاي 16 و 17) و جنگهايي كه كليسا سردمدار آن بوده است،
اتفاقات كوچكي نيستند؛ براي مدت طولاني اين تضادها مطرح بوده
است. تمام بحثهايي كه در نظرات ماركس و ديگران راجع به طبقات
مطرح است، ناظر به همين است كه استقرار طبقات مختلف، حالت
ساختيافته دارد و به ساختارها مربوط است و مشكل ميتوان آن را
تغيير داد.
مسألهي بعدي، «آسيميلاسيون» است كه دكتر شريعتي خيلي در مورد
آن سخن گفته است. يكي از مكانيسمهاي مؤثر همين آسيميلاسيون
است؛ يعني شبيهسازي؛ شبه مدرن، شبه روشنفكر و ... ؛ مدرنيسمي
كه در ايران و يا آسيا يا آفريقا شاهديم با مدرنيسمي كه در
اروپا متولد ميشود و رشد مييابد، متفاوت است. اتفاقاتي كه
اينجا رخ داده، شبه مدرن است. واقعيت اين است كه چه روشنفكران
ما، چه نهادهاي ما، چه بروكراسيمان، چه دولتمان، چه
خصوصيسازيمان، چه سينما و هنرمان، و ... از مدرنيته تصويري
گرفته است و شبيه آن را ساخته است؛ اينها به بنيادهاي مدرنيته
كاري نداشتهاند.
مسألهي ديگر، دوگانهگرايي است؛ ما براي دورهاي طولاني دچار
«دوآليسم» شديم. اين، حالتي است كه هم وضع قديم را داريد و هم
وضع جديد را؛ سرگرداني بين دو وضع است. اتومبيل وارد ميشود
اما همزمان گاري هم در كنار آن حركت ميكند. تا همين 15- 10
پيش حتي در پايتخت (مثلاً منطقهي شهرري) اين دوآليسم را ميشد
بهخوبي مشاهده كرد. مدرنيته يكپارچه وارد نشده است و سنت جاي
خود را- به تمامي- به مدرنيسم نداده است؛ هر دو تا ماندهاند؛
هم مذهب سنتي مانده و هم مذهب روشنفكري؛ هم بروكراسي اداري
مبتني بر تخصص بهوجود آمده، و هم روابط خويشاوندي در درون آن
بروكراسي، زنده است. در بسياري از ادارات، با رديابي سه چهار
نفر «اصلي» ميتوان كشف كرد كه بقيهي افراد در ارتباط با اين
نفرات اصلي، مشغول بهكار شدهاند. بروكراسي كه ماكس وبر از آن
سخن ميگويد، بروكراسي مبتني بر تخصص، بيارتباط با شخص و...
با آن بروكراسي كه يك نظام غيررسمي را سوار بر نظام اصلي
ميكند، كاملاً تفاوت دارد. و اين مشكل تا همين امروز ادامه
دارد و ميبينيم كه هنوز اعوان و انصار يك طيف، سردمدار امور
ميشوند و بقيه بايد كنار روند...
مسألهي ديگر حالت آنوميك است؛ در اروپا نيز وقتي سنت در حال
بهكنار رفتن بود، دورهاي از آنومي ايجاد شد. آنومي را برخي
«ناهنجاري» ترجمه كردهاند، اما اين تعريف غلط است؛ آنومي
بيشتر «بيهنجاري» است. يعني افراد نميدانند چه هنجار و روش و
شيوهاي را انتخاب كنند و چه هنجاري را كنار بگذارند؛ فرد
هميشه دچار ترديد و دودلي است. در اين وضع، ارزشها متزلزل
است. افراد در ميان وضع دو ارزشي، سرگردان هستند كه اين خود
آشفتگي فكري و روحي را در پي دارد. اين نكته، خيلي مسألهي
مهمي است؛ حتي برخي افراد شك ميكنند كه پا به عرصهي مدرنيته
بگذارند و پيش روند يا نه.
مكانيسمهاي تغيير زياد است، من چند مورد (بازتوليد،
آسميلاسيون، تضاد، دوآليسم و آنومي) را ذكر كردم...
نكتهي ديگر اينكه وقتي ميگوييم خلقوخو، بايد منظورمان را از
اين مفهوم بهدقت و بهدرستي توضيح دهيم. خلقوخو هم جنبهي
شناختي دارد هم جنبهي عاطفي، هم جنبهي رفتاري. ما بايد مشخص
كنيم كه منظورمان از خلقوخو همين معنايي است كه در جامعه،
مصطلح و معروف است، يا منظورمان چگونگي رفتار (رفتار خوب/
رفتار بد) است. مثلاً خشن بودن، خلقوخوست يا رفتاري كه از
انسان سرميزند؟ داشتن خلقوخوي خوب به معناي نداشتن خلقوخوي
بد نيست. نداشتن يك اخلاق، به تنهايي خوب نيست؛ نداشتن خيلي از
اخلاقها، اتفاقاً خوب است. مثلاً وقتنشناسي، بد است و
وقتشناسي، خوب است. گاهي رفتارها را هم با خصوصيات اخلاقي،
اشتباه به كار ميبريم. مثلاً اگر كسي خيرخواه باشد، ميگويند
خلقخوي خوبي دارد؛ اما خيرخواهي مسألهاي سواي خلقخوست.
خلقوخو بيشتر در روابط و رفتارهاي اجتماعي معني پيدا
ميكند...
بايد در مفهوم و معناي واژهها دقت كنيم، و ضمناً دو سطح خرد و
كلان را نيز با هم اشتباه نكنيم.سه مسأله را نيز- از جهت بستر
بحث- بايد از هم تفكيك كنيم كه من به آنها اشاره ميكنم؛ يكي
مسألهي دولت است. وقتي از مدرنيته يا مدرنيزاسيون سخن
ميگوييم به دولت توجه داريم و دولتي كه مدرنيزه ميكند، يا
معطوف بهجامعه و مردم مدرن هستيم؟ ديگري، مسألهي روشنفكران و
آگاهان جامعه است كه اينها چگونه عمل ميكنند. بسياري از
مسايلي كه ما مطرح مينماييم و در مورد آن گفتوگو ميكنيم، يا
به روشنفكران برميگردد و يا مربوط به دولت است، و به كل جامعه
برنميگردد. و مسألهي آخر، عامه يا تودهي مردم است. اين كه
جامعه به سمتي حركت كند كه دولت مدرن يا سازمان اجتماعي مدرن
به وجود بيايد، بهمعناي اين نيست كه كل جامعه يا تودهي مردم
نيز مدرن شدهاند. ممكن است كه آنها در عادات و رسوم و افكار و
انديشههاي خود باقي مانده باشند ولي بخش و قشر و گروه و سطحي
از جامعه دچار تغيير و دگرگوني شده باشند. و البته اثرات اين
سه گروه (دولت، روشنفكران و توده) را بر يكديگر نيز بايد بررسي
و تحليل كرد. اگر عوام (توده) تحت تأثير دولت قرار بگيرند،
مطيع ميشوند، اما اگر تحت تأثير روشنفكران قرار بگيرند، معترض
و منتقد ميشوند و بهصورتي ديگر عمل ميكنند.
در سطح كلان، بررسي كيفيت تأثيرگذاري نظام سياسي بر خلقوخوي
مردم نيز نكتهي مهم و قابل توجهي است. اگر فقط به نهادها توجه
كنيم و نظام سياسي را در نظر نگيريم دچار اشتباه خواهيم شد.
اين كه نظام سياسي دموكراتيك است يا اتوكراتيك، بر خلقوخوي
مردم بسيار تأثيرگذار است. اگر ميخواهيم فرد، «اجتماعي» شود،
چون اجتماعيشدنِ خوب به شركت فعال در جامعه مدني نيازمند است
بنابراين آن جامعه در سطح كلان بايد دموكراتيك باشد، وگرنه
اجتماعيشدن سمتوسويي اتوكراتيك مييابد و پاسخگو به مشكل
نيست. نظام سياسي جامعه خيلي مهم است، همچنان كه نظام فرهنگي
يا نظام اقتصادي. تغييراتي كه در خلقوخوي اروپاييان ايجاد شده
است، مقدار زيادي از آن همراه بوده با تغييراتي كه در نظام
اقتصادي به وجود آمده است. سير نظام اقتصادي از كشاورزي به
صنعت، لوازم و پيامدهاي خود را به همراه دارد.
در همين راستا، بهويژه بايد نقش مذهب را نيز مورد اشاره قرار
داد. برخي نظام قشربندي در جامعه را هم بر رفتارها موثر
ميدانند؛ اينكه چه اقشار و طبقاتي در جامعه وجود دارند؛
اينكه اين لايهها با هم نزديك و مرتبطاند يا با يكديگر
اختلاف دارند؛ يا روابط فرهنگي و اجتماعي آنها با هم چگونه است
و نزديك است يا نيست... همه مهم و تأثيرگزار است. مطلب مهم
ديگر، بحث «خصيصههاي ملي» است؛ همان چيزي كه زيگفريد در كتابش
ميآ ورد و معتقد است هر ملتي داراي شاخصههاي معيني است، و
همان كه مرحوم مهندس بازرگان در مورد ما (ايرانيان) در
«سازگاري ايراني» خلاصه ميكند. اين هم ممكن است وجود داشته
باشد ولي رسيدن به چنين نتيجهاي خيلي سخت است.
فراموش نكنيم كه نهادها وقتي تأثيرگزارند كه ما در سطح كلان به
حداقلي قابل قبولي رسيده باشيم، وگرنه گرفتار همان مشكلاتي
ميشويم كه حالت آنوميك دارد و آسيميلاسيون و بازتوليد و تضاد
و... ايجاد ميكند.
در بخش خُرد نيز بايد نقش خانواده و تغييرات آن را در اين مورد
بررسي قرار داد؛ تغييرات نسلي، رفتاري، فاصلهي نسلها،
فاصلهي خانوادهها، و...؛ و نيز نقش قانون، مدرسه، مطبوعات،
راديو و تلويزيون و... كه بحثهاي مهمي است و هر يك بررسي
تفصيلي جداگانهاي ميطلبد.
بههرحال، ما جامعهاي سنتي داشتهايم و اين جامعهي سنتي از
بين نرفته بلكه دايماً خود را بازتوليد كرده است. در يك بررسي
تاريخي ميينيم كه از شهريور 1320 به بعد، نهادهايي كه بهوجود
ميآيند، دموكراتيك هستند و رشد و شكفتگي محسوسي در جامعه
ايجاد ميشود؛ نهادهاي مدني رشد ميكنند، احزاب سياسي به وجود
ميآيند و... اما از 28 مرداد به بعد، مجدداً فضاي سياسي بسته
ميشود؛ مدرنيزاسيون توسعه پيدا ميكند و البته خيلي خوب، عمل
مينمايد؛ اينطور نيست كه كاري انجام نشود، بههرحال مدارس و
دانشگاههاي زيادي به وجود ميآيند، نظام اداري سامان مييابد،
راديو و تلويزيون متولد ميشود، شهرسازي تغيير ميكند، و...
حتي چيزهاي جزيي كه ما به آن اهميت نميدهيم، دچار تغيير و
تحول ميشوند؛ زماني در دههي 20 ادارهي صنايع مستظرفه
داشتيم؛ اين ادارهي كوچك- كه جزيي از وزارت كار بوده است-
بعداً به وزارت فرهنگ و هنر تبديل ميشود و آثار قابلتوجهي در
جامعه بهجاي ميگزارد؛ ولي اينها يا متعلق به دولت است و يا
متعلق به قشر روشنفكر.
به نظر من، روشنفكران در مجموع خوب كار كردهاند؛ چرا كه
پايههاي دانشگاه را بههرحال همين تحصيلكردگان خارج از كشور
گذاشتهاند؛ از لحاظ كيفي هم روشنفكران از شخصيت خوب و والايي
برخوردار بودهاند؛ داور، دكتر سياسي، صديق اعلم، مهندس
بازرگان، دكتر هشترودي و... هر كدام را كه ببينيد، نقش مهمي در
سياست، حقوق، فرهنگ، فن، دانشگاه و... داشتهاند. اين كه
اقدامات روشنفكران چقدر اثرگذار بوده است، بحث ديگري است.
من فكر ميكنم كه عدم تأثيرگزاري روشنفكران به دو چيز
برميگردد؛ يكي به دولت و نظام سياسي كه عرض كردم؛ ديگري هم به
تودهي مردم كه تقريباً بهطوركامل، بيسواد بودند و بخش
عمدهي جامعه در روستاها زندگي ميكردند، و بخش كوچكتر هم كه
در شهرها زندگي ميكردند هنوز مدرنيزه نشده بودند و مقاومتهاي
خاص خود را به نمايش ميگذاشتند.
افزون بر اينها، بايد بدون رودربايستي از نقش مذهب گفت كه به
مثابهي مانع عمل كرده است. مرحوم محمدتقي شريعتي ميگفت، شما
نميدانيد ما چه گرفتاريهايي داشتيم وقتي كه قرار بود «دوش»
وارد مشهد شود و در حمامها نصب گردد؛ دوش را كه جانشين خزينه
بود، حرام ميدانستند و غسل افراد را با دوش، نادرست
ميخواندند. شايد 30- 20 سال طول كشيد تا چيزي كه امروز همه
قبول دارند و از آن استفاده ميكنند، جا بيافتد و رايج شود.
در همهي نهادهاي اجتماعي ما، چنين وضعي وجود داشته است؛ مثلاً
مدرسه يك مرتبه بهوجود نيامد. مكتبخانهها خيلي قدرت داشتند
و بهگونهاي قدرتمندانه در برابر مدارس فعال بودند؛ مدارس
تحريم ميشد؛ اجازهي تأسيس و فعاليت را به مدارس جديد
نميدادند؛ و خيلي طول كشيد تا مدارس فراگير و امري بديهي شود،
طوري كه حتي روحانيان هم امروز دختران خود را به مدرسه و
دانشگاه ميفرستند... اجمالاً بايد عرض كنم كه نهادهاي جديد به
صورت ناقص و ناتمام به جامعهي ما وارد و در آن مستقر شدند...
همهي اقشار جامعه پذيراي تغييرات و مدرنيزاسيون نبودند،
مقاومت در برابر تغيير جدي بود؛ مدرنيزاسيون حالت تصنعي داشت و
بهصورت طبيعي، پيش نرفت و محقق نشد؛ انحراف در روند
مدرنيزاسيون را شاهديم و خيلي از نهادها، آن چنان كه بايد- و
به درستي- تأسيس و مستقر نشدهاند؛ و البته- هم چنان كه گفتم-
نقش دولت در اين روند بسيار مهم و تأثيرگزار بوده است...
خيلي نهادها از قديم وجود داشتهاند و تنها اسمشان عوض شده
است؛ اين چيزي نيست كه از مدرنيته به ما رسيده باشد. مثلاً
موردي كه در كتابهاي تاريخي- و به ويژه سفرنامهها- ميبينيم،
مفهومي به نام «پيشكش» است كه بزرگترها از كوچكترها
ميخواستند؛ مثلاً هر وزيري كه به ديدار ناصرالدين شاه ميرفت،
پيشكش نيز به همراه ميبرد؛ البته پيشكش را مستقيماً تقديم
نميكرد، بلكه زير و كنار تخت و بارگاه شاه ميگذاشت و بعد،
ناصرالدين شاه آن را مشاهده ميكرد و برميداشت. حالا عنوان و
شكل اين «پيشكش»، عوض شده و «پورسانتاژ» خوانده ميشود؛ يا به
صورتهايي ديگر، پرداخت و دريافت ميشود. بنابراين ما
صورتهايي از رفتارها و خلقيات سنتي داشتهايم كه با وجود آن
كه نهادهاي مدرن به وجود آمدهاند، اين رفتارهاي سنتي خود را
بازتوليد كردهاند و در جامعه باقي مانده و استمرار يافتهاند.
و نكتهي ديگر اين كه بههرحال در برابر افراطها- كه آقاي
فراستخواه هم توضيح دادند- واكنشهايي بهوجود ميآيد؛
واكنشهايي كه ضدمدرنيته است. اين عكسالعملها را هم در برابر
رضاشاه شاهد بوديم و هم در دورهي پهلوي دوم. در اين دوره، اين
واكنشها بهصورت ضدمدرنيسم، تئوريزه ميشود؛ بحثهاي
«غربزدگي»، «بازگشت به خويش»، «فرار از غرب» و ... از جملهي
اين بحثهاست كه البته در نهايت، به انقلاب اسلامي منجر و
منتهي ميشود. و اين انقلاب به نوعي بازتوليد و بازگشت به
دورهي قاجار است و آنچه كه در گذشته رخ داده است. بنابراين ما
بهطور مرتب ميخواهيم آنچه را كه اتفاق افتاده است اصلاح
كنيم؛ نميتوانيم؛ آنگاه به انحراف و افراط ميگيراييم، و
دوباره آن را به روند قبلي برميگردانيم؛ وضعي كه اكنون هم
شاهد آن هستيم....
خطاي اصلي در سياست فرهنگي رژيم گذشته (2)
مهندس عباس عبدي
مطالب و نقدهاي نوشته شده دربارهي رژيم گذشته، بيشتر از منظر
سياسي و اقتصادي بوده و از زاويهي سياستهاي فرهنگي با
نوشتههاي كمتري مواجه هستيم. آنچه هم بهصورت شفاهي مطرح
ميشود، كمتر در قالبهاي تحليلي نظاممند ارايه شده است.(2)
از اينرو پركردن خلاء پژوهشي در اين زمينه اولويت دارد.
بهويژه اينكه نوعي تشابه شكلي در سياستهاي فرهنگي آن زمان و
حال حاضر وجود دارد كه مآلاً به سرنوشت مشتركي ختم خواهد شد.
تشابه مذكور در درك از قدرت دولت براي تزريق ارزشهاي فرهنگي
در جامعه بدون توجه به مطلوبيتهاي اين ارزشها از نظر مردم
است. به اين معنا كه گويي دولتها كشاورزاني هستند كه هر بذر
فرهنگي را ميتوانند در هر زميني با هر نوع آب و هوايي كشت
كنند.
پهلوي دوم در فاصله سالهاي 1320 تا 1332 كمقدرتتر از آن بود
كه فرهنگ را بهعنوان يك اولويت مهم در برنامههاي خود قرار
دهد؛ از 1332 تا 1342 نيز مرحلهي تثبيت سياسي و عمق بخشيدن
بهقدرت سياسي بود و بهحل معضلات سياسي و حذف جناح ملي و سپس
مذهبي گذشت. پس از اين مرحله است كه شاه از بابت سياست
آسودهخاطر ميشود و برنامهي اصلاحات ارضي و رشد مستمر
اقتصادي كشور در ادامه اين سالها، او را متوجه اين نكته كرد
كه بدون پرداختن به مقولهي فرهنگ، دستاوردهاي سياسي و اقتصادي
او چندان پايدار نبوده و عمق نخواهد داشت. از اينرو بعد از
سال 1342 و بهطور مشخص از سال 1347 بهگونهاي جدي به مقوله
فرهنگ پرداخت.
در اولين گام نهادهاي متولي فرهنگ بهلحاظ تشكيلات تنوع و
ارتقا يافتند.
از ابتداي سال 1343 وزارت اطلاعات با هدف رسيدگي به و انجام
تبليغات دولت، فيلم و سينما، مطبوعات و شكل دادن به افكار
عمومي تأسيس شد. سال بعد از آن وزارت فرهنگ سابق تجزيه شد و از
دل آن بجز سازمان اوقاف كه مستقل گرديد، وزارتخانههاي آموزش و
پرورش و سپس علوم و آموزش عالي و نيز وزارت فرهنگ و هنر ايجاد
شد. در سال 1346 قانون مربوط به راديو و تلويزيون نوشته شد.
سازمان ملي حفاظت آثار باستاني ايران در سال 1344 و نيز بنياد
فرهنگ ايران زير نظر فرح در سال 1344 ايجاد شد. در سال 1346
شوراي عالي فرهنگ تعريف و تشكيل شد و سپس در زمستان سال 1347
گامهاي اوليه براي تدوين برنامه فرهنگي برداشته شد و درنهايت
متن سياست فرهنگي شاه در سال 1348 تصويب و ابلاغ شد.
دومين گام، ارتقاي سطح تصميمگيري در عرصه فرهنگ از ادارات كل
و دولت و وزرا و حتي نخستوزير به دربار و شخص شاه است. اگرچه
بالارفتن سطح تشكيلات تصميمگيري دربارهي فرهنگ تا حد وزارت
بهخودي خود اين نتيجه را حاصل ميكرد، اما شاه با تأسيس
بنيادها و نهادها و شوراهاي زير نظر شخص خود يا با انتصاب
افرادريال خود، سياستهاي فرهنگي را از وزارتخانه و حتي
نخستوزيري جدا و به دربار متصل نمود.
شوراي عالي فرهنگ كه عمده اعضايش انتصابي شاه هستند (1347)،
بنياد شاهنشاهي فرهنگستان (1349)، سازمان جشن و هنر زير نظر
فرح (1349) سازمان ملي فولكلور (1345) انجمن ملي روابط فرهنگي
به رياست فرح (1345)، بنياد فرهنگ ايران به رياست فرح (1343)
معرف اين تحول در سطح تصميمگيري براي برنامههاي فرهنگي است.
اتفاق ديگري كه رخ داد، گسترش تقاضا براي كالاي فرهنگي بود.
اين امر از خلال رشد جمعيت و بهطور مشخص جمعيت جوان شهري،
افزايش افراد تحصيلكرده و رشد باسوادي و توسعه ارتباطات با
جهان خارج رخ داده بود.
در كنار اين تغييرات، تحول مهم ديگري هم در عرصهي ارتباطات رخ
داد كه با آمدن تلويزيون و توسعهي وسايل ارتباطي و سهولت حمل
و نقل، زمينه براي عرضه و تقاضاي بيشتر و راحتتر كالاي فرهنگي
مهيا شد. اما برنامههاي فرهنگي از خلال انحصار رسانهاي و
توسعهنيافتگي سياسي وضعيتي ناكاركردي و غيرمعقول پيدا كرد كه
به ويژگي اصلي سياستهاي فرهنگي رژيم گذشته تبديل شد و اين
ويژگي نيازمند توضيح است.
بهلحاظ اجتماعي ميان چهار جزء فرهنگ، سياست، اقتصاد و اجتماع
رابطهاي متقابل و متناظر وجود دارد. وقتي كه توسعه اقتصادي رخ
ميدهد و شاخصهايي از قبيل تحصيلات عمومي، شهرنشيني و...
بيشتر ميشود، طبعاً جامعه نيازمند ويژگيهاي متناظر اين وضعيت
در ساختار سياسي و فرهنگي است. در اين شرايط مطالبات و
ارزشهاي سياسي و فرهنگي با عنصر مشاركتجويي همراه ميشوند، و
بهدنبال آن گرايشهاي دموكراتيك تقويت ميشود. در اين شرايط،
فرهنگ را نميتوان از سوي قدرت حاكم بهزور بهجامعه تزريق
نمود، بلكه قدرت حاكم بايد متأثر و منبعث از فرهنگ عمومي
جامعهاي باشد كه با مشاركت آحاد مردم شكل گرفته است. ركن ركين
چنين فرهنگي، آزادي در توليد و مصرف كالاي فرهنگي است.
در اين ساختار معناي فعاليت فرهنگي توليد، عرضه و يادگيري
آزادانه شيوههاي انطباق با محيط است و چنين فرهنگي را نياز
نيست كه با ضرب و زور به خورد مردم داد، زيرا از آنجا كه مردم
به آن نيازمند هستند، خودشان توليد و عرضه و مصرف كرده و ياد
خواهند گرفت. دولت تنها كاري را كه ميتواند انجام دهد، تهيه
زيرساختهاي لازم براي توليد و خلاقيت فرهنگي است و هرگونه
دخالتي در محتواي آن و بدتر از دخالت، هرگونه اجبار و الزامي
به مصرف نوعي با معناي خاصي از كالاي فرهنگي ممكن است با واكنش
منفي جامعه مواجه شود.
از آنجا كه شاه تصور ميكرد كه با شكستن مقاومتهاي سياسي،
ميتواند مقامت فرهنگي در برابر خود را نيز با شكست مواجه كند،
از اواسط دهه چهل برنامههاي فرهنگي خود را براساس اين توهم
پايهريزي كرد. ويژگي مهم اين برنامهها، انحصار رسانهاي و
بودجهاي دولت بود. تسلط كامل بر منابع رانتي و درآمدي كشور، و
نيز رسانههاي عمومي چون راديو و تلويزيون و مطبوعات دست دولت
را در عرضهيانحصاري عناصر و كالاي فرهنگي كاملاً باز گذاشت. و
بهطور مشخص پروژهي مدرنيزاسيون از بالا را در بخش فرهنگ كليد
زد.
نكتهي ديگري كه در برنامههاي فرهنگي شاه مشهود است اين كه
بهلحاظ تعيين و تدوين سياستهاي فرهنگي، در مواردي متنها و
برنامههاي فرهنگي نسبتاً قابل دركي تهيه ميشد، زيرا اين متون
بعضاً از سوي اهل فكر و نظر تهيه گرديده بود، اما مشكل اصلي
اينجا بود كه ماهيت اين برنامهها برمبناي مشاركت عمومي مردم و
اهل فكر و نيز آزادي رسانهها اجرا نميشد، لذا در مرحلهي
عمل، نخبگان اجتماعي خود را از اين برنامهها كنار ميكشيدند و
يك علت مهم ديگر اين كنار كشيدن، استبدادي بودن نظام شاه بود
كه نخبگان را از همكاري با آن منصرف مينمود. در نتيجه
سياستهاي فرهنگي در هنگام اجرا، بهنوعي فرهنگ سطحي و غربي و
حتي ضدديني تبديل ميشد كه واكنش جامعه را برميانگيخت.
بهمعناي ديگر، فرهنگ و توسعه فرهنگي رژيم گذشته در ذيل
ارادهيسياست تعريف ميشد و فاقد استقلال شده بود. تبعيت
برنامههاي فرهنگي از سياست استبدادي، طبعاً نميتواند كاركرد
مثبتي از خود به نمايش بگذارد. نتايج بررسي دستاوردها و
سياستهاي مختلف فرهنگي در همايش شيراز (1356) به بحث و نقد
گذاشته شد، و يافتههاي پژوهشهاي مرتبط با آن همايش و نيز
اظهارنظر بخشي از نخبگان نزديك به حكومت در آن همايش، كمابيش
مويد اين ضعف سياستهاي فرهنگي است كه با زبان بيزباني در
فضاي بسته آن زمان بيان شده است.
ارزشهاي فرهنگي شاه در بنيان خود بهگونهاي بود كه گويي وي
نمايندهي خدا و مظهر عقل و درايت و فهم است و دستورات و
منويات وي بايد با آب طلا نوشته شود و سرلوحهي امور و راهنماي
عمل همهي دستگاهها قرار گيرد، و از آنجا كه وي بهويژه در
پانزده سال آخر حكومت خود، گرايش فرهنگي ضدديني شديدي نشان
ميداد، و درصدد غربيكردن جامعه بود، ميتوان نتيجه گرفت كه
عناصر فرهنگي غيرمرتبط با بطن جامعه و از خلال ارادهاي مافوق
و با انحصار رسانهاي طي 15 سال به جامعه تزريق شد؛ اين عناصر
هم با زمينهي اجتماعي همراه نبود و هم اين كه با مطالبات
دموكراتيك همخواني نداشت؛ بهعلاوه از مشاركت نخبگان هم
بيبهره بود، و نتيجهاش جز واكنش منفي نسبت به اين سياستها و
ظهور گرايش شديد مذهبي و ضد آن سياستها چيز ديگري نبود، خطري
كه امروز هم در سياستهاي فرهنگي حاكم را تهديد ميكند.
آنچه كه عناصر فرهنگ مدرن است از ديد سياستهاي فرهنگي شاه
پنهان ماند. راستگويي، داشتن حق انتخاب، فعال بودن، پرسشگر
بودن، شفافيت، متكي به نفس بودن، قانونگرايي، پرهيز از دورويي
و ريا و تملق و چاپلوسي و... ويژگيهاي اصلي انسان مدرن است و
نه لزوماً استفاده از لباس و ظواهر و كالاهاي غربي، و اينها
ويژگيهايي بود كه طبعاً در ساختار سياسي متكي به نفت شاه و
ايفاي نقش خدايگان از سوي او معنا و مفهومي نداشت. نتيجه آن شد
كه جامعه ايران در زمان شاه عملاً به دو گروه تجزيه شد. گروهي
طرفدار مظاهر مدرن و موافق رژيم و گروه ديگر مخالف آن، و هر
كدام نيز عناصر فرهنگي خود را توليد و عرضه و مصرف ميكردند، و
در نهايت بهدليل ضعفهاي ساختاري و اساسي رژيم، اين گروه
مقابل بودند كه پيروز ميدان شدند. حتي اگر عناصر مثبتي هم در
سياستهاي فرهنگي آن رژيم وجود ميداشت بهدليل وابستگي فرهنگ
در آن رژيم به سياست و واكنش طبعي مخالفان، آن عناصر مثبت هم
طرد ميشد و مجال بروز نمييافت. در حالي كه پس از انقلاب ميل
و رغبتي درونزا به آن عناصر را شاهد هستيم.
شاه آخرين سنگري را كه مورد حمله قرار داد، فرهنگ بود. و
اتفاقاً فكر ميكرد كه فتح آن سادهتر از سنگر سياست است، زيرا
تمام قدرتهاي ممكن را براي حمله به اين سنگر در اختيار داشت؛
اما مشكلي كه برايش پيش آمد اين بود كه او بايد ابتدا اين سنگر
را فتح ميكرد يا حداقل همزمان با فتح ديگر سنگرها براي آن هم
فكري متناسب ميكرد. به علت همين خطا بود كه مخالفانش از همين
سنگر حمله را شروع و تمامي سنگرهاي سقوط كرده پيشين را فتح
كردند. آيا اين درس و تجربهاي است كه خوب آموختهايم يا بايد
باز هم آن را تكرار كنيم؟ در شرايط كنوني پاسخ منفي است، تا
آينده چه پيش آيد.
دكتر ناصر تكميلهمايون
با بحثهايي كه شد، من كلمهي مدرنيزاسيون را فعلاً استفاده
نميكنم. با «آن حالتي كه به وجود آمد» ميتوانيم مخالف يا
موافق باشيم، و آن را ناقص يا كامل و يا تقلبي ارزيابي كنيم؛
اما آنهايي كه زودتر از ما در مورد مدرنيته صحبت كردند و
مدرنيزاسيون را وضع نمودند (مثل آيزنشتات)، مدرنيزاسيون را
ايدئولوژي نميدانستند كه در جامعه وارد و اعمال شده باشد. آن
نظريهپردازان، مدرنيزاسيون را «پروسه» ميدانستند. ميگفتند
اگر در جامعهاي، روابط نهادها، شرايط اجتماعي، وضع
درونجامعهاي و برونجامعهاي برقرار باشد، حالتي بهوجود
ميآيد- نه يك شبه و دو شبه، بلكه در طي زمان- كه آن را
مدرنيزاسيون توصيف و نامگذاري كردند. جامعه يك ساله و دو ساله
عوض نميشود؛ اخيراً كتاب مرحوم دكتر صديقي را دوباره
ميخواندم؛ در اين كتاب تأكيد شده است كه حتي تا قرن چهارم و
پنجم هنوز آتشكدهها برقرار بود و مردم به آن اعتقادات قديمي
خود پايبند بودند و اندك اندك به اسلام روي آوردند. اينطور
نبود كه وقتي فتحالفتوح انجام شد سال بعدش همهي مردم ايران
مسلمان شده باشند؛ پروسهاي با مضمون اسلاميزاسيون طي شد. در
اين جا، پروسهي مدرنيزاسيون پيش رفت، و اين مدرنيزاسيون نهادي
نيست، مجموعهاي است. جلال آلاحمد زماني به من ميگفت، به
اسراييل رفته بودم، ديدم دايم از مدرنيزاسيون صحبت ميكنند و
اينكه كشورشان مدرن است؛ بعد ديدم كه لباسهايِ زير خود را كه
شستهاند در منظر عمومي روي طناب انداختهاند! گفتم نميشود؛
مدرنيزاسيون با آويزانكردن لباسِ زير روي طناب، محقق نميشود؛
اينها بايد با هم همخوان باشند.
مدرنيزاسيون دورهي رضاشاه و محمدرضاشاه هم اينگونه بود؛
تغيير يكپارچهاي را در كليت جامعه شاهد نبوديم. آنچنان كه
امروز ميبينيم در جامعه كساني هستند كه دين ندارند؛ برخي ديگر
دين را بهگونهاي تفسير ميكنند و به آيات ذاتي و عرضي
معتقدند و دين را روشنفكرانه قبول دارند؛ و نيز آدمهايي در
جامعه هستند كه هنوز نامه مينويسند و به چاه جمكران
مياندازند. اين جامعه، جامعهاي يكپارچه نيست. البته تغييرات
را هم منكر نيستيم؛ تغييراتي در جامعه رخ داده است: دانشگاه،
آموزش و پرورش، موسيقي و... آيا اين، مدرنيزاسيون است؟ آقاي
دكتر فراستخواه گفتند كه با كلمهي «شبه» مخالفند. من فكر
ميكنم «آسيميلاسيون»ي كه آقاي دكتر توسلي گفتند- البته اگر يك
كلمهي «دوميننت» هم به آن اضافه كنيم- حرف دكتر كاتوزيان درست
است: يك «شبه مدرنيسم استبدادي وابسته» در ايران پديد آمد كه
آن را مدرنيزاسيون ميدانستند و ميناميدند. اگر اسم اين جريان
را مدرنيزاسيون بگذاريم، با تعاريفي كه از مدرنيزاسيون در
دايرهالمعارفها وجود دارد، كمي به اين مفهوم ظلم شده است؛
مگر اينكه عنوان ديگري بر آن بگذاريم؛ البته مجدداً تأكيد كنم
كه من به هيچوجه منكر تغييراتي كه اشاره شد، نيستم؛ اما آيا
اينها مدرنيزاسيون است؟ من كمي شك دارم...
جلسهي آتي همانديشي (جلسهي هفدهم)
شنبه 25 آبانماه 1387
ساعت 18:30
حسينيه ارشاد
دستور جلسهي آتي
بررسي تحولات نهادي در ايران پس از انقلاب (سالهاي 1368 تا
1376)
و تأثير آن بر خلقيات و روحيات ايرانيان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . Agent
2. آقاي دكتر محمدعلي اكبري پژوهشي را تحت عنوان «حوزه فرهنگ
در عصر پهلوي (1357-1304)» انجام دادهاند كه با عنوان دولت و
فرهنگ در ايران 1357-1304 از سوي انتشارات روزنامه ايران چاپ
شد و از معدود مطالعات در اين زمينه است.

|